ياران همراه!
بايد بنويسم تا احساس بودن كنم، اما نميدانم كه چرا مدتيست وسواس در نوشتن پيدا كردهام و نميتوانم به راحتي گذشته، قلم سياه را بر دل سفيد كاغذ به مأموريتي سترگ فرستاده و آواي دل را در گوش جان دوستانم به صدا درآورم. آرزو ميكنم چنين احساس و وسواسي دائمي نباشد و با تغيير شرايط ازبين برود.
شايد ميخواهم با ننوشتن مطالبي كه سرانجامشان در هالهاي از ابهام قرار دارند، به آرامش برسم، آرامشي كه مدتهاست از يار طلب ميكنم؛ شايد بركناري تعدادي از اساتيد دانشگاه، قلم را به خانة محافظهكاري برده است، اما من كه خود را ميشناسم! طبيعتم با انديشة محافظهكاري دائم در ستيز بوده است. دوستان ميگويند، سفر خانة خدا، در رفتار تغيير ايجاد ميكند. منهم از سفر برگشتهام. نميدانم. شرايط سياسي- اجتماعي حاكم بر جامعه كه بر انديشة بسياري از انديشمندان سايه افكنده، يا حالات روحي علت ننوشتن شده است.
نميدانم. اما بهخوبي ميدانم كه بايد بنويسم و اجازه ندهم كه كلمات در روانم رسوب كرده، زنگار بگيرند.
نميخواهم با ننوشتن ساعت زندگي از كوك افتاده يا كنترلي بر آن نداشته باشم كه اگر چنين شود، عدم را بههمراه خواهد آورد. هر چند از رفتن اصلاً ترسي بر دل ندارم، اما ميخواهم و آرزو دارم با چگونه زيستن، چگونه رفتنم را خود انتخاب كنم. ميخواهم با دستي پر، مقابل يار حاضر شوم، پس بايد بنويسم.
نميخواهم با ننوشتن، دل را روانه ناكجاآبادي كنم كه نداند به كجا ميرود، چرا ميرود و ترس از گرفتارشدن در دوگانگي روحي براي چيدن آن ميوة ممنوعه، به دياري سفر كنم كه عاقبتش نامعلوم باشد. ميخواهم مسير سفر را خود انتخاب كرده، آمادگي چيدن يا ناچيدن ثمر را داشته باشم.
نميخواهم با ننوشتن، به قفسي از خاطرههاي رنگي آويزان بمانم و با حسرت، بر ديوار گذشته كه استحكامش چندان معلوم نيست، تكيه زنم. ميخواهم با نوشتن، ديوارهاي سست را فرو ريزم و بناي مستحكمي براي سكونت دل بسازم.
نميخواهم با ننوشتن، همچون شمعي تنها و بيفروغ، در ازدحام كوير زندگي گم شده، بودن و نبودنم ناپيدا باشد و پس از رفتن، ياد و خاطرهاي از من باقي نماند. ميخواهم نوشتههايم چراغ راه و مرحمي بر دلهاي خسته باشند تا اميد و آرامش را براي همة كساني كه خسته و درمانده در كوير تنها ماندهاند، بههمراه آورد.
نميخواهم با ننوشتن، بر ساية شب عكس سحرگاهان را در اوهام به تصوير كشيده بر خيالي باطل چنگ بزنم، بلكه ميخواهم با جوش و خروش و اميد و توكل در ترنم سحرگاهان با عشق هم داستان شده، شوري در دلها بياندازم.
نميخواهم با ننوشتن، رنگ زرد غروب پائيزي را بر خامة افكارم انداخته، پريشاني و افسردگي به ارمغان آورم. بلكه ميخواهم رقص گلبرگ بهاري در حضور شبنم و سعي سالك اميدوار در حضور كعبة دل باشم تا شادي و توفيق و آرامش را براي همگان ارزاني كنم.
نميخواهم با ننوشتن، خواب نرم شبدر را در دشت وسيع افكارم آشفته كرده يا عطر خون گل سرخ در سرزمين شيدايي و عاشقي را بيبو كنم. ميخواهم با نوشتن، زندگي كنم و چگونه زيستن را تعليم دهم. قبلاً گفتهام كه:
"زندگی هرچه میخواهد، باشد، یک راه کوتاه حتی به درازای عمر،
یک خواب سنگین به عمق شب تار،
یک آه و تمنای سالک به بلندای فنا و بقا،
یک عبادت به بلندای همت عابد،
یک خروش به عظمت راه مجاهد،
یک پیام به وسعت آزادی و آزادگی
یا یک رؤیا به وسعت دل کودکی یتیم."
زندگي من اما بايد با نوشتن باشد.
بايد بنويسم تا زنده بمانم.
روزي كه ديگر ننويسم؛
- خامه دل شكسته است.
روزي كه ديگر ننويسم؛
- شمع دل خاموش شده است.
روزي كه ديگر ننويسم؛
- آسمان دل بيباران است.
روزي كه ديگر ننويسم؛
- چشم دل خشك شده است.
روزي كه ديگر ننويسم؛
- فردا ندارد، ايستاده است.
روزي كه ديگر ننويسم؛
رفتهام.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.
