...........اینهمه وسوسه و تشویش در دنیایی که درازایش بهاندازة یک چشم بههمزدن نمیرسد، از کجا سرچشمه میگیرند؟
در دهلیز قلب بنشینیم،
و زیباترین شعر زندگی را
با
سروشي از هفت آسمان معرفت؛
و آهنگ حركت ابرهاي دانايي؛
و نواي دل فرشتگان نگهبان نفْس؛
و صداي آبشار كوهستانهاي سبز و بلند اشراق؛
و وزش بادهاي عرفان در سرزمين شوق؛
و آواز خاك در بيابانهاي تنها و نگران سكوت؛
و لرزش بال پرندگان عاشق در سرزمين شيدايي و جنون؛
و زمزمة مرغان در دشتِ اشتياق؛
و پژواك نقش خيال در پردة واقعيت؛
و ترنم بازشدن گل سرخ در گلخانة وجود؛
و آواي صخرة وجود در گوش زمان؛
و خروش درياي اميد و آرزو؛
و هياهوي دلهرهآور جنگلهاي انبوه تنهايي؛
و سرود خون در رگهاي وجود؛
و همهمة نيايش در سجادة سجود؛
و اذان گلدستههاي وجود؛
و تكبير لبهاي خشك در طواف كعبة يار؛
و موية ققنوس بر شبنم برگي از شاخة هستي؛
و ضربان نَفَس در جادة عشق؛
و سوز و گداز دل تمامي عاشقان منتظر؛
و شيهة امتداد سرخي سحر در يك روز جاري؛
و چكچك چكاوك در چلة نور افق؛
و تپش قلب سينههاي سوخته؛
و طنين نگاههاي منتظر؛
و
بسرائیم؛
آنگاه خواهیم دید که دنیا رنگ و بوی دیگری پیدا خواهد کرد و عشق از حجاب بیرون آمده، رخ مینماید.
باید از خود و حجاب خویش رهید تا عشق را دید.............
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
