تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی - سراي يار

 

وسوسة دنيا تمام ناشدني است؛

و دل را كه بايد خانة يار باشد، به اجارة مهتاب اندوه و جذبه‏هاي نفس ترك‏خوردة دنيا رفته؛

و گويي ساز مطربِ هوس و طعم ميِ نفس، هميشگي و جاودانه است.

بر بلنداي يك هوس

دل افتاده از نفس!

 

اما خانة دلي را كه از دوست نشاني يافته است، بايد در فرصت سبز زندگي با عشق يار آذين‏بندي كرد؛

و شبنم نوازش يار را بر حيات دو روزه پاشيد تا خواب طلايي دل تعبير شود.

دل را بايد از ساية شوم افسوس و دريغ نجات داد؛

و دام غمي كه ساليان در حجره‏هايش مأوا گزيده، پاره كرد؛

و آزاد و آرام در درة آفتابي و سبز يار،‌ به انتظار خورشيد نشست؛

و از لب يار، طعم خوش اشراق نوشيد؛

و سرشار از عشق و اميد، در دشت سبز لبخند يار، شقايق را بوئيد؛

و خود را از تنهايي ژرفي كه شيطان به ارمغان مي‏آورد، رهانيد.

در سراي يار:

هرچه هست آزادگي است و تماشاخانه‏اي از نور و نشاط و زيبايي و توكل و اميد.

در سراي يار:

جهانِ غمزده و افسرده و نالان،‌ تنهاست و بي‏ياور و بي‏بو و بي‏كس و خسته و ضعيف و مرده.

در سراي يار:

خورشيد فروزان است و ماه طناز و ناهيد زيبا.

در سراي يار:

ستاره‏ها عطر اميد و پويايي بر دل‏ها مي‏ريزند و رؤياها را تعبير كرده، آرزوها را عينيت مي‏بخشند.

دل كه در انتظار خورشيد باشد،‌ عاشق مي‏شود.

دل كه عاشق شد، بيدار مي‏شود.

دل كه بيدار شد،‌ هوشيار مي‏شود.

دل كه هوشيار شد، بينا مي‏شود.

دل كه بينا شد، با صفا مي‏شود.

دل كه با صفا شد، با حيا مي‏شود.

دل كه با حيا شد، بصير مي‏شود.

دل كه بصير شد، حكيم مي‏شود.

دل كه حكيم شد، كريم مي‏شود.

دل كه كريم شد،‌ رحيم مي‏شود.

دل كه رحيم شد، تسليم مي‏شود.

دل كه تسليم شد، غني مي‏شود.

دل كه غني شد، بسيط مي‏شود.

دل كه بسيط شد، انيس مي‏شود.

دل كه انيس شد، فنا مي‏شود.

دل كه فنا شد، بقا مي‏شود.

دل كه فنا شد،‌ عاشق منتظر مي‏شود.

دل كه عاشق منتظر شد، يار مي‏شود.

دل كه يار شد، او مي‏شود،‌ يعني بقا مي‏شود.

*

عقل

در گردابة مهتاب و هوس

دل

در شبستان اشراق ني مي‏زند

عقل

در خرقه مهتاب هوس مي‏پوشيد

دل

در اشراق شبستان مي‏ناليد

ميان غريق و نجات

يك آه است

آن سوي فهم‌

سازي دگر مي‏زند

به خاك افتاده

فهم سنگ را مي‏نوشم

چهرة محراب

از گوشة‌ چشم سر مي‏زند

آبي آسمان

نقش رخ يار مي‏كنم

گودال نارس آرزوها

ترديد بر دل مي‏زند

*

با نسيم سحري

پلك رؤياها سنگين مي‏شوند

در همان لحظة پوچ

از خواب ترديد بيدار مي‏شوم

*

عشق را مي‏شنوم

هوس

با مشتي كابوس هم‏سفر است

راهي در هيچ

پوچي در مشت

-انگار گورستان را مي‏گويم-

آمدم از كنج دلم

به تماشاي چشمة اشك

غرق در انديشة‌ شوق

سيراب از نشئة شك.

*

بايد رفت

ماندن بيهودگي است

پرسه در دشت هوس

آوارگي است.

*

تمناي وسوسه

موج شوق مي‏برد بر باد

حديث دل

ديو هوس مي‏برد از ياد.

*

بازي‏هاي كودكانه

فريب دنياست

لحظه‏هاي دراز

عمر شاپرك است.

*

دل كوه

باز شد از چهرة ماه

شكوفه

بر برگ خنديد

دل

کهسار شده باز ز روئيدن ماه

آمدم در کنج دل

تا چشمه اشک روان

*

بايد رفت

اين‏جا تنهايي محض است

بايد رفت

پرسه در دشت هوس آوارگي است

ندا آمد

اين‏جا ساية دانايي است

بايد رفت

در انتظار يار نشست

بايد رفت

معشوق منتظر است.

*

براي رسيدن به معشوق؛‌

عاشق بايد عطش داشته باشد؛

و‌ هرگز سيراب نبوده تا ميل راز و نياز پيدا كند؛

و به گدايي در كوي يار و طلب لطف از سوي او دو زانو بر آستانش بنشيند.

عاشق آگاه است كه براي رفع تشنگي تنها بايد از مي يار بنوشد؛

و روز و شب را در ميخانة معشوق سكني گزيد؛‌

چراكه عاشقِ مست و خمار مي‏داند:

دنيا در كمين است تا مستي يار از سر برون كرده، جسم تشنه و گرسنه را با وسوسة دنيا پر كند.

اگر همه يقين مي‏داشتند كه:

تنها راز و نياز با يار است كه كيد و نقشة دنيا را بي‏اثر كرده، دل را خانة يار مي‏كند؛

تا فقط يار در آن نشسته، هوس دنيا از دل برون رود؛

آن‏گاه آرامش ابدي بر تمامي دل‏ها حكمفرما مي‏شد.

 

  (( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "عشق يار"))

 


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin

  RSS