..........براي رسيدن به معشوق، عاشق بايد عطش داشته باشد و هرگز سيراب نبوده تا ميل راز و نياز پيدا كند و به گدايي در كوي يار و طلب لطف از سوي او دو زانو بر آستانش بنشيند. عاشق آگاه است كه براي رفع تشنگي تنها بايد از مي يار بنوشد و روز و شب را در ميخانة معشوق سكني گزيد؛ چراكه عاشق مست و خمار ميداند دنيا در كمين است تا مستي يار از سر برون كرده، جسم تشنه و گرسنه را با وسوسة دنيا پر كند. اگر همه ميدانستند كه تنها راز و نياز با يار است كه كيد و نقشة دنيا را بياثر كرده، دل را خانة يار ميكند تا فقط يار در آن نشسته، هوس دنيا بيرون ميرود، آنگاه آرامش ابدي بر تمامي دلها حكمفرما ميشد...................