پيام شماره 349
بهراستي چرا وقتي شاهد اينهمه ظلم و جنايت در سرزمين به خون كشيده شدة عراق هستيم، هر روز به خون زار نميزنيم و چنگ بر سينه نمياندازيم؟ جان انسانهاي بيگناه و بيخبر از سياست، چه بيارزش شده در اين گوشة بيكس كه هر روز و شب را بايد با ديو پليد زشتي بستيزند تا جان و آبرويشان به يغما نرود و تاريكي و خون بر سفرههاي تهي از طعامشان ننشيند. پدران و مادراني كه جان فرزندانشان را در آغوش گرفته و معلومشان نيست كه سحر، صبح خواهد شد و روزشان، شب را خواهد ديد؟ آنها چگونه ميتوانند انديشه كنند تا بوي بهار است، زندگي روان است، وقتي هر روز و شبشان بوي باروت و خون ميدهد؟ در آنجا سخن از بهاران و ديدن شقايق در دشت نيست تا تفسيري شاعرانه باشد براي زندگي؛ سخن از امروز نمردن است و نديدن جزغاله و پرپرشدن بچهها در آتش و خون. سخن از زنده بودن است و نجات نسلي كه روزي آزادگي را فرياد ميزد.
*
سخن از باران نيست
ابرها گم شدهاند
پرپر شدهاند.
خاك لبهايش را ميليسد
خشك و ترك خورده است
جاي كرمهاي باران خاليست.
آفتاب بينورست
سرزمين افسردهست
دجله پر از خون است.
خانهها بيناناند
كوزهها بيآباند
دلها بيمارند.
همه جا سرد و تهي
همه جا مرگ و عزا
همه جا درد و فغان.
نينوا ميسوزد
كربلا ميسوزد
شش گوشهاش ميسوزد.
رودها تشنه شدند
پنجرهها بسته شدند
بچهها خسته شدند.
شيطان مينازد
عفريت ميتازد
آدمي ميبازد.
*
سخن از باران نيست
همه جا خون و شهيد
همه جا رخت سياه
در بن خاطرهها
يادشان جاري بود، حرفشان پيدا بود
ما جدا افتاده، خسته و درمانده
تكه سنگي خاموش، پشت هيچستاني مدهوش
مانده تا رسولاني از جنس فلز، سينة خصم سفالينة تاريكي كنند
*
سخن از باران نيست
اينجا آبشارها ميشكفند
از خون
بچهها غرق شدهاند
در خون.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.