حديث حمايت از "حقوق معنوي" مؤلفين و پديدآورندگان اثر در كشور ما مثل باقي مسايل جاري كشور، "همينجوري" است! چند وقت پيش بهطور تصادفي وبلاگي را ديدم كه يكي از نوشتههايم را كه مدتها پيش تحت عنوان: "عاشقي" در وبلاگم آورده بودم، تحت عنواني ديگر به نام خود درج كرده بود. قبلاً هم چنين اتفاقاتي را مشاهده كرده بودم و به دوستانم در اين مورد تذكرات لازم را هم دادهام. گمانم اينست كه درواقع قصدي دركار نيست و همة اينها بهطور تصادفي صورت ميگيرند، فقط از خوانندگان جوان عزير اين صفحات خواهشمندم كه اگر بر بنده منت ميگذارند و مطالبي از اين صفحات را در سايت يا وبلاگ خود منعكس ميكنند، حتماً با ذكر منبع كامل باشد كه خداي ناكرده سوءتفاهمي براي خوانندگاني كه ممكن است يك مطلب را به نام دو نفر در دو وبلاگ يا سايت مشاهده ميكنند، بهوجود نيايد؛ ضمن آنكه بايد به "حقوق معنوي" مؤلف بهراستي احترام گذاشت.
مطلب زير را از كتابم تحت عنوان: "فقر و عشق" انتخاب كردهام. همانطور كه در بالا گفتم، اين نوشته در وبلاگ يكي از خوانندگان عزيزم بهنام "باران عشق" آمده است. اميدوارم لذت ببريد.
*
عاشقی را باید در دل جست که جستجو در تن بیهوده است.
تن از جنس دنیاست و ظرف قابل اطمینانی برای عاشقی نیست که از جنس غیردنیاست؛ حتی اگر تن، قوی و سالم باشد اما عاشقی را نشاید.
دل برای عاشقیست که باید زلال و پاک و مطهر و سالم و فراخ باشد، معلول نباشد؛ چون قلبِ معلول که مواظبت نشده و به آلودگیها گرفتار آید، عاشقی را حامی و نگاهبان نخواهد بود.
پس تن سالم که قلب معلول داشته باشد، عاشقی را نشاید؛ اما تن معلول که قلبی سالم دارد، عاشقی را چون دری گرانبها محافظت کرده، هرگز از آن غافل نشود.
عاشقی که از جنس تن نیست که اگر تن معلول شود، نیابد آنرا؛ چه بسا که اگر تن، معلول باشد، فهم عاشقی بیشتر هم شود.
*
"دید از زاریش کو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشقی ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست"- مولانا
*
عاشقی را ابزار خرد نتواند فهمید که در جستجوی اسرار تن است و بهدنبال سلامت و عافیت آن؛ اما سلامت و عافیت دل را چه ابزاری باید، تا بفهمد عاشقی و علتش را؟
"راز شیدایی" را دل میداند و عقل از فهمش عاجز، که علت عاشقی در شیدایی و دلدادگی نهفته دارد.
پرواز از دنیا و رهاشدن از تمنیات تن، طبیب دل بیمار است که به دنبال راز شیدایی است و آگاهی از اسرار عشق و باید دانست که شرح حال عشق و عاشقی را تنها "عشق" داند و بس.
"چگونه بودن" را با دل بايد جستجو کرد، تا راز شیدایی آشکار شده، آسمان دل صاف و آبی و آفتابی شود و چشم دل نادیدنیهای بسیار بیند و در بهشت ابدی، راز و نیاز گل و بلبل را گوش جان کند.
*
"عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت"- مولانا
*
"چگونه بودن" را اما اگر تن و نیازهایش تفسیر کند، خسران ابدی در انتظار است، پس همان به که تن معلول باشد و نیازها منقطع تا دانسته شود، عاشقی از دنیا رسته و به تعبیر دنیوی، معلول است.
تن، عشق را برای لذت نفس میخواهد؛ اما دل، عشق را برای سروری و آزادگی روح.
دل برای عاشقی، گلهای لاله و شقایق برده، راز شیدایی و دلدادگی آشکار میسازد، اما تن، عاشقی را بردة نفس کرده، طوق اسارت بر بالهای کبوتر عاشق انداخته تا چگونه بودن را به ننگ آلوده کند، ننگی که تن را آلوده کرده، دل را مجروح و معلول ابدی میکند تا دنیای پر رمز و راز شیدایی را درک نکرده، به آزادگی نرسد.
