پيام شمارة 325
ياران همراه!
من به تاريكي نميانديشم.
دل را بايد از تاريكيها پاك كرد و روشني و نور در آن كاشت. دل خانة زيبائيهاست و نبايد جواز ورود زشتي و ناپاكي به آن، داده شود. دل باغچة گل و چمن، صحنة هنرنمايي بلبلان و پرندههاي الوان و محل بازي و شور و جوشش پروانههاست كه اگر تاريك شود، گلها پژمرده، چمنها زرد و بيروح شده و پرندگان و پروانهها ميميرند. احساس تنهايي و افسردگي دل، از تاريكي آنست، چراكه اگر غير از زيبايي و پاكي به دل راه يابد، تاريك ميشود و بهقول حضرت حافظ: اگر "سرو چمان من، ميل چمن نميكند؛ همدم گل نميشود، ياد سمن نميكند"؛ تاريك است؛ بايد نور بر دل افكنده شده، دوباره روشن شود تا مطرب عشق به ساز و نوا بپردازد و بساط شور و نشاط و فرحبخشي آنرا فراهم كند.
"مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد
عالم از نالة عشاق مبادا خالي
كه خوش آهنگ و فرحبخش هوائي دارد"
غم در دلم ميلرزد.
كمتر انساني است كه غم در دلش جاي نگرفته، ايامي را به آن مشغول نشده باشد. غمها كه اكثراً از جنس دنيايند، نياز به ظواهر دنيا را جلوهگرند، نيازهاي بيپاياني كه دائم زياد شده و بر غمها ميافزايند. اما اگر "غم عشق" بهجاي "غم دنيا" در دل بنشيند، دل مصفا شده، از ظواهر دنيا پاك ميشود. غم دنيا، دل را مبهوت و آوارة مظاهر دنيا ميكند، اما "غم عشق"، دل را مست و شيداي يار كرده، به خودآگاهي و هوشياري ميرساند. در پرتو "غم عشق"، غم دنيا در دل ميلرزد و ميميرد و طريقة معرفت و بندگي دل براي كسب رضايت يار، مهيا شده و معشوق از پردة "راز" برون آمده و جملگي "ناز" ميشود.
"ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد"
مرغ قفسم بيتاب است.
"جسم خاكي" را قفسي ساختهاند تا مرغ باغ ملكوت و عالم معنا در آن، هدف از خلقت را پي گرفته به عبادتِ معشوق پرداخته تا روزي سعادت پرواز به سوي كوي يار پيدا كند. مرغ عاشقي كه نميخواهد در دام قفس همچنان گرفتار مانده و آرزوي ديدن يار، شيفته و والهاش كرده است، چون ميداند اگر آسايش و آرامشي هم در دنيا يافت شود، تنها در محضر يار است و بدون معشوق، آنچه باقي ميماند، دلهره و ترس و اضطراب و افسردگي است. پرواز از قفس تن و حضور در محضر يار را بايد با وضوي عشق و بندگي و عبادت انجام داد، وگرنه دير يا زود، پرواز روح صورت گرفته، همه در محضرش حاضر خواهند شد؛ اما پرواز بي وضو، سقوط در حرمان يا نيستي و هلاكت است.
"مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساختهاند از بدنم
اي خوش آنروز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواي سر و كويش پر و بالي بزنم"
من سراپا شورم، عشقم، پنجرهام ميشكفد. ميشنوم آواز مرغ سحر: يار آمده است، آمدهام، آمدهام.
براي ديدن يار و حضور در كويش، بايد پنجرههاي تن و روان، يكي پس از ديگري بازشده، قابليت ديدن و شنيدن راكسب كنند. بايد جسم مردة دنيازده را با اكسير عشق و بندگي و عبادت زنده كرد تا توان برخاستن پيدا كرده و آمادة نوشيدن شرابي از قدح يار شود تا رواق منتظر چشم مست معشوق بهراستي بتواند پذيراي حضور يار شده و خانة دلش را براي فرود معبود آماده سازد. خانهاي با پنجرههاي گشوده به باغهاي سرسبز معرفت و آرامش كه در آن، مرغ سحر به نغمهسرايي پرداخته و خبر آمدن يار را در خانة دل، به گوش فلك ميرساند و معشوق چشم انتظار، با قلبي آكنده از عشق و محبت، كوي دوست را نشانه كرده و با سرمستي و شيفتگي ميخواند: آمدهام، آمدهام.
"سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز كه آن خسروشيرين آمد
قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببيني كه نگارت به چه آئين آمد"
پاروزنان از مرز خيال بگذريم، اگر طالب عشقيم.
سراپا شور و طلب و اشتياق براي رسيدن به معبود شويم، اگر طالب عشقيم. دل به باغ شقايق زندگي و نرگس عصمت و طهارت و لالة خونين شهادت بسپاريم و زير فوارة عبادت وضوي عشق بگيريم، اگر طالب عشقيم. از قدح يار بنوشيم و مست او شويم، اگر طالب عشقيم. لبخند و محبت و ازخودگذشتگي و وارستگي و دوستي در حق همه روا داريم، اگر طالب عشقيم. از مرز خوددوستي و خودخواهي و خودبيني بگذريم، اگر طالب عشقيم. از خود بگذريم، تا يار را ببينيم اگر طالب عشقيم.
پاروزنان از مرز خيال بگذريم
و بر حاشية واقعيت، با جوهر احساس
كلامي از عشق نويسيم
زندگي رؤيا نيست
خوابي تماشايي نيست
مرگ هم افسانه نيست
زورق احساس را بر رود خروشان تن برانيم
و بر نخل وجود، با سرانگشت ادراك
نقش رخ يار نشانيم
يار آمد و عشق آمد
سبزي به چمن آمد
دلبر به نماز آمد
پلههاي خيس دل را تا ابديت بالا برويم
و بر رود خروشان قلب، با لفظي مرطوب
ارتعاشي از فكر بپاچيم
محتسب در خواب بود
رنگ خيال هم خواب بود
دل در فكر شكفتن بود
صورت را بر قرص ماه گذاشته، انديشه را به پرواز درآريم
و بر ذرات بينهايت شب، با هالهاي از نور
طرحي از آفتاب بريزيم
شب تاريك، روشن شد
بوف كور، بينا شد
عاشقي هشيار شد.
عاشق منتظر ازكنج دلش، ميخواند.
مست و هوشيار و شيفته و منتظر حضور يار، دل را چراغاني و آذينبندي كرده، شقايق و نرگس و لاله در سرسرايش بگذاريم و همراه بلبلان و پرندههاي عاشق و عاشقان منتظر، نغمة عاشقي و دلدادگي و بندگي را با طهارت نفس و آرامش روح، به زيباترين صورت و خوشالحانترين صوت كه نغمة ملكوتي را در گوش زمين و زمان زمزمه كند، بسرائيم:
عاشق منتظر ازكنج دلش، ميخواند:
من به تاريكي نميانديشم
غم در دلم ميلرزد
مرغ قفسم بيتاب است
من سراپا شورم، عشقم، پنجرهام ميشكفد
ميشنوم آواز مرغ سحر
يار آمده است،
آمدهام، آمدهام.
هميشه سبز و آفتابي باشيد.