پيام شماره 354
ياران همراه!
..... و خورشيد ميآيد تا به واژهها گرمي بخشد؛ واژههاي مقدسي كه مدتهاست سرد شده، رنگ باخته و مردمان با آنها بيگانه شدهاند. بايد حماسه جاودان خورشيد را كه بر اندام خاك چروكيده، آتش مياندازد تا گرمي و حركت را بر روانها جاري سازد، باور كرد. بايد باور كرد كه واژهها بالاخره گرم خواهند شد و طرحي نو بر تارك زمين و زمان انداخته، اشراق و شور را بر روانهاي مصور و ملون جاري خواهند كرد تا همه يكپارچه حركت و پويايي و بشارت شوند.
خورشيد را بايد باور كرد. اين تقدير انسان است كه خورشيد را بفهمد و اگر با او بيگانه شود، روانش سرد شده، درحاليكه ميپندارد زنده و جاويدان است در سراشيبي سقوط خواهد مرد. اينهمه غوغاي سياستبازان و پولمداران، براي خاموش كردن شعلههاي سوزان و گرميبخش خورشيد است تا جوانان و پيران، مردان و زنان سر در گريبان روزگار فرو برده، چهره پر نور و گرميبخش خورشيد را بر صورت خويش نبينند و بر حيرت و اندوهشان افزوده شود تا فضايل اخلاقي و رفتارهاي طناز اجتماعي تاريك شده، فروغي بر عالم نباشد.
خورشيد اما ميآيد. اينرا همه ميدانند. و در انتظارش، خانة دل را چراغاني كرده و روح و روان را آب و جاروب كردهاند.
خورشيد ميآيد تا راستي و مستي و نيستي به انسانها بياموزد، انسانهايي كه واژهها را گم كردهاند و راستي و مستي را!
خورشيد ميآيد تا نهال راستي را در گهواره بر خردسال بياموزد تا همانجا نشئة مستي را بچشد و نقش غمي را كه شيطان برايش در بوم زندگي طراحي كرده، در عالم مستي و جنون، برهم زده و پيچكوار بر اندام راستي تا فلك بالا رود.
خورشيد ميآيد تا كشتزارها خشك نشده، آفت بر زمين دانايي نيفتد و گمراهي بر مسير دانه كه بايد سبز شده، به بار بنشيند، مستولي نشود.
خورشيد ميآيد تا نهال تنومند شود؛ قطره دريا شود؛ مستِ هوشيار، مجنون شود؛ زمين تشنة خواب، بيدار شود؛ بال عقاب فراخ شود؛ پنجرة عقل و دل باز شود؛ كوه روان شود؛ رود شاعر شود؛ جنگل متجلي شود و........ انسان آدم شود.
خورشيد در غروب جمعهاي سرد و بيروح كه زاغها با تاريكي شب يكي شدهاند، ميآيد و انوار پرفروغش را بر سينههاي منتظر و خسته و نالان پخش خواهد كرد تا واژههاي غمگين و بيروح، آوازهخوان و مطرب شوند و لبها را به رقص درآورند.
..... و خورشيد ميآيد تا به اميد معني دوباره بخشد. افسردگي و نوميدي را يكسره بزدايد و روح نشاط و پويايي و طراوت را ارزاني كند. افسردگي و دلسردي هدية شيطان است بر روح كه از سراي جباران و زورمداران شعله كشيده، آسمان صاف دلها را تاريك كرده تا خزان بر افكار مستولي شده و شاخههاي تفكر و انديشه بيبرگ و بر شوند. خورشيد اما ميآيد تا تاريكيها را نابود و اندوه شب تيره و سرد را به شادابي و اميد بدل كند. و اين همان هديه خورشيد است در جمعهاي كه ميآيد و "عشق" را در دلها بارور خواهد كرد.
بايد به شوق و شور به انتظار نشست كه خورشيد ميآيد
با
طنين بال كبوتر
و غوغاي پرندگان سروهاي بلند
و هياهوي ابرها
و همهمة باران
و كشاكش بلند و فراخ رنگين كمان
و طراوت يك گل سرخ
و لبخند پدر
و زيبايي رخ مادر
و عشوة شاهپركهاي دشتِ دلهاي منتظر
و سرود صبحهاي ندبه
و شيهة اسبان
و مداراي ساحل با دريا
و عطسة رود
و خميازة جنگل
و جوشش كوه
و سكوت سنگ
و ضربههاي دانه بر دل زمين
و سبزي چمنزارها
و عطر بهارنارنج
و شمارش ثانيهها توسط ساعت زمان
و بوي باغچة زندگي
و موسيقي پر طراوت بلوغ يك دختر
و رؤياي سبز پسر
و امتداد خيابان يكطرفة عمر
و شكوه و عظمت مرگ
و ..... كسي چه ميداند
با
همة وجود و همة خواستن و همة اميد
ميآيد.
بايد به انتظار نشست كه خورشيد ميآيد.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.