...........گاهي وسوسة ننوشتن آنچنان در عاشق شدت ميگيرد كه ميپندارد، هرچه مينويسد و نواي دل سر ميدهد، همه از ديوانگي است. در جايي خواندم:
"در سرزميني دور كه مردمان همه وسوسة دنيا داشتند، پيشگويي ماهر به پادشاه خبر رساند که بهزودي بادي مسموم به كشورش خواهد وزيد و هر که در معرض آن قرار گيرد، ديوانه ميشود. شاه چون ميدانست بهاندازه كفايت براي تمامي مردمان پناهگاه ندارد، تصميم گرفت به همراه وزيران در پناهگاه امني مأوا گزيده تا حداقل آنها از اين مصيبت رهايي يافته و سپس، براي مردم چارهانديشي كنند. باد آمد و هرکه در معرض آن بود ديوانه شد. شاه و وزيران هم بيرون آمدند تا به مردم کمک کنند؛ اما ديدند همه برهنهاند و با خيالي آسوده در حال عبور و مرور. مردم با ديدن ايشان که لباس بر تن داشتند فرياد کنان به دنبالشان افتادند که ديوانگان را ببينيد لباس پوشيدهاند. شاه و اطرافيان هرچه ميگفتند اصل بر پوشيدن است و مردمان براي رعايت آن بايد لباس بر تن کنند، آنان بيشتر خنديده و استهزاء ميکردند."
ترس و واهمه از ديوانگي و برهنگي و سرگشتگي در برهوت زندگي براي نويسندة عاشق آنچنان دردآور است كه گهگاه، وسوسة ننوشتن را به نوشتن رجحان داده، ميخواهد قلم را در سينه پنهان كند تا مبادا سرنوشت مجنوني را پيدا كند كه ترس هرگز به معشوق نرسيدن او را آشفته و ديوانه كرده است...........
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
![]()
Happy New Year 2008!
سال نو ميلادي بر تمامي هموطنان مسيحي مبارك باد!
