پیام شماره ۲۲۹
در آغاز عشق بود و سکوت
و دیگر هیچ نبود
در عرش سکوت بود و تکرار سکوت
و انگار هیچ نبود
عشق بهانهای برای خلقت نداشت
چون هیچ نبود.
سکوت را خیالی بود
که در دل عشق نبود
سکوت را بهانهای بود
که عشق نداشت
سکوت تنهائی میخواست
عشق به دنبال گمشده بود.
عشق شعر خلقت را سرود
"روز اول"، بهار بود
ملائک را به صف
"اردیبهشت" خیال بود
سکوت همدمی میخواست
هنگام آفرینش "آسمان" بود.
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز دوم"، آغاز تابستان بود
کائنات را به صف
"تیر" تشنه لب
مایه حیات کم داشت
هنگام آفرینش "آب" بود.
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز سوم"، پایان تابستان بود
هفت آسمان را به صف
"شهریور" در انتظار
بهانهای برای سرودن
هنگام آفرینش "زمین" بود.
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز چهارم"، زرد پائیز بود
گاهنبار به صف
"مهر" را آراسته کرد
باران خوشههای گندم
هنگام آفرینش "گیاهان" بود.
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز پنجم"، اول زمستان بود
مخلوقات به صف
"دی" در تنور آسمان دمید
یال اسب آشفته شد
هنگام آفرینش "جانوران" بود.
عشق، سکوت را نظاره کرد
سکوت خندید! محو شد
شعر خلقت تمام شد
"روز ششم"، پایان زمستان بود
بهار دوباره از راه میرسید، با عطر یاس
هنگام آفرینش "دردانة خلقت" شد.
شعر خلقت که تمام شد
عشق بود و فاطمه
و دیگر هیچ نبود
در عرش فاطمه بود و تکرار فاطمه
عشق بهانهای برای خلقت داشت
فاطمه بهانهای برای آفرینش "انسان" شد.
همیشه سبز و آفتابی باشید.