تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی - خاموشی برازندة دل نیست که باید حدیث دلدادگی سرود.

 

پیام شماره ۲۲۸

 

یاران همراه!

 

روزهائی است که اصلاً ((دل)) حال خوشی ندارد و محزون گشته است از این‏همه جور روزگار و تدبیر ((عقل))، که حکم بر نانبشتن می‏کنند. روزهائی است پرالتهاب که برادر می‏کشند و گوئی تدبیر؛ بر برادرکشی حکم می‏راند در همه‏جا، و عالم تنها نظاره‏گر است و هیچ نمی‏گوید و نمی‏نویسد از این‏همه جور و ستم و نامردمی، پنداری دنیای ((خودی)) و ((غیرخودی)) هم بر بین‏الملل حاکم شده است، فارغ از اصل برابری و برادری تمامی انسان‏ها که سالهاست به فرمان نفس، غافل مانده است. چند روزی به‏فرمان عقل، دل دست به قلم نبرد تا شاید آرام گیرد، اما این دل گم‏شده‏ای دارد که اگر ننویسد، او را نمی‏تواند یافت و تنها می‏ماند؛ و اگر دل تنها بماند، سرنوشت مختومش همانا مرگ است، پس باید بنویسد تا زنده بماند، اما عقل نمی‏داند که این‏همه نبشته آیا به‏صواب بوده‏اند یا به خطا، هرچند مرحمی برای زخم‏های پرالتهاب دل باشند که ستم نامردمان را برنمی‏تابد. به‏قول "عین‏القضاة همدانی" در کتاب "تمهیدات": "هر چیز می‏نویسم، پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن‏است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست، نه هر چه درست و صواب، روا بود که بگویند...." دل بر قلم نهیب می‏زند که بنویسد، اما عقل در خلوت نمی‏داند که کلام دل، رستگاری درپی داشته باشد. عقل نمی‏داند تصویری که دل بر بوم کاغذ می‏افکند، عکسی از دنیای واقعی باشد و نمی‏داند پندار دل باعث فلاح خواهد شد. دل، قلم را ستایش می‏کند، اما عقل، نبشته‏های قلم را حسابگرانه می‏خواهد. دل، اقیانوسی است از حرف‏های ناتمام و دردهای ناگفته، اما عقل، به‏دنبال شاهد است و دلیل می‏خواهد. دل عاشق است و عقل فارغ از تمامی تمنیاتی که سرانجامی نداشته باشند. "و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بی‏"خود" که چون "واخود" آیم برآن پشیمان باشم و رنجور. حقا و به حرمت دوستی که ندانم که اینکه می‏نویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمی‏توانم که ننویسم و جز گوی بودن در میدان تقدیر نیست....." گاهی عقل، دل را بیچاره می‏بیند که در میان این‏همه هیاهو، تنها بر ساحل دردها نشسته است و نمی‏تواند بنویسد که ترس از معصیت دارد و گاهی دل، عقل را هراسناک می‏بیند که چگونه از عقوبت این‏همه نبشته، خلاصی یابد. عقل، دل را نادان می‏خواهد و دل، عقل را مجنون و در این میان، قلم بیچاره می‏ماند محزون. "خدا می‏داند که نی‏ندانم که این‏که نبشتم طاعت است یا معصیت! کاشکی چون نمی‏دانم، یکباره‏گی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!" دل برای عاشقی می‏نویسد، اسرار دلداگی هویدا می‏سازد و احوال عاشقان باز می‏گوید تا گم‏شده‏اش را بیابد، اما عقل را چنین پنداری نیست که گاهی بر کار سادگی دل می‏خندد و گاهی بر رسوائیش رنجور است؛ اما اگر دل ننویسد، رنجور است و نالان و عقل، چون دل بنویسد، رنجور است و نالان. "چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به‏غایت و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم و..." هرگاه به‏فرمان عقل قلم بر زمین می‏افتد، دل بیمار می‏شود که می‏خواهد درد دردمندان بگوید، زجر ستم‏کشیدگان فغان نماید، آه محرومان ناله کند، قلب دل شکستگان تیمار نماید، در راه‏ماندگان را دستگیری کند، یتیمان را سرپرست باشد و به‏غایت احوال عاشقان بنویسد، اما عقل را این‏همه تدبیر نباشد که باری است بس سنگین و طاقت‏فرسا و ترس دارد که نتواند به‏سر منزل مقصود رساند. اما "....چون احوال عاشقان نویسم هم نشاید و هرچه نویسم هم نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر نگویم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید!" چون‏که خاموشی برازندة دل نیست که باید حدیث دلدادگی سرود.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 


 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin

  RSS