*
"عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود"- مولانا
*
"چگونه بودن" را باید در سرزمین برهوت دنیا جستجو کرد و "منی" که سالها "خود" را گم کرده، عاشقانه و مستانه در آن بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد تا شايد نور و سبزی در دل غنچه نماید، با تنی معلول یا سالم، فرقی نمیکند که مسیر، تنها از راه دل میگذرد که باید به سلامت باشد؛
دلی که باید از شک و تردید و دودلی رها شده و سرشار از ایمان به معشوق، در جادة سبز و بیپایان عشق، عاشقی را دنبال کرده، به سرزمین یقین و آرامش و فلاح و رستگاری برسد.
در آنجا مستی و طراوت "خود" را بازیافته، به "صورت" عشق ميرسد و از آنجا دوباره طی طریق کرده تا بلکه از صورت به "باطن" عشق دست يابد و اگر اين سفر با موفقيت انجام شود، تازه درخواهد یافت، آن نیز صورتی از باطن است و سفر دوبارهاي بايد.
پس جادة عشق پایانی نداشته، چون سفر عشق پایانی ندارد، بايد تكرار و تكرار شود تا از "فنا" به "بقا" رسيد.
*
دیرپاییست
از همان روز جدایی
- به تعبیر زمینی-
عاشقی معلولست.
*
لال است عاشقی؟
اما
بهانهای زیباست
برای گفتن ِ
کلمة عشق
و پیچیدن لب
در برگ کلمه
تا دل زمزمه کند
ترانة عاشقی را
دیوانگی را.
کر است عاشقی؟
اما
رایحهایست روحانگیز
بر تن تشنة معشوق
تا روح رها شود
از سرکشی جسم
و نجوا کند
سرگشتگی را.
عاشقی بیپاست؟
اما
دلیلیست آسمانی
برای پرکشیدن
از تن
برای عافیت
از سراب نام و نان
و نغمهای پرسوز از
ایستادگی را.
کور است عاشقی؟
اما
مرحمیست شفابخش
بر دلمة زندانی تن
که چو آزاد شود
از سینه نفس
بر لب پنجرة دل
میبیند
آزادگی را.
عاشقی بیدست است؟
اما
دست خونست
بر زورق دل
تا نشیند بر دل دریای نور
پاروزنان
با دست استغاثه و دعا
یا با دست خدا
فریاد زند
فرزانگی را.
*
دیرپاییست
که عاشقی تکراریست
قصهای تکراریست
تکراریست.
*
رهايي از معلوليت فكري، زايش فهم است كه خود را براي شركت در مجلسي با شكوه با حضور فقر و عشق آماده ميسازد.
شروع آفرينش غنچه و حركت آب و سنگيني كوه و تمناي دل و همه و همه، از نقطهاي آغاز ميشود كه دل ميشكفد و يار بر چنين شكفتني آفرين گفته، بوم عالم را با عاشقانهترين احساس و عارفانهترين تدبير و زيباترين صورت، وسعت بخشيده، بهار را فصل زايش و رويش و آفرينش قرار ميدهد.
فلسفة پيدايي جشن بهار كه در "نوروز" متجلي شده، بيانگر همان انديشة فقر و عشق است كه پدران ما با بزرگداشت چنين ايامي خواستهاند آنرا در فرهنگ جامعة ايراني نهادينه كنند.
مطالعه و تعمق در افكار و آراء اديبان، شاعران و سخنوران ايرانزمين بهروشني نشان ميدهد كه آنها از ديرباز با سرودن اشعار و قطعات عارفانه در وصف نوروز و بهار، تابلوي عميق و زيبايي از فقر و عشق ترسيم كرده و آن را براي نسلهاي بعد به يادگار گذاشتهاند كه آنها بدانند:
عيد واقعي زماني است كه فقر و عشق بر دلها حاكم و بر حالات و رفتار انسانها متجلي شود، وگرنه تفاوتي ميان ايام سال وجود نخواهد داشت و بر اين راز پدران ما آگاهي داشتند و خواستند با توسل به عرفان در قالب نظم و نثر فاش سازند.
