پیام شماره ۱۵۹
یاران همراه!
دیروز بالاخره تصمیم گرفتم که یکی از نوشتههائی را که از طریق پست الکترونیک بهطور مرتب برایم ارسال میشود و در آن به تبلیغ ایدئولوژی مارکسیسم میپردازد، مطالعه کنم. مرا به سالهای دهة ۱۳۵۰ هجری شمسی برد و حال و هوای آنروزها را یادآور شد. جوانان دانشجوی احساساتی، پرشور، علاقمند ولی بیخبری که در چنبرة حرفهای انقلابی کمونیستها گرفتار شده بودند که آنها میخواستند با تزریق ایسمهای مختلفی که خواستگاه اکثرشان مارکسیسم بود، جوانان را در منجلاب پوچی و بیهویتی گرفتار کنند. همزمان سفرهای دورهای ریاست مجلس به کشورهای کمونیستی آمریکای لاتین و همسوئی برخی از مقامات بلندپایة سیاسی کشورمان با رهبران سیاسی آن کشورها منجمله کاسترو و چاوز، در ذهنم تداعی گردید که اگر آنها و اعتقاداتشان را نمیشناختم، ممکن بود در خیلی چیزها شک نمایم. سراغ "ایمیل" دیگری رفتم. با تعجب گزارش فیلمهائی از کارگردانان کمونیست آمریکای لاتین در سینماهای تهران را مشاهده کردم. میگفت: "دینامیت سینمای آمریکای لاتین در پروجکشن سینمای فلسطین منفجر شد! .... فرناندو سولیناس، پاتریشیو گازمن، فلیکس زوریتا، استلا براوو، آنا وی واس و.... از چشم دوربینهایشان واقعیت برهنة جهان سوم را هدف گرفتند." و بعد کلامی از فرناندو سولیناس را آورده بود که: " اگر نمیدانی جنوب چیست، پس متعلق به شمال هستی!" برایم همه چیز رنگ و بوی دیگری را داشت. احساس کردم که دیگر بار موجی میخواهد جوانان این مرز و بوم را به سوی اندیشههای پوشالی مارکسیسم بکشاند! با خود نجوا کردم که آیا مسئولین فرهنگی کشور کجا هستند و اصلاً آنها از چنین موجی خبر دارند؟ سراغ رمان ((نسل سوخته)) رفتم که مدتی پیش نگارش آنرا بهپایان رساندهام ولی هنوز تصمیم به انتشار آن نگرفتهام چون میترسم برایم دردسرساز شود. شاید آنرا در وبلاگ بیآورم. داستان جوانان همین مرزوبوم است که بسیاری از آنها در فرآیند مبارزات، سوختند. صفحاتی از آنرا مرور کردم.
((...............آرش بهنود که از دوستان صمیمی فرامرز اصلانی بود و ظاهراً او را به عنوان یکی از تئوریسینهای گروه ((تروتسکیتها)) میشناختند، بر مرکب سخن میکوبید و مواضع گروه را مطرح میکرد: "باید قبل از هر چیز به انقلاب سوسیالیستی اندیشید. روش استالینیزم و رویهای که دولت شوروی در قبال مسائل جهانی اتخاذ کرده است، محکوم به شکست میباشد. طرفداران ما چه در آمریکا و انگلستان و چه در داخل ایران، به انقلاب جهانی سوسیالیستی وفادار و معتقد هستندو...." سیروس یگانه که دیگر داشت از دست حرف های آرش به تنگ میآمد، با بیمیلی حرف وی را قطع کرد و گفت: " ببین رفیق! اندیشههای ایدهآلیستی شما با روند تاریخی مبارزات دهقانی و کارگری در تضاد است! باید با انتشار عقاید مارکسیسم - لنینیسم و پیروی از افکار انقلابی رفیق مائو، به افزایش آگاهی نیروی عمدة انقلاب، یعنی دهقانان بپردازیم. باید به طور عملی کار انقلابی قهرآمیز را از روستا آغاز کرد. در روستاست که نیروی عمدة انقلاب یعنی دهقانان را میتوان بسیج کرد. در روستاست که به علّت پراکندگی و قلّت نیروهای ضد انقلاب و وجود شرایط مساعد دیگر، آغاز مبارزة مسلحانه و سپس ادامه و توسعه و پیشرفت آن ممکن میگردد. نیروهای انقلابی ایران و در رأس و پیشاپیش آنها، کمونیستهای ایران راهی جز انتقال مبارزه انقلابی به روستا را در پیش ندارند. در روستا، کمونیستها میتوانند و باید در پروسة یک مبارزة مسلحانه، به ایجاد