يار!
اين محبوب هميشه همراه و بيريا كه به ما پناه ميدهد؛
گرمي ميدهد؛
آرامش ميدهد؛
بدي ميكنيم، ميبخشد؛
سركشي ميكنيم، فروتني ميكند؛
زشتي ميكنيم، چشم ميپوشاند؛
نعمت ميدهد، كفران ميكنيم، ناديده ميگيرد؛
به مردم رو ميآوريم كه خوار و تحقيرمان كنند، چشم فروبسته ما را به دامنش بازميگرداند؛
لجاجت ميكنيم، با ما دوستي ميكند؛
نافرماني ميكنيم، بردباري ميكند؛
بيشرمي ميكنيم، رأفت و مهرباني ميكند.
عاشق اما، همه چيز را براي يار ميخواهد، براي يار ميطلبد، براي يار زندگي ميكند و براي يار آرزوي رفتن دارد. شوق رفتن عاشق بهسوي يار نه از آن سبب است كه خماري سر را درمان كند، چراكه اگر يار بخواهد، هميشه خمار خواهد ماند؛ بلكه از آن روست كه رضاي يار را در آن ميبيند.
"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی"...................
پ.ن. تمامي مطالبي كه "بدون شمارة پيام" ميآيند، گلچيني هستند از كتابي تحت عنوان: "عشق يار: نواي دل" كه در مراحل پاياني نگارش آن هستم. انشاءالله اگر توفيق حاصل شده و ناشر مناسبي پيدا شود، آنرا به زيباترين صورت به چاپ خواهم رساند. گزارش تكميلي كتاب را در روزهاي آينده، تقديم خواهم كرد.
