بیداری

 

 

چشم هايم نيز بيدارند

و صبح را

چون جان شيرين،‌ در ميان دارند

دريغا بي اثر بودن

دريغا خواب ماندن

دريغا در شب تاريك، آشيان كردن

 

بيا تا چشم بگشاييم

و صبح را

چون جان شيرين، در ميان گيريم

و تا جان در بدن داريم

حريم صبح هوشياري و رفتن را

پاس می داريم

و با آزادگي آواز می خوانيم

که بيداريم.

 

 

تولدی دوباره

 

ابتدا خواستم از تمامی دوستانی که قدم رنجه کرده، به اینجا آمدند

و تبریک گفتند زادروز این مسافر شیشه ای سپیدروی را

و سپس، به پاس قدردانی از لطف شما،

قطعة زیر را تقدیم می کنم به تک تک شما

که جادة عمرم را با محبت خویش نورانی کردید

*

بار الها!
امروز را تولدی دوباره باید!

امروز را اجازه ام ده

تا در مقابلت به زانو افتم،
قطراتي از اشک دلم را
به بارگاهت نثار کنم،
درد و راز نهانم را
با تو در ميان بگذارم.

معشوق من!
امروز را اجازه ام ده

با تمام وجود به سویت آیم
با تشنگی و سرگشتگی

در کویری برهوت و خشک
اجازه ام ده

تولدی دوباره یابم
اجازه ام ده!

معبود من!
تو خورشیدی،

تو احسانی؛

کاسة اشک و نیاز در دست من!

دوست من!
نعمت و احسان از آن توست؛

سفرة خالی ز طعام از آن من!

زيبايي و فضيلت در ذات توست؛

صورتی بی رنگ بر روی من!

روزي و توفيقم از دست توست؛

دست های خالی در پشت من!

پناه و سایه ام از چتر توست؛

خجلتی بی انتها در چشم من!

معشوق من!
تو خورشیدی،

تو احسانی؛

عفو فرما، نمی بینم؛ تو بینایی؛

مرا دریاب که بیمارم
تو سبحانی،

تو رحمانی؛

کاسة اشک و نیاز در دست من!

خدایا

باران رحمت تو را چگونه می توان انکار کرد؟

یا نور مرطوب خورشید را

در رگ های باران نتوان دید؟

کدامین نور حقيقتي جز حقیقت نور تو،

فانوس چشم مرا تواند روش کند

یا تو را بر من آشکار؟

بارالها

کدامین چشم و کدامین هوش تواند

میان باران رحمت و نور حقیقت تو فاصله گذارد؟

به راستي تو کي از چشم ها و هوش ها پنهان بوده اي

که برای دیدنت به دلیل و راهنما محتاج باشي؟

معشوق من

تو با منی و در من

پس کدامین لحظه از من دور بوده اي

تا دو بالِ باران رحمت و نور حقیقت

نتوانند مرا به تو برسانند؟

باران رحمت و نور بی انتهای تو را

چگونه می توان انکار کرد؟

بار الها!
امروز را تولدی دوباره باید!

تولدی دوباره باید