پيام شماره 353
ياران همراه!
در آنجا همه چيز آنطورند كه بايد باشند، مثل باغ گل. كينهها و جداييها به دوستي و محبت بدل شده، راستي و صداقت در گفتار و كردار هويدا ميشوند و پروانههاي عاشق از شراب و آب تجلي يار نوشيده، مست شده و هوشيار در طواف شمعي كه شعاع انوارش تا ابديت ادامه دارد، ذوب ميشوند. ميپيچند و ميسوزند، ميرقصند و مينازند تا باغ، فنا و پروانهها نيست شوند.
آنجا از هياهوي دنيا خبري نيست. كسي سوداي سياست و اقتصاد در سر ندارد و هول و هواي مال و فرزند، كسي را نيست. هر چه هست، حرف يار است و بس. عطر يار همه جا پيچيده و مشام عاشقان را معطر كرده تو گويي همه بوي يار گرفته، روح و روانشان عطرآگين شده، چهرهاشان نمادي از زيبايي يار ميشود. هر جا ميروي با يار ميروي و هر چه ميكني براي يار است و بس. در آنجا بغض و كينة بدخواهان به خودشان واگذار شده و عاشقان تنها سوداي همنشيني با يار را در سينه ميپرورانند. گمشده را آنجا ميتوان يافت و با او عمري زندگي كرد.
آنجا سرچشمة رويشهاست و شروع تولدي دوباره براي غنچههايي كه پيرامونش ميشكفند. عاشقان حركتي از نو آغاز كرده، در ايوان تماشاي يار نشسته، از لب رود يار نوشيده و از مرز پريدنها و ديدنها گذر كرده، طرحي نو در آئينة زمان و زندگي انداخته، از پس ميدان نفس، به ديدار يار رسيده و مكاشفه با دل ميكنند؛ مكاشفهاي كه پيرامون طواف، لحظه لحظهاش سراسر از مستي و شيدايي و جنون است.
آنجا بيهودگي بيمعناست و لحظه لحظة انبوه زمان، طراوت و زيبايي برگهاي نو را تداعي كرده و جوي زمان كه از پاي بوتههاي گلهاي رنگارنگ كه از سراسر گيتي جمع شدهاند، گذشته و سينهها را از عطر آگاهي و شناخت لبريز كرده، با شبنم افشان روي يار معطر شده، توان مشاهدة يار را فراهم كرده و رضاي دوست را استجابت ميكند.
آنجا يك نشانه است كه آدمي راه پيدا كرده به يار برسد، نشانهاي بي همتا كه مثلش را در عالم فاني نميتوان يافت، نشانهاي كه طريقت راستي عيان كرده، شهد مستي بر كام ريخته و منش ذوب شدن و فنا شدن در دوست را ميآموزد. نشانهاي كه به آدمي ياري ميرساند، روح را از ناپاكيهاي دنيا آراسته كرده، در مسير بندگي گام برداشته و انساني متعالي براي رضاي دوست شود. بهراستي آنجا همه چيز آنطورند كه بايد باشند، مثل خانة امن و راحت خويشتن كه جايي بهتر از "خانه" يافت نشود، حتي اگر در زيباترين مكانهاي دنيا سرگرم باشي، باز ميخواهي به خانهات بازگردي و چون از كعبه بازميگردي به شهرت، گويي از خانهات دور شدهاي و دوباره ميخواهي به آنجا برگردي تا دوباره در كنار يار آرامش يابي و در نهايت راستي، مست و مجنون با او يكي شوي. كمتر كسي يافت ميشود كه با پيداكردن آن "نشانه"، تمناي دوبارة وصل نداشته باشد و با بهانه، دنبال يار در خانهاش نرود
آنجا گل، گل است و پروانه، پروانه و شمع بر اين راز به خوبي آگاه است. كسي نميخواهد ديگري باشد و همه تمناي وصل دارند و سوداي "كل شيء هالك الا وجهه" در دل ميپرورانند تا قطرهاي شده به دريا رفته، در او فنا شوند و چون فنا شوند، خويشتن به درستي شناسند و راه و رسم روزگار به رضاي يار تدبير كرده، رسم راستي و مستي و نيستي نيكو به جا آورده كه همان راز و رمز دوستي و محبت و طريقت طواف خانه يار است.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.
