تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی - تراژدی مهران: حدیث درد و محنت نسل جوانی که سودای خارج‏رفتن درسر دارد.

 

پیام شماره 304

 

یاران همراه!

 

مهاجرت جوانان به خارج از کشور برای تحصیل، پیداکردن کار، کنجکاوی یا در آرزوی برخورداری از زندگی‏ای بهتر و متفاوت با آن‏چه‏که در اختیار دارند، موضوع جدیدی در تاریخ اجتماعی ایران نیست که پس از جریان منورالفکری در ایران شروع و هرروز بر سرعتش اضافه شد تا جائی‏که طی سالیان پس از انقلاب از شدت بیشتری برخوردار گردید، اگر جریان مخرب فرار مغزها بر آن افزوده نشود که آن حدیث مفصل و جداگانه‏ای دارد، حدیث تأسف‏باری که کشور را از بهترین سرمایه‏های موجود کمیاب محروم ساخته و مسیر رشد و توسعه را با اختلال روبه‏رو می‏سازد. تحلیل انگیزشی تمایل جوانان برای رفتن به کشورهای دیگر باید از زوایای متفاوت صورت گیرد، اما اگر برخی از تجربة کسانی‏که به‏دلایل مختلف به خارج رفته‏اند بازگو شود، معلوم خواهد شد که تمامی مهاجرت‏ها عاقبت خوشی نداشته‏اند و برخی از آن‏ها با "تراژدی" ناگواری روبه‏رو بودند. از آن‏جمله به‏خاطر دارم که قبل از انقلاب شخصی را به‏نام "مهران" در آمریکا می‏شناختم. بازسازی و تخیل‏پردازی "تراژدی مهران" هرچند عمومیت ندارد، اما بخشی از قصة دردناک ایرانیانی است که جز درد و محنت، سوغات دیگری از خارج کشور به‏همراه نمی‏آورند. پس از مدتی کوتاه، دو خواهر مهران به نام‏های مینو و مینا به او پیوستند و آن‏ها از کالیفرنیا به یکی از ایالت‏های مرکزی نقل‏مکان کرده و متأسفانه با گروه‏های سیاسی چپ به همکاری مشغول شدند. می‏گفتند که مینو پس از انقلاب به "سازمان مجاهدین" پیوست و برای همیشه به عراق می‏رود و در جنگ‏های چریکی متعددی همراه با سربازان عراقی علیه حکومت اسلامی ایران، مشارکت کرده و درنهایت در عملیاتِ مرصاد، کشته می‏شود. مینا که خواهر کوچک‏تر و از چهرة زیبائی برخوردار بود، با یک آمریکائی ازدواج و پس از 4 سال زندگی زناشویی، از همسرش جدا شده و پس از دوندگی فراوانِ پدرش در ایران و کسب موافقت مقامات اطلاعاتی و امنیتی ایرانی مبنی بر بازگشت آن‏ها به وطن، با دو فرزند پسرش به ایران برمی‏‏گردد و به تدریس زبان انگلیسی در یکی از آموزشگاه‏ها در شمیران مشغول می‏گردد. امّا سرگذشت مهران بسیار تأسف‏انگیز بود. وی چند سالی که با ((خط راست)) کنفدراسیون دانشجویان همکاری داشت، پس از مدت کوتاهی به ماهیت دروغین آن‏ها پی برده و پس از مراجعت به کالیفرنیا، زندگی توأم با انزوا را درپیش گرفته و خود را از نظرها مخفی می‏سازد. پس از انقلاب، با کمک پدرِ تاجرش در اواخر دهة 1970 میلادی (1359 شمسی)، هتل بزرگی در جنوب کالیفرنیا خریداری کرده و مشغول به‏کار شده و سپس به توصیة خانواده‏اش به طور غیابی با دختر 19 ساله‏ای از کرمان ازدواج می‏کند. به‏دلیل فعالیت در امور اقتصادی، توانسته بود کارتِ اقامت دائم یا ((کارت سبز)) آمریکا را به دست آورد. پس از ازدواج برای همسرش نیز چند بار تقاضای کارتِ سبز کرد ولی ادارة مهاجرت آمریکا با آن مخالفت می‏کند. از طرف دیگر، به دلیل قطع روابط آمریکا با ایران، امکان تهیة ویزا برای تازه عروسش امکان‏پذیر نبود. بنابراین، با توصیة برخی از دوستان مکزیکی‏اش که در هتل برایش کار می‏کردند، تصمیم می‏گیرد ابتدا خانوادة همسرش، وی را از ایران به فرانکفورت بفرستند و سپس مهران با رفتن به آنجا و پنهان کردن همسرش در چمدان مسافرتی، او را به همراه خود، قاچاقی به آمریکا بیآورد. ظاهراً رویة مزبور قبلاً برای ورود غیرقانونی مکزیکی‏ها مورد استفاده قرار می‏گرفت. امّا فاصلة آلمان تا آمریکا را چگونه می‏توان با فاصلة مکزیک تا آمریکا مقایسه کرد؟ مهران وقتی چمدان خود را در فرودگاه تحویل گرفت، تصمیم می‏گیرد که آن‏را در یک جای مطمئن و خلوت در فرودگاه باز کند تا با همسرش زندگی مشترکشان را در آمریکا شروع کنند. چمدان حدود 50 کیلو وزن داشت، امّا وقتی مهران آن را حمل می‏کرد، انگار وزنة سنگینی را با خود می‏کشید. دلش شور می‏زد. فکر می‏کرد که نور آرامش بخشِ فرودگاه چشمانش را به شدت آزار می‏دهد. آیا همه به او خیره شده‏اند؟ زمین زیر پایش بسیار ناهموار بود. به سختی خود را می‏کشید. ضعف عجیبی را در تمامی بدن، بویژه دست‏هایش، احساس می‏کرد. گوئی تناسب دست‏ها با سایر قسمت‏های بدن، کاملاً به‏هم خورده‏اند. یکی دو بار هم پایش پیچید و نزدیک بود با چمدان به زمین بخورد، ولی هر طور بود، خودش را کنترل کرد. ایستاد و به اطراف خیره شد. جائی کنار دستشوئی به نظر خلوت و مطمئن می‏رسید. ضربان قلبش تند شده بودند. غرّش شدیدی را بالای سر خود شنید. ترسید. امّا فکر کرد صدای هواپیماست. به راه خود ادامه داد. از روبه‏رو، پیرزن و پیرمردی را دید که به طرف او می‏آمدند. زن به مرد تکیه داده بود و مرد او را می‏کشید. تو گوئی که جسدی را با خود می‏کشد. ناگهان ایستاد و به آن‏ها خیره شد. آن دو نیز بدون اعتناء از کنارش گذشتند. قلبش ریخت. به راهش ادامه داد. دختر خردسالی به سرعت از کنارش دوید و در ازدحام جمعیتِ پشتِ سر، ناپدید شد. نزدیک بود به چمدان بخورد. شاید هم خورد. دستش لرزید. امّا به راهش ادامه داد. فاصلة چندانی تا مکان مورد نظر نبود. شاید به فاصلة چند قدم. امّا هر قدم را که بر می‏داشت، راهش طولانی‏تر می‏شد. گوئی به جای نزدیک‏شدن، دور می‏گردید. آیا مسیر را اشتباه نرفته بود؟ امّا این همان راهی است که خودش انتخاب کرده بود. راه برگشتی نداشت. باید این چند قدم را هم بردارد و به آنجا برسد و در چمدان را هر چه زودتر باز کند. همه چیزِ خود را درون چمدان می‏دید. فقط همسرش نبود که در چمدان منتظرش بود. اوگذشته و هویت و تمامی آن چیزهای عزیزی را که روزی برایشان جان‏فشانی می‏کرد، حتی آینده‏اش را، و همه را در چمدان جستجو می‏کرد. فکر کرد به مکان موردنظر رسیده است. خم شد و چمدان را باز کرد. در چمدان هیچ چیز نبود. او هیچ ندید. پوچ بود. خالی و تهی. هیچ نیافت. نه گذشته‏اش. نه آینده‏اش. هیچ. همه چیز از دست‏رفته بودند. برگشت. همان روز دو قبضه سلاح کمری خریداری کرد. در ماشینش نشست. باران می‏بارید. امّا صورت او اصلاً تر نبود. قطراتِ شدیدِ باران، شیشة جلوی ماشین را کاملاً پوشانده بود و به طرف پائین لیز می‏خورد. داخلِ ماشین، بخار، شیشه های اطراف را کدر کرده بود. نه‏ او کسی را می‏دید و نه کسی به او توجهی داشت. هوای ابری و طوفانی و بارانی و تاریکی شب، ماشینِ پارک شده کنارِ خیابان را محو کرده بود. حتی نور شدیدِ چراغ های سبز و قرمز نئون مغازه‏های آن طرفِ خیابان که بر پهنة جاده افتاده بود و خبر از حیات و حرکت می‏داد، اثری از ماشین و سرنشینش را نشان نمی‏داد. به راستی همه جا ظلمات بود. حداقل برای ماشین و سرنشین آن. مهران در ماشین جابجا شد. صندلی را به عقب خم کرد تا سرش بر روی پشتی صندلی آرام گیرد. رادیوی ماشین را روشن کرد. تمایلی برای شنیدن نداشت. آن‏را خاموش کرد. چراغ بالای سرش را روشن کرد تا صورت خود را در آئینه رو‏به‏رو ببیند. او چه دید؟ همه چیز و هیچ چیز. تمامی گذشته‏اش بر قلبش فریاد می‏کشیدند. مینو را دید که سر ندارد و با احزون او را به طرف خود می‏کشاند. مینا را دید که با چشمانی گریان، سر درگریبان تنهائی خود فرو برده است و فردائی روشن را التماس می‏کند. همسر جوانش را دید که لباس عروسیش را هنوز ازتن درنیآورده و منتظر آمدنش است. دوستان و خانواده‏اش را دید که برایش اشک می‏ریزند و نگرانند. جوانیش را دید که چه مفت از دست رفته است. امّا با کمال تعجب در آئینه، سر خود را ندید. او هم مانند مینو سر نداشت. خسته شد و چراغ را خاموش کرد که دیگر چیزی نبیند. فردای آن روز، پلیس فرودگاهِ نیویورک، جسدِ کاملاً له شدة دخترِ جوانی را که در کنارش یک موز له شده و سیبی گاز زده شده‏، قرار داشت، در داخلِ چمدانی که از فرانکفورت آمده بود، یافت. از آن‏سو، پلیس ایالت کالیفرنیا، جسد مردِ جوانی را در حالی‏که در خون خود غرق شده بود، در یک بی – ام – وی آلبالوئی رنگ در حاشیة خیابان، پیدا کرد. او در جیب کت خونین‏ش، لاشة بلیط سفر دو نفر را داشت.      

 

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 

 


 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin

  RSS