پيام شماره 358
ياران همراه!
بر صفحة دل، زيباترين واژههاي عشق و توكل را با اميد به فرداي زيبا نوشته و خاطرات ديروز را در دفترچة خاطرات ذهن، رهتوشة پرواز افكار بهسوي دنيايي روشن و سراسر از عشق و بالندگي و آزادگي كرده تا مسير سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود. براي "رفتن" بايد "ايستاد" تا جلوههاي نور در دوردستها نمايان شده، امواج اشراق و دانايي در شبستان قلب هويدا شوند. "ايستادگي" رمز پرواز است بهسوي اميد و آرزوهاي بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر. "بودن" بدون "مبارزه"، پوچي و تباهي است و رمز حيات جاويد در مبارزهاي مستمر و پايدار نهفته كه "ايستاده"، آنرا معني ميبخشد. "ايستادهاي" كه سراسر وجودش را مبارزهاي شيرين و دلچسب براي رسيدن به اهداف متعالي پر كرده و لحظه لحظة هستياش را معني ميبخشد. ايستادگي، خصلت مبارزان است و زيبايي حركتشان؛ تا زمين زير پايشان افتخار كند و آسمان بالاي سرشان بر نگاهكردن به آنها مغرور شود.
ايستاده، در بوستان گلي كه تربيت كرده و سراسر زندگيش را دربرميگيرد؛ غنچة اميد و آرزو ميچيند، درس مقاومت و صبر ميدهد، مبارزه را با زيباترين واژههاي دلدادگي ميسرايد و سپس محصول باغش را بر سر و روي زمان ميپاشد تا ايستادگي و مبارزه و حركت فراگير شده، گل رخسار كائنات عطرآگين شود. ايستاده، پرچم سبز حركت را در سرزمين سكون و افسردگي به اهتزاز درآورده و از عالم و هرچه درآنست، عنصر مبارزاتي ساخته و پيشاپيش بهسوي قلة توانايي و خواستن، پروازي بلند ميكند. پروازي كه وسوسة ماندن را پوچ انگاشته، آشتي پرنده و پرواز را در دشت سبز اميد با نور توكل و نيايش، با سرپنجة بيتابي و شيدايي بهتصوير ميكشد. ايستاده، قفس تن را درنورديده، هواي پاك آزادگي را در پرتو صورت مبارز تابانده، ميوة ظفر را در كام ميريزد. ايستاده، ايستاده ميزيد و ايستاده ميميرد.
1
آنك ايستاهام "تا" با گل شقايق در دل، قامت بلند يار را سبز در سبزينه زنم
آنك ايستادهام "بر" پيشاني ماه، تا بر چشم وسوسهگر خورشيد بوسه زنم
آنك ايستادهام "پا" در ركاب اميد، فردا را از شوق دويدن و پرواز فرياد زنم
2
آنك ايستادهام تا شهرة آفاق شوم بر صليب شكستة عمر
آنك ايستادهام بر معصوميت مسيح ز جور يهودا، نرد عشق زنم
آنك ايستادهام پا بر برگ سپهر، دل در ميان صدف، عقل بر فسانه زنم
3
آنك ايستادهام تا تيغ زنم بر پردة سياهي شب، صبح را بيرون كشم
آنك ايستادهام بر چهرة وجود، در سرزمين وحشت، شب را به پايان برم
آنك ايستادهام پا زير خروارهاي زمان، خسته از تهي، فكر عاشقانه زنم
4
آنك ايستادهام تا دوستي را چاره كنم در سرزمين سبز
آنك ايستادهام بر ناموس آشتي، در صحنة نبرد
آنك ايستادهام پا در سراي محبت، در آغوش سحر، سر بر زمانه زنم
5
آنك ايستادهام تا ترس خشك شود در سفالينة چشم
آنك ايستادهام بر رؤياي غريب يك مرد
آنك ايستادهام پا بر شكافت ظلمت يك حرف، شعر عارفانه زنم
6
آنك ايستادهام تا نور، صفحة دل را بشكافد
آنك ايستادهام بر رگباري از باران انديشه در مشت
آنك ايستادهام پا بر ستيغ دانايي و اشراق، عقل را تازيانه زنم
7
آنك ايستادهام تا بيابم و ببينم و بسوزم
آنك ايستادهام بر بلنداي صخرة وجود؛ بر چشم خورشيد و سجود
آنك ايستادهام پا در هواي فراموشي و رفتن، شوق را بهانه زنم
*
آنك ايستادهام با قامتي به بلندي هفت شهر عشق،
"تا بر پا" كنم شهر اساطير عشق و اميد را.
آنك ايستادهام با قامتي به بلندي هفت اقليم،
"تا بر پا" كنم دشت سجادة سجود را.
آنك ايستادهام با قامتي به بلندي هفت پيكر يار،
"تا بر پا" كنم خيمة فردا را.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.