وسوسة دنيا تمام ناشدني است؛
و دل را كه بايد خانة يار باشد، به اجارة مهتاب اندوه و جذبههاي نفس تركخوردة دنيا رفته؛
و گويي ساز مطربِ هوس و طعم ميِ نفس، هميشگي و جاودانه است.
بر بلنداي يك هوس
دل افتاده از نفس!
اما خانة دلي را كه از دوست نشاني يافته است، بايد در فرصت سبز زندگي با عشق يار آذينبندي كرد؛
و شبنم نوازش يار را بر حيات دو روزه پاشيد تا خواب طلايي دل تعبير شود.
دل را بايد از ساية شوم افسوس و دريغ نجات داد؛
و دام غمي كه ساليان در حجرههايش مأوا گزيده، پاره كرد؛
و آزاد و آرام در درة آفتابي و سبز يار، به انتظار خورشيد نشست؛
و از لب يار، طعم خوش اشراق نوشيد؛
و سرشار از عشق و اميد، در دشت سبز لبخند يار، شقايق را بوئيد؛
و خود را از تنهايي ژرفي كه شيطان به ارمغان ميآورد، رهانيد.
در سراي يار:
هرچه هست آزادگي است و تماشاخانهاي از نور و نشاط و زيبايي و توكل و اميد.
در سراي يار:
جهانِ غمزده و افسرده و نالان، تنهاست و بيياور و بيبو و بيكس و خسته و ضعيف و مرده.
در سراي يار:
خورشيد فروزان است و ماه طناز و ناهيد زيبا.
در سراي يار:
ستارهها عطر اميد و پويايي بر دلها ميريزند و رؤياها را تعبير كرده، آرزوها را عينيت ميبخشند.
دل كه در انتظار خورشيد باشد، عاشق ميشود.
دل كه عاشق شد، بيدار ميشود.
دل كه بيدار شد، هوشيار ميشود.
دل كه هوشيار شد، بينا ميشود.
دل كه بينا شد، با صفا ميشود.
دل كه با صفا شد، با حيا ميشود.
دل كه با حيا شد، بصير ميشود.
دل كه بصير شد، حكيم ميشود.
دل كه حكيم شد، كريم ميشود.
دل كه كريم شد، رحيم ميشود.
دل كه رحيم شد، تسليم ميشود.
دل كه تسليم شد، غني ميشود.
دل كه غني شد، بسيط ميشود.
دل كه بسيط شد، انيس ميشود.
دل كه انيس شد، فنا ميشود.
دل كه فنا شد، بقا ميشود.
دل كه فنا شد، عاشق منتظر ميشود.
دل كه عاشق منتظر شد، يار ميشود.
دل كه يار شد، او ميشود، يعني بقا ميشود.
*
عقل
در گردابة مهتاب و هوس
دل
در شبستان اشراق ني ميزند
عقل
در خرقه مهتاب هوس ميپوشيد
دل
در اشراق شبستان ميناليد
ميان غريق و نجات
يك آه است
آن سوي فهم
سازي دگر ميزند
به خاك افتاده
فهم سنگ را مينوشم
چهرة محراب
از گوشة چشم سر ميزند
آبي آسمان
نقش رخ يار ميكنم
گودال نارس آرزوها
ترديد بر دل ميزند
*
با نسيم سحري
پلك رؤياها سنگين ميشوند
در همان لحظة پوچ
از خواب ترديد بيدار ميشوم
*
عشق را ميشنوم
هوس
با مشتي كابوس همسفر است
راهي در هيچ
پوچي در مشت
-انگار گورستان را ميگويم-
آمدم از كنج دلم
به تماشاي چشمة اشك
غرق در انديشة شوق
سيراب از نشئة شك.
*
بايد رفت
ماندن بيهودگي است
پرسه در دشت هوس
آوارگي است.
*
تمناي وسوسه
موج شوق ميبرد بر باد
حديث دل
ديو هوس ميبرد از ياد.
*
بازيهاي كودكانه
فريب دنياست
لحظههاي دراز
عمر شاپرك است.
*
دل كوه
باز شد از چهرة ماه
شكوفه
بر برگ خنديد
دل
کهسار شده باز ز روئيدن ماه
آمدم در کنج دل
تا چشمه اشک روان
*
بايد رفت
اينجا تنهايي محض است
بايد رفت
پرسه در دشت هوس آوارگي است
ندا آمد
اينجا ساية دانايي است
بايد رفت
در انتظار يار نشست
بايد رفت
معشوق منتظر است.
*
براي رسيدن به معشوق؛
عاشق بايد عطش داشته باشد؛
و هرگز سيراب نبوده تا ميل راز و نياز پيدا كند؛
و به گدايي در كوي يار و طلب لطف از سوي او دو زانو بر آستانش بنشيند.
عاشق آگاه است كه براي رفع تشنگي تنها بايد از مي يار بنوشد؛
و روز و شب را در ميخانة معشوق سكني گزيد؛
چراكه عاشقِ مست و خمار ميداند:
دنيا در كمين است تا مستي يار از سر برون كرده، جسم تشنه و گرسنه را با وسوسة دنيا پر كند.
اگر همه يقين ميداشتند كه:
تنها راز و نياز با يار است كه كيد و نقشة دنيا را بياثر كرده، دل را خانة يار ميكند؛
تا فقط يار در آن نشسته، هوس دنيا از دل برون رود؛
آنگاه آرامش ابدي بر تمامي دلها حكمفرما ميشد.
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "عشق يار"))
ادامه مطلب
