پيام شماره 367
ياران همراه!
مدعي خواست بداند پَس ِ آن شوق كجاست؟ حديثي كه بسياري از انسانها در قاب خالي عمر به دنبال آن ميگردند تا خط و نشانهاي پيدا كرده، دل را به درگاهش بسپارند تا آرامش يافته و با دلي مطمئن به محضر عشق راه يابند. در اين دنياي پرآشوب و ملون اما اگر شوق نباشد، خط و نشانه هرگز پيدا نشوند و قاب عمر همچنان خالي بماند. حال گيريم كه شوق حاصل شد و خط و نشانه هم هويدا؛ وراي شوق كجاست تا فنا حاصل شده، بتوان به بقا رسيد؟
*
مدعي از ره نرسيده در گوش فلك خواند:
ميروي گشت و گذار بر سر شوق، يعني چه؟
ميروي تا ته پس كوچة آن شهر قشنگ، يعني چه؟
ميبري دست طلب بر سر شوق، يعني چه؟
ميكني راز و نياز با ثمنش، يعني چه؟
مدعي خواست بداند كه پسْ آن شوق كجاست؟
*
مادر از كنج اطاق
چشمكي زد به گهوارة خواب
كه در آن طفلكي در باغ خيال
در پي دانايي
و پرواز بادبادك بینایی
و تماشاي شاپركها بر صخرۀ تنهايي
انگشت حسرت داشت به دهان
و در عالم شوق
شيرة غم و شادي را ميريخت در كام نهان
و در كوچة شوق
نقش رفتن را ميبست در خالي قاب
مدعي خواست بداند پَس ِ آن شوق كجاست؟
*
شوق: نيرويي كه عامل حركت رهرو بهسوي جلوههاي نور و حركت است.
شوق: آب حياتبخشي كه تمامي عاشقان تشنه در پي يافتنش، بر علم و عرفان و فلسفه چنگ انداخته تا بلكه با نوشيدن جرعهاي هرچند بسيار اندك از آن، سيراب شوند.
شوق: نَفَس عشق در صورت معشوق كه با آن جان گرفته، زندگاني ابدي پيدا ميكند.
شوق: بالي براي پرواز بهسوي يار است.
شوق: مسيري براي فهم ايمان است.
شوق: رنگ زندگيست.
شوق: آدرس خانة يار است.
همانجا كه همه بايد بروند. تهي دست يا فراخ توشه؛ بايد بروند. از همان كوچه باغي كه پايان ندارد و سرتاسرش، نور دانايي مسير رفتن بهسوي عشق را روشن كرده و در صميميت عطر گلهاي زنبق و آفتابگردان كه خاك دشت حضور را معطر كرده و رهروان در آن تيمم عشق ميكنند، طفلكي در باغ خيال را ببينند كه انگشت حسرت به دهان داشته و در عالم شوق، نقش رفتن را در همان اوائل آمدن در بوم دنيا ترسيم كرده، آدرس خانۀ يار را كه آنسوي ديوار پشتِ كوچه باغ حيات است، ميپرسد. مدعي از ره نرسيده در گوش فلك خواند كه پسْ آن شوق كجاست؟ و مادر از كنج اطاق، چشمكي زد به گهوارة خواب و........ و هنوز مدعي نميداند پَس ِ آن شوق كجاست و اين حديث همچنان ادامه دارد.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.