پيام شماره 361
ياران همراه!
چهارمين راه نجات، بالابردن حس "وطندوستی" در جامعه است. انسانها هرکدام بهمثابه درختی هستند که ریشه در خاک موطن خود دارند و از تاریخ، سنتها، آداب و رسوم، مذهب و فرهنگ خاص خویش تغذیه میکنند. با درنظرگرفتن تعاريف مختلفي كه از واژة ملت در مكاتب مختلف سياسي- اجتماعي و آراء انديشمندان ازجمله: "هگل"، "ليست"، "مازيني" و "فيخته" وجود دارد و هركدام ملت، مردم، توده، قوم، حاكميت ملي و حاكميت مردم را بهگونهاي تفسير و تحليل كردهاند، رشد باورهای ملی و احترام و اعتناء به پیشنه و تاریخ ملتها، سبب قرابت و خویشاوندی ناگسستنی میان فرد و کشورش میشود که حتی حاضر است برای ادامة بقا و قوام آن، از جانش بگذرد تا کشورش همیشه پاینده و زنده بماند. جدا از اعتقاد "عصبيت" كه در آراء فيخته (ناسيوناليست آلماني) و مازيني (ناسيوناليست ايتاليايي) بهچشم ميخورد و در تفكر اسلامي مذموم شمرده شده- و آن برتر دانستن قوم يا ملت خود از لحاظ نژادي، فرهنگي، زباني و.... نسبت به اقوام و ملتهاي ديگر است- پايداري و تعميق باور وطندوستي؛ رابطه با ارزشها و تعليمات فرهنگي دارد كه در جامعه نهادينه شده است. عليبنالحسين (ع) در اين رابطه اشاره ميكند كه: "عصبيتي كه صاحبش به سبب آن گنهكار است، اينست كه كسي بدان، قوم خود را از نيكان قوم ديگر بهتر بداند، ولي دوست داشتن قوم خود عصبيت نيست؛ بلكه كمككردن قوم خويش را بر ستم ازجمله عصبيت است."
هرقدر باورهاي فرهنگي حس وطندوستي عميقتر باشد، مردم احساس و توجه بيشتري نسبت به آينده و منافع كشور از خود بروز ميدهند. عكسالعملهاي افراطي و تفريطي در برخي از كشورهاي شرقي، بويژه كشورهاي اسلامي نسبت به موضوع "مليگرايي"، باعث شده كه ديدگاهها و عكسالعملهاي متفاوتي نسبت به آن پديد آمده، طرفداران سرسخت و مخالفان كاملاً بدبين بهوجود آورد. اوج افراطي ناسيوناليسم در كشورهاي اسلامي را در تركيه در قالب "پان تركيسم" (این ایده در اوایل قرن بيستم توسط تركهاي جوان در امپراطوري عثماني شكل گرفت) و كشورهاي عربي تحت عنوان "پان عربيسم" (برای نخستین بار در دهة 1930 میلادی توسط ميشل عفلق در سوريه بنا گذاشته شد. در دهة ۱۹۶۰ پرچمدار اصلی پان عربیسم جمال عبدالناصر، رئیس جمهور مصر بود) ميتوان جستجو كرد. "محمد اقبال لاهوري" از مخالفان "ناسيوناليسم" مينويسد: "در آن زمان كه دعوت به قومپرستي در هندوستان و بهطور كلي در جهان اسلام پديدار نگشته بود، در خلال كتبي كه از مؤلفين اروپايي ميخواندم بهطور آشكار معلوم بود كه نقشههاي استعماري اروپا دعوت بهسوي ناسيوناليسم را هدف خود قرار داده و ميخواهند با اين راه صفوف مردم را بهم بزنند زيرا در نظر آنان، دعوت به ناسيوناليسم و مليتپرستي اسلحه براني است كه از همه بيشتر به آن احتياج دارند و اين احتياج ايجاب كرد كه براي نابودكردن "وحدت ديني" در ممالك اسلامي، مردم را به سوي اصول ناسيوناليسمي دعوت نمايند." و "رابیندرانات تاگور" نتيجه ميگيرد كه: "شما در این توهم زندگی میکنید که موجودات آزادی هستید؛ ولی همه روزه، پارهای از انسانیت خود را به نام این بـت موهوم (ملت) و ملیگرایی به هدر میدهید.... ملیگرایی میان انسانها جدایی میافكند و خصومت میآفریند و احساسات برتریجویی را میان اقوام رواج میدهد."
