چندي است كه موضوع "همگرايي اقتصادي" ميان كشورهاي اسلامي و كشورهاي آسياي ميانه مطرح شده و انديشمندان زيادي را وادار به تعمق و تحقيق پيرامون اين موضوع بسيار مهم كه نقشي مهم در آيندة اقتصادي- سياسي- اجتماعي و فرهنگي كشورها دارد، كرده است. هرچند در گذشته مقالات متعددي را پيرامون اين موضوع نوشته و كتاب مستقلي را تحت عنوان: "همگرايي اقتصادي: ترتيبات تجاري منطقهاي و بازارهاي مشترك" توسط انتشارات سمت در سال 1385 بهچاپ رساندم[1]، اما با توجه به اهميت مطلب، تصميم دارم سلسله مقالاتي را از كتاب چاپنشدهام تحت عنوان: "كشورداري همينجوري"[2] خدمت خوانندگان ارايه داده، تا زواياي پنهان ادغام يا همگرايي اقتصادي[3] ميان كشورهاي يادشده را روشن كنم. اميدوارم اين سلسله مقالات مورد توجه تمامي دوستان قرار گيرد. به بخش دوم اين سلسله مقالات توجه كنيد:
بخش دوم: همگرايي، سرابي وسوسه انگيز
در ابتدا بايد ((همگرائی منطقهای)) تعريف شود (در بخشهاي بعد به اين موضوع اشارات بيشتري خواهد شد). اين مفهوم اساساً و بهطور سنتی دلالت بر ((آزادسازی تبعيضآميز تجارت)) دارد. دو يا چند اقتصاد تحت يك پیمان تجاری منطقهای میتوانند تصميم بگيرند كه موانع تجاری را میان خود كاهش دهند در حالیكه آن موانع را در مقابل بقية اقتصادهای جهان حفظ میكنند، روندی که اگر ادامه پیدا کند ممکن است خلاف فرآیند جهانیشدن، جوامع را متأثر سازد.
شناخت اصطلاحات در اين زمينه حائز اهميتاند زيرا اصطلاحها میتوانند بر طرز فكر افراد راجع به يك موضوع، اثر گذار باشند. برای مثال، تنها يك فردِ به شدت طرفدار حمايتگرايی میتواند با عبارتی مثل ((توافق تجارت آزاد)) مخالفت كند. قطعاً عبارتی همچون ((توافق تجاری ترجيحی))، بیخطرتر و كمتر تبعيضآميز بهنظر میرسد. در عين حال ((توافق تجارت تبعيض آميز)) نوعی تخلف بهنظر میرسد كه میتوان به آن اعتراض كرد. ادعائی که فرض میکند منطقهگرايی الزاماً به جهانیشدن منجر نمیشود، در ادبیات همگرائی نیز مورد مداقه قرار گرفته است.
البته استدلالهای قانع كنندهای از سوی هر دو طرف اقامه شدهاند. از یکطرف مشاهده میشود که رشد منطقهگرايی الزاماً به راه ميانبری برای رسيدن به آزادسازی تجاری يا رژيم تجارت آزاد ختم نمیشود. بهسادگی نمیتوان ادعا كرد كه رسيدن به هدف تجارت آزاد در چارچوب توافقات منطقهای بزرگ، همچون ((مناطق آزاد تجاری آمريكا)) و ((اتحاد همكاری اقتصادی کشورهای آسيا و پاسيفيك (اقیانوسیه))) (اَپک) كه به ترتيب 35 و 21 عضو دارند، آسانتر است. اين دو گروه و ساير گروهبندیهای منطقهای بزرگ، شامل اقتصادهايی هستند كه در اندازه، چشمانداز و سطح توسعه با هم متفاوتاند. اين تفاوت درست به اندازة تفاوتهايی است كه در ((سازمان تجارت جهاني)) وجود دارد.
