این روزها زخمی بزرگ بر قلبم نشسته است

زخمی که هر روز وخیم تر می شود

پیکرم را تا می کند و چشمانم را کم سو

نه می توانم قلبم را دور اندازم و نه زخمش را

پس برای آن که فقط تو را شاد سازم

پیکرم را با عصای دو پایم راست نگه می دارم

و چشمانم را با عینکی از جنس امید، روشن

اما تو همنشین سال ها درد و جراحت قلب من

باور نکن!