پيام شمارة 329
ياران همراه!
يكي از پاتوقهاي جواناني كه آنروزها درد دين و مملكت در سر داشتند، براي همصحبتي با "استاد" و با خبرشدن از مسايل روز سياسي در دهة 50 شمسي، طبقة دوم ساختمان "انتشارات بعثت" در خيابان انقلاب فعلي، نرسيده به لالهزار بود. سال 56 كه براي نخستين بار به ايران آمدم، نميتوانستم به آنجا نروم، هرچند عمر سفرم كوتاه و مقدر بود كه چندي بعد، ميزباني استاد و همسرش را در آمريكا داشته باشم. آنجا، به خانهاش در خيابان يخچال دعوتم كرد و وعده داد كه بزرگان زيادي ميآيند. همه بودند. مهندس بازرگان، مطهري و خيلي كسان ديگر كه از اسلام ميگفتند و از اوضاع آنروز ايران، اما در آن جلسه، "فخرالدين حجازي" كه ميزبان بود، هيچ نگفت. شرط ادب بهجا ميآورد و "نطقهاي هيجاني و آتشين" خود را به وقت ديگر ميسپرد، يعني او كه خود را هميشه ملزم به گفتن ميدانست و زمانيكه ميگفت؛ ميخروشيد و بر واژگان سخت و خشك، تازيانه ميزد تا رام شده، بهترين صحنهها و فضاهاي آرماني را خلق كنند، آداب سكوت را به نيكي ميدانست و اين خصيصه را تا هنگام پرواز به سوي يار حفظ كرد، رازي كه كمتر كسي ميدانست، اما او خود بهتر از هر كس بر نگفتن اسرار هم آگاه بود، پس ناگفتنيهاي بسياري را با خود به سراي دگر برد و بر دل مشتاقان و ياران قديمش افسوس و حسرت برجاي گذاشت. يادش شاد.
اين منم، من
كه عشق را در سينه ميكارم
و بر بكارت مرگ بوسه ميزنم
تا با داس بيرحم خود
گلهاي باغچة خانة دلم را، يكايك پرپر نكند
اما
گل هم سرانجامي دارد
و دفترچة خاطرات هم.
بايد رفت
و غنچة زندگي را از درخت آرزوها چيد
و بر قلب عشق هديه كرد.
بايد رفت
و بر بكارت مرگ بوسه زد
و از جام تلخ و شيرين يار نوشيد
اين منم، من
كه امروز بر آسمان ايستادهام
و شوق ديدن يار را انتظار ميكشم
تا بر سينهاش آرام و مست
لبان ابديت را بوسهباران كنم
اما
انتظار هم پاياني دارد
و بوسه بر لبان يار هم.
بايد رفت.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.
