.........كلمات كه جاودانه شدند، باطن اشياء بر دل عاشق منتظر نقش ميبندد و سير سلوك از ظاهر به باطن، بخشي از رفتار عادي نويسندة عاشق ميشود.
آنجا كه عاشق منتظر به باطن برسد، ظاهر و پوستهاي ساده ميبيند و ميل رسيدن به باطن ديگري پيدا ميكند؛
و در فرايند سير و سلوكي دوباره، پوسته و ظاهري ميبيند تا باطن ديگري را طلب كند تا عاقبت در باطني كه خود پوستة ديگري باشد، فنا شده، ميل به بقا پيدا كند؛
و اينهمه براي خلاصي از كوير زندگي و رهايي از تشنگي آنست كه تمامي لايههاي تو در توي آن، پوسته و ظاهرند؛
عاشق منتظر ميداند تنها يار ميتواند درمان تشنگي و هجران باشد و خلاصي از سرگشتگي و فراق؛ يعني باطن را بايد در يار جستجو كرد.
"شنيدهام سخنی خوش که پير کنعان گفت
فراق يار نه آن میکند که بتوان گفت
حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر
کنايتيست که از روزگار هجران گفت
نشان يار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت"- حافظ
*
آنجا كه باطن در يار بر عاشق معلوم شود، ميل به يكيشدن و ذوبشدن در معشوق پيدا شده و تا وقتيكه عاشق به نيستي و پوچي كامل نرسد و وجود خود را در يار خراب نكند؛ آرام نخواهد گرفت و آنقدر به رفتن و جوشش و سلوك ادامه خواهد داد تا ديگر نفْس و مني نباشد تا بخواهد او را نابود كند..........
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))