تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی - ایران سرای من است. باید ماند و خدمت کرد.

 

پیام شماره ۲۰۴

 

یاران همراه!

 

وارد محوطه گمرک فرودگاه بین‏المللی شدم تا پس از بازرسی چمدان و ساکی که همراهم بود، راهی دریافت کارت پرواز برای سفری کوتاه به آن‏سوی آب‏های دریای خزر شوم. آن‏طرف‏تر، کنار سکوی بغلی مردی میانسال همراه همسر و یک فرزندش، با مأمور گمرک بر سر موضوعی مشاجره می‏کردند. زن به همسر گفت: رهایش کن. بگذار و برو. آن‏ها قدر سرمایه و ثروت عظیمی چون تو را که از مفاخر دانشگاهی و علمی کشور هستی، ندانستند! آن‏وقت تو بر سر انگشتر برلیان من با او چانه می‏زنی؟ ظاهراً ((استاد)) را به‏تازگی بازنشسته زودرس کرده بودند و او که موهای سرش بیشتر به سیاهی می‏زد و بر چهره‏ و گفتارش امواج علم و دانش هویدا بود، اکنون با دعوتنامه‏ای از یکی از دانشگاه‏های خارج، ترک وطن می‏کرد تا تجربه‏ای که قرار بود در کشورش به‏بار بنشیند و حاصلش را ارزانی مردمش نماید، حال اما به اجبار، قرار بود تحفه سفره بیگانگان ‏کند تا آن‏ها با علم او بر ما آقائی نمایند، فخرفروشی کنند و بخشی از نتایجش را با مبالغی سرسام‏آور به خود ما، اما به منٌت، بفروشند. مسافرانی که پشت سر او، در انتظار تفتیش وسائلشان توسط  مأمورین فرودگاهی بودند، از معطلی که ((استاد)) ایجاد کرده بود، خسته می‏شدند و هرکدام او را با متلک و شاید پرخاشی بدرقه راه می‏نمودند. گوئی همه می‏خواستند که او هرچه زودتر غائله را ختم کند و سوار هواپیما شود و برای همیشه از ایران برود! پشت سر من آقائی که قبلاً برایم تعریف کرده بود، حرفه تجارت دارد و بازار کشورهای آسیای میانه، بالکان و اروپای شرقی را به‏خوبی می‏شناسد، از محدودیت‏های ایجاد شده در بازار کسب و کار گله می‏کرد و نگران از دست دادن سود هنگفتی بود که از واردات آهن، متضرر می‏گشت. او فضای سرمایه‏گذاری در کشور را مساعد نمی‏دانست و ادعا می‏کرد که بر اساس آمارهای جهانی، ایران در سال ۲۰۰۵ میلادی، میان بیش از ۶۰ کشور درحال توسعه، از نامساعدترین بازار کسب و کار برخوردار بوده است. در عین حال بسیار خوشحال بود که ارزش واردات کشور از ۱/۱۸ میلیارد دلار در سال ۱۳۸۰ به بیش از ۳۹ میلیارد دلار در سال ۱۳۸۴ افزایش یافته است. این‏را "استاد" شنید و درحالی‏که سری تکان می‏داد با افسوس نجوا کرد: آیا پس از قطع واردات در آینده، درحالی‏که رشد نقدینگی به‏واسطه سیاست‏های غلط انبساطی پولی و مالی نودولتیان، به‏شدت درحال افزایش است، مردم با تورم ۵۰ درصدی چه خواهند کرد و کدامین فریادرسی به فریاد آنان خواهد رسید؟ همسر استاد درحالی‏که ساک سنگینی را که متعلق به "استاد" بود و با خود بر روی زمین می‏کشید، با تمسخرگفت: شما را چه باک استاد! که قصد دارید برای همیشه از ایران بروید. بگذار خودشان به‏فکر باشند و دیگر شما را باکی نیست. "تاجر" که با زیرکی، اضطراب و تشویشی فراوان در چهره‏های آنان دیده بود ولی نمی‏دانست که موضوع از چه قرار است و آن‏ها کیستند و ماجرایشان چیست، ولی گمان برده بود که باید افراد تحصیلکرده و درعین حال صاحب مکنتی باشند، ژست علمی گرفت و رو به همسر استاد کرد و گفت: شاید بدانم که مشکل چیست! احتمالاً یکی از مالباختگان بازار سهام هستید! سپس درحالی‏که متلکی روانه رئیس جمهور می‏کرد، ادامه داد: قبل از این‏که شاخص سهام از ۱۳۶۰۰ در مهرماه ۱۳۸۳ به کمتر از ۹۵۰۰ در چند روز پیش - (منظورش اردیبهشت ۱۳۸۵) بود- برسد، تمامی سهام متعلق به خودم را فروختم و با پولش به خرید و فروش وام‏های ۱۸ میلیون تومانی بانک مسکن پرداختم که حداقل هرکدام برایم ۳ میلیون تومان سود خالص به همراه دارد! فکر هم می‏کنم که مدتی در این‏کار بمانم، چون شنیده‏ام که بیش از ۳ میلیون نفر برای دریافت چنین وامی در سراسر کشور، ثبت‏نام کرده‏اند؛ و درحالی‏که شلوارش را از روی شکم برآمده‏اش به طرف بالا می‏کشاند، گفت: به بسیاری از دوستانم هم پیشنهاد کرده‏ام که خود را از بازار عقب بکشند چراکه سرمایه‏گذاری در بازار سهام در این دولت، بی‏فایده است. شنیده‏ام که خریداران سهام از ۵۳ هزار نفر در شهریور ۱۳۸۳ به کمتر از ۱۷ هزار نفر در فروردین ۱۳۸۵ کاهش پیدا کرده‏اند و سهم خریداران حقیقی از ۳۵ درصد به ۱۷ درصد تنزل پیدا نموده است. من‏که خوشحالم دیگر در بورس نیستم و می‏توانم در بخش‏های دلالی و خدماتی پول خوبی بدست آورم. استاد و همسرش که از حرف‏های مرد تاجر کاملاً مبهوت و شوکه شده بودند، برای مدتی، مشاجره با مأمور گمرک را فراموش کردند و او را با حیرت نگریستند. دیدم که دستان ((استاد)) لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد. گوئی پاهایش سست شده بودند. تقاضای نشستن کرد و جرعه‏ای آب طلب نمود. به همسرش گفت: آیا مطمئنی که می‏خواهی ترک وطن کنی و مردمت را این‏چنین تنها گذاری؟ گوئی در دل فریاد می‏زد: ((ایران سرای من است. باید ماند و خدمت کرد.)) همسر استاد که کاملاً گیج شده بود، ساک را بر روی زمین انداخت و به شویش گفت: نمی‏دانم. هرچه تو بخواهی! در ساک باز شد و بخشی از تألیفات، مقالات و پروژه‏های استاد بر روی زمین ریختند. این‏را همه دیدند. "استاد" با متانت و به آرامی برگشت و آثارش را همچون فرزندانش در آغوش گرفت و گریست! این را هم نیز، همه دیدند!

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.    

 


 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin

  RSS