هستههای حزبی بپردازند و با بسط و توسعة این هستهها، آنها را به سازمانهای حزبی مبدل نمایند. از این سازمانهاست که باید حزب انقلابی طبقة کارگر ایران با رهبری آزموده و آبدیده پدید آید. همچنین در روستاست که هستههای اتحاد طبقة کارگر ساخته می شود که در پیرامون آن نیروهای دیگر انقلابی جمع میشوند. اتحاد طبقة کارگر با دهقانان، شرط لازم برای جلب نیروهای انقلابی دیگر به این جبهه است...." آرش بهنود که یک لحظه گمان برد در جواب کم آورده است، به اعلان مواضع گروه خود پرداخت و نخست به طرح سئوالات مختلف مبادرت ورزید تا شاید از این طریق بتواند سیروس یگانه را متوقف نماید. صدایش را کلفت کرد و گفت: "رفیق! اتفاقاً به نظر همه میرسه که حرفهای شما ایدهآلیستی باشه!" که ناگهان سیروس یگانه با برافروختگی حرف او را قطع کرد و گفت: " از اول هم میدانستم که بحث با عوامل رژیم ضد کارگری شوروی بیهوده است. من شما را قابل..." بحث میان مهمانان بالا گرفت و مشاجرة لفظی تبدیل به برخورد فیزیکی شد. یکی فریاد می زد که: " این ها عوامل ارتجاع هستند!" و دیگری در تائید حرف همگروهش ادامه می داد که: " من از اول هم میگفتم که هر گونه اتحاد با همکیشان سابق حزب توده بیفایده است." سیروس که در اقلیت قرار داشت تنها با فریاد و دفاع لفظی و فیزیکی از خود مقابله مینمود..... تظاهرات هفتة آیندة کنفدراسیون لغو گردید و گروه سیروس یگانه از کنفدراسیون جدا شدند. شایع شده بود که دبیران کنفدراسیون دانشجویان آنها را اخراج کردهاند. در واقع، جدائی فریده قجر نامزد سابق سیروس یگانه - که از طرفداران سرسخت ((سازمان انقلابی حزب تودة ایران)) بود – از فرامرز اصلانی، ریشه در جدائی سازمان از کنفدراسیون داشته است. ساناز دختر فرامرز هم بدون برخورداری از محبت پدر و آغوش گرم مادر در سن 3 سالگی، به ایران فرستاده شد و مادر فرامرز عهدهدار مواظبت از او گردید. فرامرز مدتها ناپدید شد و فریده به پاریس رفت. میگفتند که ارتباط نزدیکی با ((سازمان مجاهدین خلق)) در پاریس ایجاد کرده است و به طور مرتب میان بغداد و پاریس در رفت و آمد بود. رفتن فریده قجر به پاریس، پس از انحلال ((سازمان انقلابی حزب توده ایران)) صورت گرفت. از وی شنیدند که میگفت: " انحراف ایدئولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی سازمان به اضافة حرکت به سوی رشد کمّی بدون توجه به کیفیت، عضوگیری بدون وجود معیارهای معین، حرکت به سوی تعمیق تودههای سازمان، رشد سوبرهکیتویزم (ذهنی گرائی) و تبعیت کورکورانه در شیوة تفکر، اجرای یک مشی اپورتونیستیِ به ظاهر چپ و تبلیغ تزهای ((چهگورآ)) و ((فیدل کاسترو)) از عوامل اصلی انحرافات سازمان به حساب می آیند!"))
داستان فوق، تنها بخشی از تمامی مطالبیاند که چگونگی فعالیت جوانان قبل از انقلاب را که در "کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور" گرفتار شده بودند، منعکس میکرد و سرانجام، بسیاری از آنها بعد از اینکه بر پوچی راه خود واقف شدند، خودکشی کردند، سرخورده شدند، خود را در برخی از کشورهای بیگانه گم کردند و مسیر عزلت را پیشه نمودند. به خود نهیب میزنم که آیا دوباره میخواهد چنین روندی تکرار گردد. هرگز! هرگز نباید اجازه داد و با تمامی وجود باید با درایت و منطق و علم با آن مبارزه کرد و جوانان را به پوچی راهی که تجربة تاریخی، ابطال آنرا در کشورهای مختلف به درستی نشان داده است، آشنا نمود. جوانان آگاه باشند!
همیشه سبز و آفتابی باشید!
