پيام شماره 351
ياران همراه!
به راستي اينهمه شور و شوق كه بسياري را براي ديدن يار به شورش و غوغا انداخته و دلهاي خسته را (و مگر دلي يافت ميشود كه خسته نباشد؟) با تمامي وجود به سوي خود كشانده و فقير و غني و آقا و برده را در كنار هم در دو حولة ندوخته پيچانده، به حركت درميآورد، از كجاست؟ دوستي برايم نوشت كه از ديدن مسجدالنبي و آن مكعب سنگي با پردههاي مشكي چيز غريبي را احساس نكرد. وقتي جملاتش را ميخواندم قلبم آزرده شد و اشك از ديدگانم سرازير گشت و با تمام وجود برايش تمناي كشف شهود و قدرت بينايي آرزو كردم. اگر حضور پرقدرت يار را پشت درب پنهان فاطمه زهرا (س) نتوان ديد و مظلوميت و معصوميت اهل بيت را در خرابههاي بقيع نتوان يافت و شعاعهاي نوري كه از بيتالله الحرام بر اندام آدميان احاطه ميشوند، نتوان حس كرد و رمز و راز طواف را كه هر لحظهاش سراسر از شگفتي و شيدايي است، نتوان فهميد و فلسفة سعي را كه تعبيركنندة حركت ما در همين دنياي فاني است، نتوان درك كرد، بايد به خانه تكاني دل پرداخته كه بهطور قطع از دنيا زنگار گرفته و بازيهاي ناتمام دنيا احساس شيدايي و جنون و ذوب شدن در يار را به يغما برده تا دل نتواند سفر دانه به گل را فهميده و همچنان در حسرت ديدن يار مانده و به دنبال گمشده در هر كوي و برزن حيران بماند.
در آنجا، در آن گرماي سوزناك و صحراي خشن با مردماني باديه نشين كه خشونت رفتار را از باديههاي خشك و داغ به ارث بردهاند، گذر عشق از پشت پردههاي مشكي كعبه را نه تنها با چشم دل، كه با چشم سر هم ميتوان ديد تا عشق سوزناك باشد و عاشقان را بسوزاند تا بارش شبنم از ناودان طلا بر گونههاي سوختهاشان، نقش الهي برجاي گذاشته و به جز يار، كسي ديگر نبينند.
در آنجا، كه همه به دور يار ميگردند و تاريخ و زمان توقف گردش به دور كعبه را هرگز سراغ ندارند و تا زمان بوده، طواف و گردش به دور يار ادامه داشته و هيچگاه از حركت بازنايستاده، پويايي و حركت معني پيدا ميكند تا آدميان بفهمند كه سكون، مرگ است و تا آن مكعب سنگي است، حركت بايد كرد؛ حركتي كه گل جنون و شيدايي از دل سخت و زنگارگرفته فوران كرده تا زنگار دل را با لطافت و پاكي و محبت و دوستي و نوعدوستي و ايثار و بخشش پاك كرده و جريان گل شقايق را در همان گرماي سوزناك در دل زنده نگه داشته تا طواف كننده بداند، زندگي بايد كرد!
در آنجا....... (ادامه دارد)
هميشه سبز و آفتابي باشيد.
