............در دلي كه سرشار از اميد و واژههاي دلدادگي و محبت است، روح آرام گرفته، چشم سر بهجز زيبايي و نيكي و لطف و عشق، چيز ديگري را نميبيند. بهراستي در چنين دنيايي، چگونه زيستن معني پيدا كرده، ظرايف خلقت و بودن هويدا ميشود. دنياي پر از رمز و رازي كه هر لحظهاش مملو از نشاط و شور و اميد است اگر بتوان گوش جان را با موسيقي اسرارآميز خلقت آشنا كرد و با آن شاد زيست و بالعكس، چون گوش جان نشنود و دل را زنگار دنيا پر كند، زندگي تار شده، اندوه و فغان سر خواهد كشيد. هميشه گفتهام، روح چون خسته شود، تن خسته ميشود؛ پس تن خسته را همچون روح خسته، بايد با طراوت واژههاي دلدادگي و عشق شستشو داد تا آرام شود. آيا به راستي تا كنون از خويش پرسيدهايم، چگونه و چقدر زندگي كردهايم و ظرف زندگاني خود را از چه عناصر و واژههايي پركردهايم؟ آيا در دل ما واژههاي دلدادگي و محبت و عشق موج ميزند يا رواني آكنده از كينه و حسادت و تنگنظري و.......... داريم؟.................