نظر معتدل اقبال و ديدگاه منفيگرايانة تاگور نسبت به مفهوم مليگرايي، عكسالعملي بود نسبت به اقدامات استعمارگرايانة اروپائيها بويژه انگلستان كه ميخواستند از اينطريق، سلطة بيشتري بر جوامع شرقي داشته باشند، اما چنانچه وطندوستي از زاوية "معنويت" و قوام و پايداري بنيانهاي جامعه نگريسته شده و از آن بهمثابه تفكري "سياسي" براي ادارة جامعه استفاده نشود، يعني همان نگرشي كه بسياري از جوامع پيشرفتة امروزي براي يكپارچگي ملتهاي خود و خلق ابداعات و نوآوريها و بروز استعدادهاي خلاق براي طراحي و ساختن جامعهاي پويا و كاريزماتيك مورد بهرهبرداري قرار داده تا حتي شهروندان ساير كشورها را بهسوي خود جذب كنند و ديگر كمتر رژيم سياسي در كشورهاي توسعه يافته را سراغ داريم كه از تفكر سياسي "ناسيوناليسم" يا به تعبير اقبال، "قومپرستي" بهره جويد؛ پيشرفت، تعالي و توسعه نصيب جامعه شده و مردم با تمام وجود و اراده در تحقق چنين ايدههاي بزرگي، گامهاي بلند و استوار برخواهند داشت و هرگز سوداي مهاجرت از وطن و اقامت در كشوري بيگانه را در سر نخواهند پروراند. در سرزمينهايي كه وطندوستي را پاس ميدارند، حتي "رهبران سياسي مطرود" هم يكسره نفي و وهن و اصطلاحاً به زبالهدان تاريخ انداخته نشده و آنها را از تاريخ خود جدا نميسازند، بالعكس اعتقاد دارند كه حتي چنين رهبراني در تعالي و حركت جامعه نقش داشته، آنها را بخشي از خود و تاريخ پرافتخارشان بهحساب آورده و اگر از نامشان به نيكي ياد نكنند، با پرخاش و تندي و بدي هم خطاب نمينمايند.
از طرفي، درك و شناخت نادرست از مفهوم وطندوستي و نگرش بدبينانه نسبت به آن، سبب شده كه در رژيمهاي سياسي همينجوري، کارگزاران و رهبران سیاسی و حتي برخي از صاحبان قلم و فكر، وهن تاریخ گذشتة کشورشان را پیشة خود سازند یا با تخطئة تاریخ پيشينيان، درصدد نشان دادن عظمت و بزرگی خود باشند. چنانچه چنين بينشي در جامعه نهادينه شود، از نظر فرهنگي، ملتی تربیت خواهد شد که از گذشتهاش کمترین اطلاعی نداشته و نسبت به آیندهاش بیهویت و بیتفاوت باقي میماند؛ دراینصورت با استمرار چنين نگرشي، آیندگان نیز رفتار مشابهی با رهبران سياسي- اجتماعي و رويدادهاي امروز خواهند داشت و این رویه همچنان ادامه پیدا خواهد کرد و بيهويتي و بيتفاوتي نسبت به كشور و منافع بلندمدت وطن نهادينه ميشود. تأثيرات مخرب چنين تفكري در همينجا پايان نمييابد، چراكه ناهنجاريهاي بسياري بروز خواهد كرد كه دركنار تشديد خصايص ناپسند اخلاقي كه از ويژگيهاي فرهنگمداري همينجوري است، كمترين آن، عدم انگيزه براي ايجاد فضاي مناسب براي نوآوري، ابداع و توليد خواهد بود. يعني، مردم اين چنين جوامعي، مصرفكننده، تقليدكننده و بدون اعتماد به نفس، در جامعهاي روزگار ميگذرانند كه از صميم قلب دوستش ندارند و دائم به دنبال فرصتي براي ترك وطن هستند. مردميكه هم نسبت به گذشته بدبيناند و هم دل خوشي از نظام كنونيشان ندارند و بالطبع، آيندة سياسي كشورشان را با شك و ترديد بدرقه ميكنند. مطالعات نشان دادهاند مردمی که در کشورهای مردمسالار زندگی میکنند، از حس ملیگرایی بیشتری در مقایسه با ملتهای تحت نظامهای کنترلی برخوردارند و بنابراين پايداري و اهتمام بيشتري را نسبت به منافع ملي وطن از خود نشان ميدهند.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.