پیام شماره 310
****
روزهای سخت و دیرگذر
چشمههای خشک و بیآب
تمامی لحظههای وجودم عطش
جباران صغیر میخواهند
بیاندازند لکههای سیاه ابر اسارات
بر روحم
اما تا انتهای غم باید خندید
و با اندوه آواز خواند
زندگی باید کرد!
عشق را میخوانم که مرا با خود ببرد
مرا که میسوزم و میگدازم
تا انتهای غم
تا شروع یک لبخند
و خاکستر افکارم را بر دماوند بریزد
و خلیج همیشه پایندة فارس را معطر کند.
میپندارند جباران صغیر
دیگر صدائی از رودخانة پرطلاطم وجودم
به گوش نخواهد رسید؟
میخواهند قلبم را بر سرنیزههای خفقان
در هر کوی و برزنِ شهر نفرت
به حرکت درآورند
و آبرویم را در رودخانة اشک
غرق کنند.
امروز دیگر از قلبم خون نمیچکد
زندگی میچکد!
غم را دستمایة زندگی باید کرد.
زندگی باید کرد!
آه!
با چنگ و دندان بر زندگی آویختهام
میخواهند مرا به زنجیر انقیاد کشند
اما هنوز زندهام
و غم را به زنجیر کشیدهام
آی ناکسها بدانید که هنوز زندهام!
و چه سخت است این دوران پرطلاطم.
چه سخت است. سخت.
چه سخت است زنده بودن
اما شاد نبودن!
عشق را میخوانم که مرا با خود ببرد
مرا که جسمم را
لنگ لنگان با خود میبرم
تا دوباره بر بلندترین قلههای هر شهر
و در زورقی از جنس بلور
در دورترین نقطة خلیج همیشه پایندة فارس
سرود آزادی و آزادگی بخواند.
نگاهم را به آنسوی دور پرتاب میکنم
تا سیراب کنم چشمانم را
تمامی لحظههای وجودم عطش
و روحم هنوز تشنه
می خواهند آب وجودم را
در شیشههای اسارات بخشکانند
زندانی به بزرگی جسم خاکیم
ارمغان تمامی آن فریادهاست؟
آی ناکس ها!
با من چه کردهاید؟
ببینید که هنوز زندهام!
به بهای دراسارت آوردن روحم.
عشق را میخوانم که مرا با خود ببرد
و بریزد خاکستر افکارم را
بر بلندترین قلة هر شهر
آنجا که مردم آزاده روحشان در پرواز است
و هنوز زندگی میکنند.
همیشه سبز و آفتابی باشید.
