در ميهماني خدا، عشقبازي، حس و طراوت ديگري دارد. حسي كه كمترين بخش از نشئة دنيا قادر به فهم آنست و طراوتي كه عالم ماده كمتر ميتواند آنرا حس كند و اگر صورت و ظاهري از هر دو در دنيا وجود دارد، براي درك عالم برتر است.
صورتي كه انسانها ميخواهند آنرا در ايام خودساختة دلدادگي و دلبري چون "ولنتاين" يا "سپندارمذگان" در بوم دنيا به تصوير كشيده، بخشي از شكوه و عظمت و زيبايي و عشوهگري و لطافت آنرا در عالم نفس درك كنند.
ژرفنگري در صورت دنيا اما، خبر از عشقبازي تمامي مظاهر خلقت با يكديگر ميدهد، كه فهم چنين دلبري و دلدادگي را بايد در تكامل و همزيستي عاشقانة آنها كه بهراستي نمادي متعالي از عبادت و پرستش معبود است، جستجو كرد.
نمادي كه در:
عشقبازی پروانه با پرچم گل ِکاشی سقاخانة آرزوها؛
و طپش قلب عاشق با ضربان نبض پرندة مهاجر در سحرگاهان؛
و جیکجیک گنجشکهای درخت همیشه سبز بر سرشاخههاي درخت انتظار براي ديدن رخ يار؛
و دیدن موسیقی حرکت موهای سر عاشق در نسیم صبحگاهی براي دلبري از معشوق؛
و دلبری نوای پرندههای دشت لالههای واژگون براي شنيدن صداي معبود؛
و شنیدن صدای شكوه شقایقهاي طناز براي درك زيبايي يار؛
و درک لطافت و طراوت شبنم مهتاب براي حس لطافت معشوق؛
و حس حضور دل عاشق منتظر براي فهم دوست؛
و فهم عشوة نیلوفر تالاب مرغان مهاجر براي دلبردن از يار؛
و .....
و حس بوی بیابانهای بیکس و تنها براي فهم حضور معشوق؛
و فهم عطر پیالة میفروش مهر و محبت براي پاكيزگي روح و روان؛
و.....
هويدا است.
آري، تمامي مظاهر عالم در عشقبازي مستمر با يكديگرند؛
عشقبازي سنگ صبور و منتظر نهر با آب خروشان و مغرور
عشقبازي ماه طناز و عشوهگر با تاريكي آسمان
عشقبازي مهتاب با بركهاي تنها
عشقبازي باد با خاك
عشقبازي آب با خاك
عشقبازي پرندگان با برگهاي آويزان
عشقبازي ابر با باران
عشقبازي رنگينكمان با باران
عشقبازي باران با سنگ
عشقبازي خون با رگ
عشقبازي جسم با روح
عشقبازي زمين با آسمان
عشقبازي طبيعت با انسان
عشقبازي انسان با خدا
.......
ليستي كوتاه از عشقبازي مظاهر عالم خلقت كه همه ميتوانند با گوشه چشمي بر ابعادش اضافه كرده، بيتي بر ابيات بلند شعر آفرينش بيافزايند. بهراستي عالم خدا تنها و تنها صحنههاي باشكوهي از عشقبازي آفرینندگانش بوده كه نمادي متعالي از عبادت و پرستش معبود است؛ كه چشم بينا ميخواهد و دل هوشيار.
*
در میهمانی خدا، در انتظار عشق
معشوق منتظر است، دل بنواز
در ميهماني خدا، بر آستان فراق
دل پركشيده است، بنده نواز
در ميهماني خدا، در خيال رفيق
مي نوشيده است، محرم راز
در ميهماني خدا، در تصور تصديق
عقل مستغني است، بسرمة ناز
در ميهماني خدا، در آرزوي توفيق
كام شيرين است، ميآيم باز
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "عشق يار"))