سؤالات بسيار ديگری نيز دربارة پیمانهای تجاری منطقهای در ادبیات همگرایی مطرح شده است. برای مثال، ممكن است سؤال شود كه چرا اختلافات تجاری در توافقات منطقهای بايد نسبت به سازمان تجارت جهانی كم چالشتر باشند؟ یا چگونه آزادسازی در زمينة محصولات كشاورزی برای همپيمانهای ((آن سوی اقيانوس اطلس))، آسان تر از سازمان تجارت جهانی خواهد بود؟ و همچنین در رابطه با مدیریت منازعات تجاری میان آنها، آیا رابطة فوق برقرار است؟
مشكلاتي كه در توافقات منطقهای بروز میكند و كشورهايی كه درگير اين توافقات هستند، دقيقاً همان كشورهای عضو سازمان تجارت جهانیاند با همان تمايلات و همان حساسيتها. هر چند يك امكان محتمل وجود دارد كه چنين گروهبندیهای اقتصادی منطقهای در جهت منافع جهانی عمل كنند مثلا تحقيقاتی كه اَپک دربارة راههای آسانسازی تجارت بهعمل آورده است و پيشگامی گروه مزبور در زمينة تجارت الكترونيك، ثابت میکند كه میتواند كمك بزرگی برای سازمان تجارت جهانی باشد. به اين ترتيب مشاهده میشود که يك گروهبندی منطقهای در جهت منافع جهانی عمل میکند و خود را بهعنوان يك عامل مثبت مطرح كرده است.
هرچند درحال حاضر منطقهگرايی میان کشورهای جنوب- جنوب، شمال- شمال و شمال- جنوب رواج دارد و بهنظر میرسد اين روند همچنان ادامه خواهد داشت، در تحليلهای نهايی نمیتوان آنرا بهعنوان ((جانشينی)) برای جهانیشدن مطرح كرد. با اين وجود، چنانچه فرض كنيم كه اقتصاد جهانی توسط نيروی بازار آزاد مديريت نمیشود، منطقهگرايی و جهانیسازی میتوانند بهصورت مكمل يكديگر عمل كنند. اثرات اين اقدام باعث میشود که رفاه جهانی افزایش نماید. اگر منطقهگرايی، باز نباشد و عاری از ويژگیهاي جهانیشدن باشد، با حداكثرسازی توليد و بهتبع آن حداكثرسازی رفاه جهانی، در تضاد قرار خواهد گرفت. اعتقاد برایناست که، ((منطقهگرايي باز)) را ابتدا استراليا و نيوزيلند معرفي کردند و سپس اَپک آنرا اجرا کرد و سایر کشورهای درحال توسعه از آن اقتباس کردند.
تمایل به منطقهگرایی میان برخی از سیاستگذاران، ازجمله رهبران سیاسی ایران که اخیراً در رفتارها و مذاکرات سیاسیاشان مشاهده میشود، نمیتواند مسیر جهانیسازی را برای این کشورها هموار کند، چراکه تجربة پیدایی همگرایی اقتصادی در اکثر کشورهای درحال توسعه، بويژه كشورهاي با اقتصادمداري همينجوري، با موفقیت همراه نبوده، هرچند هنوز تمایلات فراوانی برای ایجاد همگرایی میان کشورها بهصورتهای مختلف وجود دارد. درواقع شاید بتوان ادعا کرد که همگرایی میان اين كشورها، آنها را از موقعیتها و موفقیتهای بدیع جهانی محروم کند وتا کنون چیزی هم بیشتر از پایینبودن کارایی و فنآوری کهنه را برایشان بهارمغان نیاورده.
اجماع سیاستگذارن و رهبران سیاسی برای قرارگرفتن در قافلة جهانی و اتخاذ راهکارهایی که به جهانیشدن بیانجامد، پیششرط آن است كه چنين پيششرطي در نظامهاي همينجوري نيست؛ چراكه لازمة رسیدن به اجماع، تبعیت از سازوکارهای نظام مردمسالاری درعمل و پرهیز از منازعات بیحاصل نظری است وگرنه در یک نظام کنترلی و جهانبینی جزمگرا، اصولاً مسیر جهانیشدن طی نخواهد شد.
اما درکنار اجماع رهبران سیاسی با وجود اقتصادمداري همينجوري، آیا جامعة ایرانی آمادة جهانیسازی است و میتواند بدون آنکه خویشتن خویش را ببازد و فرهنگ و سنتها و آداب و رسوم دیرینهاش را فدا سازد، در مسیر جهانیشدن گام بردارد، چراكه رگههاي فرهنگمداري همينجوري بواسطه فشاری که بر جامعه وارد می سازد ممكن است باعث شود، جامعه بيش از پيش از فرهنگ اصيل خود فاصله بگيرد. سئوال مهمی که نشان میدهد, قبل از اتخاذ هرگونه تصمیمی برای قراردادن جامعه در مسیر جهانیشدن وی باید نخست فرهنگ اصيل خويش را باور كند و سپس انديشه جهانيشدن را بهمرور به او معرفي کرد. مزایای جهانیشدن باید برای جامعه آشکار و ذهنیت به عینیت تبدیل شود، درغیراینصورت جامعه همچنان در بحثهای کلامی و نظری متوقف خواهد ماند.
