پيام شماره 334
ياران همراه!
"چگونه بودن" را بايد قبل از طلوع خورشيد و پاشيده شدن انوار زيباي خورشيد به سلولهاي زمين، آغاز كرد. قبل از آنكه گنجشكها، بلبلها، قمريها، كبوترها، سارها و همة پرندگان از خواب برخيزند و بر سرشاخههاي درختان، آواز زندگي و حيات و اميدي دوباره سردهند، بايد از خواب ناز سحرگاهي خلاصي يافت؛ تاريكي قبل از طلوع خورشيد را در آغوش گرفت؛ دل را با رايحة خوش نسيم سحر نوازش داد؛ دست و صورت را بر مخمل لطيف سحرگاهي گذاشت و زير فوارة عشق كه همهجا جاريست، وضوي ارادت گرفت؛ چشم را با شبنم گلبرگها شستشو داد؛ پيشاني را بر سجادة شكر گذاشت؛ دل را به عشق سپرد و در زندگي و زمان جاري شد.
لحظة باشكوه زندگي را از جايي شروع كنيم كه سلام نماز عشق را ميدهيم. نخستين نماز سحرگاهي در شروع روز، مقدمه و آغازي باشد كه در سلام به تمام كسانيكه ملاقات ميكنيم، پيشقدم شده و ارادت لفظي خود را به خدمت به بندگان خدا تبديل كنيم. چگونه بودن را با شادكردن دلها آغاز كرده، لبخند شوق بر چهرهها بنشانيم. دلها را شاد كردن و خنده بر صورتها آوردن را عبادتي بزرگ بهحساب آوريم كه هيچ عملي در طول روز، با آن توان مقابله نداشته باشد. مثل خورشيد كه گرماي وجود خويش را بيمنت بر سر آدميان و تمامي مخلوقات ميريزد، بخشنده و مهربان باشيم و بخشندگي و محبت را بخشي از عادات روزانة خود قرار دهيم. حركت خود را در آغاز روز، با تنپوش اميد و توكل مزين كرده، اطمينان داشته باشيم كه "رحيم مهربان"، بهترينها را برايمان مقدر كرده تا در سرزمين شوق و بركت، هرچه ميخواهيم جمعآوري كنيم.
اميد داشته باشيم كه "چگونه بودن" با فلسفة انتظار معني شود. زندگي را انتظاري شيرين و رؤيايي بهحساب آورده از لحظه لحظة آن لذت ببريم. در زندگي كه همان "عشق" است، جاري شويم و خود را در آغوش گرم آن قرار داده تا بهترين تدابير را برايمان رقم زند. باور داشته باشيم كه زندگي ميخواهد ما باور كنيم كه برايش نقشه ميكشيم، درحاليكه اگر باور كنيم كه تمامي تدابير از اوست، با آرامش و رضايت بيشتري روز را به شب خواهيم رساند؛ پس منتظر باشيم كه زندگي بهترين و زيباترين نقشهها رابرايمان بكشد و ما بهترين مجري و كارگردان نقشههاي زندگي در شبانه روز باشيم.
هميشه به استقبال "غروب" برويم و عاشقانه منتظر آمدنش باشيم. اجازه ندهيم كه لذت ديدن غروب از ما گرفته شود. هركجا هستيم، منتظر غروب باشيم و رنگ زيبايي كه در آسمان غروب هويدا ميشود با چشم دل نظاره كرده و چشم سر را براي مدتي هرچند كوتاه، به ستارگاني كه به پيشواز ميآيند و خورشيد را بدرقه ميكنند، بدوزيم. آواز پرندگان را به هنگام غروب گوش دهيم كه چه عاشقانه، زيباترين شعر اميد را برايمان ميخوانند تا به انتظار فردايي بهتر، شب را در آغوش گرفته و رؤياهاي شيرين ببينيم؟ شعر غروب، آواي سرزمين اميد و آرزوي "يك روز" زندگي است، روزي كه بهترين مبارزة خود را در محضر "عشق" به معرض نمايش گذاشتهايم و چگونه بودن را با تدبيري كه خودش برايمان رقم زده، تفسير كردهايم.
يک بغل انتظار
فردا
روی شاخة اقاقیای سردر خانهام، منتظر است
سارهای درخت خرمالو، باز
حنجرة خونین دارند
یک بغل فریاد
**
سحر پائیزیست
خورشید در آغوش سپید ماه
میان ابرهای خیس، خواب مانده
بستر ماه پرستاره؛ حجلهاش پرنور است
آسمان نیلگون است.
کوچهها منتظرند
همهجا عطر زمین، بوی خاک و باران
کوچهها پر شده از عطر گل یخ
و هنوز
عشق با نسیم سحر میزند تختة نرد.
رفتگر آواز میخواند با موسیقی خاک
و دلش پرشده از موهبتِ رقص زمان
میکشد جارو بر روی زمین، عشوة خاک هم دیدنی است!
جاروش سمفونی دل میزند، برگها رقص شقایق میکنند
آسمان چشمک باران میزند، آب از ناودان دل پر میکشد.
آب از جوی دل خانة دوست میگذرد
و کرمهای باران نیز
میگیرند وضوی عشق درآن
و بر سجادة برگهای چنار، به نماز ایستادند
عشق را معنی میکنند.
و کلاغها خوابند
در خواب پنهانکردن بذر خیال
چه شکوهی، چه خیال!
باید بروم از تار خیال
از گذر خواب و خیال.
عشق را کفش و کلاه میسازم
عطر امید بر پیرهنم میپاچم
کیف دانش بر تنم سنگین است
و دلم غرق شقایق
و سرم گرم عرق پندار است.
نفسم موسیقی رفتن میخواند باز
نفسم بوی تن پاک شقایق میدهد
همدمم رفتگر است که هنوز میخواند
میزداید زشتی، از تن خاک زمین
نفسم سردی خاک را میفهمد.
زندگی باید کرد
همهجا باید رفت، همهکس باید دید
چشم را باید شست، گوش را باید شنید
حرف را باید زد، درد را باید گفت
راه را باید رفت، جاده را باید دید.
سینة جادة عشق، پر از مهتابیست
و مسیر شیری، باز است
سینهام آرام است، شاهدم مهتاب است
که مرا میپاید و قدمهایم را
که کرم جدامانده از باران دیشب را، له نکنم.
*
صبح هم نزدیک است
روشنی آمده است، چشم سر میبیند
رفتگر پیدا نیست
کوچهها پرشده از ادکلنی تند و غلیظ
بوی خاک پیدا نیست.
کرمهای باران، آه!
همگی له شدهاند
کلاغها بیدارند، شاعر شدهاند
هرکدام بر منقار، کرمی لهشده را
به گمنامی غمناک عدم میسپرند.
سینة جاده پر از ماشین است
راهها بسته، سینهها پر دردند
قفل بر مرز عبور آویزان
پاها سرگردان، چشمها منتظرند
قصة هر روزست.
**
یک بغل باد نسیم
امروز
روی شاخههای بهگل نشستة دلم، منتظر است
بلبلان آمدهاند
حنجرهها گلگوناند.
یک بغل آزادی.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.
