پیام شماره ۲۲۸
یاران همراه!
روزهائی است که اصلاً ((دل)) حال خوشی ندارد و محزون گشته است از اینهمه جور روزگار و تدبیر ((عقل))، که حکم بر نانبشتن میکنند. روزهائی است پرالتهاب که برادر میکشند و گوئی تدبیر؛ بر برادرکشی حکم میراند در همهجا، و عالم تنها نظارهگر است و هیچ نمیگوید و نمینویسد از اینهمه جور و ستم و نامردمی، پنداری دنیای ((خودی)) و ((غیرخودی)) هم بر بینالملل حاکم شده است، فارغ از اصل برابری و برادری تمامی انسانها که سالهاست به فرمان نفس، غافل مانده است. چند روزی بهفرمان عقل، دل دست به قلم نبرد تا شاید آرام گیرد، اما این دل گمشدهای دارد که اگر ننویسد، او را نمیتواند یافت و تنها میماند؛ و اگر دل تنها بماند، سرنوشت مختومش همانا مرگ است، پس باید بنویسد تا زنده بماند، اما عقل نمیداند که اینهمه نبشته آیا بهصواب بودهاند یا به خطا، هرچند مرحمی برای زخمهای پرالتهاب دل باشند که ستم نامردمان را برنمیتابد. بهقول "عینالقضاة همدانی" در کتاب "تمهیدات": "هر چیز مینویسم، پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آناست که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست، نه هر چه درست و صواب، روا بود که بگویند...." دل بر قلم نهیب میزند که بنویسد، اما عقل در خلوت نمیداند که کلام دل، رستگاری درپی داشته باشد. عقل نمیداند تصویری که دل بر بوم کاغذ میافکند، عکسی از دنیای واقعی باشد و نمیداند پندار دل باعث فلاح خواهد شد. دل، قلم را ستایش میکند، اما عقل، نبشتههای قلم را حسابگرانه میخواهد. دل، اقیانوسی است از حرفهای ناتمام و دردهای ناگفته، اما عقل، بهدنبال شاهد است و دلیل میخواهد. دل عاشق است و عقل فارغ از تمامی تمنیاتی که سرانجامی نداشته باشند. "و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بی"خود" که چون "واخود" آیم برآن پشیمان باشم و رنجور. حقا و به حرمت دوستی که ندانم که اینکه مینویسم راه سعادت است که میروم یا راه شقاوت؟ و حقا که نمیتوانم که ننویسم و جز گوی بودن در میدان تقدیر نیست....." گاهی عقل، دل را بیچاره میبیند که در میان اینهمه هیاهو، تنها بر ساحل دردها نشسته است و نمیتواند بنویسد که ترس از معصیت دارد و گاهی دل، عقل را هراسناک میبیند که چگونه از عقوبت اینهمه نبشته، خلاصی یابد. عقل، دل را نادان میخواهد و دل، عقل را مجنون و در این میان، قلم بیچاره میماند محزون. "خدا میداند که نیندانم که اینکه نبشتم طاعت است یا معصیت! کاشکی چون نمیدانم، یکبارهگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!" دل برای عاشقی مینویسد، اسرار دلداگی هویدا میسازد و احوال عاشقان باز میگوید تا گمشدهاش را بیابد، اما عقل را چنین پنداری نیست که گاهی بر کار سادگی دل میخندد و گاهی بر رسوائیش رنجور است؛ اما اگر دل ننویسد، رنجور است و نالان و عقل، چون دل بنویسد، رنجور است و نالان. "چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بهغایت و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم و..." هرگاه بهفرمان عقل قلم بر زمین میافتد، دل بیمار میشود که میخواهد درد دردمندان بگوید، زجر ستمکشیدگان فغان نماید، آه محرومان ناله کند، قلب دل شکستگان تیمار نماید، در راهماندگان را دستگیری کند، یتیمان را سرپرست باشد و بهغایت احوال عاشقان بنویسد، اما عقل را اینهمه تدبیر نباشد که باری است بس سنگین و طاقتفرسا و ترس دارد که نتواند بهسر منزل مقصود رساند. اما "....چون احوال عاشقان نویسم هم نشاید و هرچه نویسم هم نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر نگویم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید!" چونکه خاموشی برازندة دل نیست که باید حدیث دلدادگی سرود.
همیشه سبز و آفتابی باشید.