از طرفی دیگر نباید اینگونه پنداشت که فرهنگ دینی و فرهنگ ملی که هر دو شخصیت جامعة ایرانی را شکل میدهند، سدی برای جهانیشدن بهحساب آید چراکه تعامل میان ایندو و سازوکارهای جهانیشدن بالاخره باید در جامعه ایرانی صورت پذیرد و اتفاقاً در مذهب تشیع که راه برای اجتهاد بازگذاشته شده، و انعطاف بالای فرهنگ ایرانی برای پذیرش افکار و ایدههای جدید, بهراحتی میتواند تعامل میان فرهنگ و سازوکارهای جهانیشدن را میسر کند، اگر جهانبینی حاکم بر برخی از گروههای سیاسی، مسیر حرکت را بطئی نسازد و زمان رسیدن به آنرا به آیندهای نامعلوم احاله نکند باید انتظار پیشرفت را در این زمینه داشته باشیم. یعنی آیندهای که در آن اکثر کشورها مسیر جهانیشدن را با موفقیت طی کرده و از مزایای آن بهرهمند شدهاند، اما هنوز حاکمیت در ایران به سبب برخورداري از اقتصادمداري همينجوري بهدنبال فیلترینگ روند جهانیشدن است.
اما قبل از جهانيشدن بايد به موضوع همگرايي انديشيد و الزامات آنرا در جامعه پياده كرد. امروزه بسیاری از کشورهای در حال توسعه، بويژه کشورهای اسلامی، به دنبال ایجاد همگرایی اقتصادیاند تا از این طریق بتوانند حجم مبادلات فی مابین را میان خود، گسترش دهند. به طور کلی و در یک جمع بندی، ملاحظه میشود که براي تعميق و تعميم روابط تجاري كشورهاي جنوب و تبديل آن از روابط دو جانبه از داخل مجموعه همگراييهاي اقتصادي به روابط چند جانبه و ايجاد مناطق آزاد تجاري و اتحاديههاي گمركي و درنهايت ادغام در اقتصاد جهاني و يكپارچگي اقتصادي، اين كشورها كه اكثراً از اقتصادمداري همينجوري برخوردارند، با مشكلات عديدهاي روبرو خواهند بود که برخي از اين مشكلات عبارتند از:
1- عدم ايجاد يك رويه يكنواخت گمركي قابل قبول براي تمامي اعضا و ساير كشورهاي جهان؛
2- عدم يكنواخت بودن فهرست كالاهاي مشمول تعرفههاي ترجيحي؛
3- طولاني بودن روند اداري و عملياتي پيش روي صادرات و واردات؛
4- عدم ايجاد يك نظام واحد و منظم پرداخت ميان كشورهاي عضو؛
5- عدم هماهنگي ميان نظامهاي پرداخت بين بانكها و روشن نبودن رژيم ارزي در اين كشورها؛
6- پايين بودن استاندارد كالاهاي توليد شده در كشورهاي عضو در مقايسه با كالاهاي مشابه وارداتي از كشورهاي شمال؛
7- عدم وجود ارادة سياسي ميان رهبران كشورهاي عضو براي قرارگرفتن در جامعة جهاني؛
8- اختلافات ايدئولوژيك شديد ميان كشورهاي جنوب و شمال؛
9- عدم وجود يك نظام مردم سالارانه در اكثر كشورهاي جنوب؛
10- عدم ثبات اقتصادي و سياسي در كشورهاي جنوب و وجود درگيريهاي پراكنده در اين كشورها.
درهرصورت بايد توجه داشت كه تعامل و ايجاد رابطة صلحآميز ميان كشورها در عصر ديجيتال كه بسياري از معادلات سياسي- اقتصادي را متأثر ساخته و فاصلة مجازي ميان ملتها را به حداقل ممكن تقليل داده است، امري اجتنابناپذير و از ضروريات مسلم ادامة حيات كشورهاست. امروزه كشورهاي فقير به همان اندازه نيازمند اتخاذ ديپلماسي پويا هستند كه كشورهاي ثروتمند و البته رابطه بين فقير و غني، داشتن و نداشتن، ثروت و فقر، شايد قدمتي به كهنگي تاريخ مدرن داشته باشد. اين مسئله اساساً اقتصادي، قرنها پيش از تولد رسمي علم اقتصاد - با مركانتاليستها، دكتر كنه و يا آداماسميت- نيروي محرك همه حركتهاي تاريخي بوده است. مسئلهاي كه در پرتوي آن بسياري از انديشهها و پرسشهاي فلسفي هنوز بدون پاسخ شكل گرفته و تكامل يافتهاند: عدالت، برابري، فضيلت ... و سرانجام دانش و تكنولوژي.
