سرگذشت من
سرگذشت من است آنچه در ادامه می خوانید
امیدوارم از خواندنش لذت ببرید
*
داستان سرگذشت من از همین لحظه آغاز میشود
یار منتظر، معشوق منتظر،
صورت عاشق سرخ،
دست های معشوق گرم و باز
میخانه سرخگون و آمادة دیدار؛
وقت ملاقات است.
در ضمیر پنجرة ورود، رمز عبور جاریست-
پرده ها کنار میروند،
عاشق چشم دل بر سینة یار می بندد
حرف اول نبشته است: "عشق"
"عشق" می گوید، وارد می شود.
هنوز معشوق بر آستانة در منتظر است
پنجره رو به در باز است و نسیم آرامش از آن جاری
تصویر یار بر پنجره می افتد
نسیم چیزی در گوش پنجره می گوید
پنجره می خندد و بی هیچ صدا بوسه می ریزد بر صورت معشوق،
اندام معشوق پُرمی شود از گلبرگ های بوسه
معشوق در تصویر یار محو می شود.
بايد سوخت؛
تا رها شد.
نسیم آن روز،
چه حرف ها که در گوشم نخواند
چه راه ها که نشانم نداد
چه عکس ها که بر چهره ام ننشاند
تصویر ترا آن روز بر چهره ام دیدم
تویی که گمشده ام بودی یا تو در من گمشده بودی؛
نمی دانم
راستش را بگویم:
نسیم بود که رمز عبور بر گوشم خواند و من-
بیاختیار گفتم: "عشق"
امروز،
آغاز سفر است،
سفری در اعماق دشت مستی
به راستي، مستي ِسوختن هم لذتي دارد؛
مستیِ سوختن در شط نور سوار بر قایق دوست
هرجا رفت، می روی؛
بی تردید حجاب ها را می دری و می روی
می روی تا هرجا نور باشد؛
بر فراز نور می روی
سرگذشت من از مرز رفتن آغاز شد
از دل نور،
از مغز آب،
از غفلتی شیرین،
از تپشی مست
از آن جا شروع شد که درخت شکوفه کرد،
خورشید میوه داد
از اردیبهشتی سراسر مست و غرق در مستی بهشت
سرگذشت من تا امروز-
از همان نقطه ای آغاز شد که پنجره خندید-
نسیم در گوشم خواند و من-
هنوز بیاختیار می گویم: "عشق"
جادة رفتنم هنوز می خواند و-
چه شورانگیز امروز در گوش نسیم می خواند:
من پای رفتنم؛ نه، من همان پنجره ام؛
نه! نه! تصویر بر پنجره ام
من هنوز بر در ایستاده ام-
منتظرم
صورتم سرخ، دست هایم گرم و باز-
منتظرم
میخانه ام سرخگون و آمادة ملاقات،
شرابم سرخ و لب دوز؛
آسمانم بارانی چکیده بر مژگان لرزانم
چه شوري، چه غوغایی؛
این جا همه هستند و من مستم
ببخش مرا، از انتظار میترسم؛
نه، انتظار شیرین است؛
من هنوز مستم
بی نهایت! چهکسی شیشة عمر داد به دستم؟
نظربازی
در اين راه پر فراز و نشيب و سنگلاخ
رسيدن به خانة دوست، دشوار است و پرخطر
صدميدان پشت سر نهادن،
هزاران بیابان برهوت گشتن،
افق در افق دیدن، شفق در شفق رفتن؛
گریستن و خندیدن، بر بستر چمن خوابیدن
در جامة خواب غلطیدن
در بستر روز نیز غلطیدن
افتادن، ایستادن و دوباره رفتن
خواستن، طلب کردن، بوسیدن، نهالی در خاک بنشاندن،
با تنی مغرور برخواستن، در ساحل آرزوها لنگرافکندن
کار کردن، نهالی برآوردن، به افق دیگری بسپاردن
رخت از رخت عوض کردن، چنگ بر عصا آویختن
در جامة خواب غلطیدن
بستر روز جمع کردن و به پستو نهادن
در خاک افتادن، سکان رهانیدن، به سوی خورشید پرکشیدن
....
....
در آن سو، در آن سوی بسیار دورِ نزدیک
افسوسِ امروز نشاید که ما خاموش و او نگران
درآن روز که در نهان ها آوایی نیست، سکوت بر چشم هاست
فرصت نیست در گلگزار دل روییدن، شاخه ای خوشبو بوییدن
بر شانة آفتاب سرگذاشتن، تن در دشتِ آرزوها رها کردن
فرصت نیست زیرباران راه فتن، زیر چترخیس عشقبازی کردن
سجادة عشق پهن کردن، پیشانی یار بوسیدن
آه!
فرصت نیست،
فرصت نیست
....
....
امروز را هشیار باید بود
عاشق باید بود
همه جا در يار بود، زیر چتر یار خیس شد
پرید از خواب غرور، دستی در مهتاب بیداری زد
شرط عاشقي و دلبري و فنا در معشوق از مرغ مست پرسید
به اميد بقا
در یار زیست و ذوب شد....
دکتر رحیمی بروجردی در خانوادهای متوسط و معمولی در شهر تهران متولد و پس از اخذ دیپلم ریاضی از دبیرستان ادیب در سال 1974 میلادی راهی آمریکا برای ادامة تحصیلات شد. پس از اخذ مدارک لیسانس و فوق لیسانس از دانشگاه ایالتی کالیفرنیا (ساکرامنتو)، در سال 1988 میلادی به اخذ دکتری تخصصی در اقتصاد بین الملل از دانشگاه ایالتی کانزاس در آمریکا نایل آمد.