كشورهايي كه به "درحال توسعه" يا "جنوب" موسوماند و اكثراً از اقتصادمداري همينجوري برخوردارند، چندين دهه است كه در يك تنازع گفتمان و چانهزني مستمر در نهادها و سازمانهاي بينالمللي با كشورهاي "توسعه يافته" يا "شمال"، خواهان دستيافتن به عدالت، برابري و حقوقياند كه طي ساليان پيشين، به دلايل مختلف از كف دادهاند، هرچند منافع ملي هر كشوري را بيشتر از همه، عقلانيت و اعتبار تضمين ميكند، نه شعار و چانهزني. گفتگوهاي صريح در سطح جهاني درباره چگونگي تعامل ميان كشورهاي شمال و جنوب، با كميسيون برانت در 1979 شروع و همراه با تحولات دهة هشتاد، از تغييراتي وسيع برخوردار شد كه دامنة اين گفتگوها به اجلاسهاي ساليانة "بانك جهاني" و "صندوق بينالمللي پول" در قالب مباحث پيرامون "گروه 24" (به نمايندگي از تمامي كشورهاي درحال توسعه) و "گروه 7" (به نمايندگي از تمامي كشورهاي توسعه يافته) كشانده شد.
در آغاز، بانك جهاني در 1979 از "ويلي برانت" صدراعظم اسبق آلمانغربي خواست كه با كمك كارشناسان برجسته در سطح جهاني كميسيوني براي بررسي روابط شمال و جنوب و نيز ارائه پيشنهاد براي بهبود مشكلات جهاني، تشكيل دهد. پيش از كميسيون برانت در دهة 1960، كميسيون مشابهاي به رياست "لسترپيرسون" براي بررسي مسائل جهاني تشكيل شده بود، اما از نقطه نظر تئوريك و كارشناسي، مراجعه به دستورالعملهاي كميسيون برانت- لااقل اگر ديدگاه تاريخي در ميان نباشد- منطقيتر بهنظر ميرسيد.
هر چند كه اكثر اعضاي كميسيون برانت، سوسيال دمكراتهاي كهنه كاري چون "ويلي برانت" و "اولاف پالمه" نخست وزير فقيد سوئد بودند، اما نظريات آنها و حاصل كارشان مورد پذيرش صريح يا ضمني همه صاحبنظران قرار گرفت و از همان آغاز در شمار آثار مرجع و با اعتبار درآمد، چرا كه واقعيتهاي موجود در كشورها را بهخوبي تشريح ميكرد. ليكن، پيشنهادهاي آنها اصلاً براي نظامهاي با اقتصادمداري همينجوري نوشته نشده بود، پس نتوانستند بر مشكلات عديدة آنها فايق آيند و از طرفي افتراق ميان كشورهاي شمال و جنوب در ابعاد مختلف گسترش پيدا كرد كه در اوايل دهة 2000، به حوزة فرهنگي و عقيدتي نيز كشيده شد.
با اين وجود، موج گرايش به جهانيشدن و همگرايي در اواخر دهة 1990 و اوايل هزارة سوم ميلادي، نه تنها مهر تأييدي بر لزوم همگرايي اقتصادي و سرعت بخشيدن به فرآيند جهانيسازي ميزد، بلكه ايجاد همگرايي سياسي ميان كشورها را كه لازمة همگرايي اقتصادي است، براي تخفيف مخاصمات پيشآمده ميان كشورها، امري اجتناب ناپذير معرفي ميكرد. اما اين اقدام سترگ براي اكثر كشورهاي درحال توسعه كه از اقتصادمداري همينجوري برخوردارند، كار بس دشواري بود، چراكه آنها به دلايل زير از پيششرطهاي همگرايي و بهدنبال آن، جهانيشدن محروم بودند.
[1] - دوستان براي آشنايي با اين كتاب به سايت تخصصي اقتصاد بينالملل با آدرس: http://inter-economics.blogfa.com/post-12.aspx مراجعه نمايند.
[2] - نميدانم اين كتاب بسيار با ارزش اصلاً توفيق چاپشدن در شرايط سياسي كنوني را داشته باشد يا همچنان بايد در محاق فراموشي و بياعتنايي، روزگار بگذارند؟
[3] Economic Integration
