پیام شماره 302
یاران همراه!
هفتة گذشته قرار بود که برای ارائة مقالهای به کشور کوبا سفر کرده و در مورد "جهانیسازی" سخنرانی کنم. اما به دلایلی نرفتم. در تمامی این مدت، یاد خاطرات جوانی و دوستانی که با افکار "فیدل" و "چهگوارا" و آموزگارانشان زندگی میکردند، بودم. یادش بخیر دهة 50 شمسی که مقارن با دهة 70 میلادی بود. جوانان آنروزها که امروز برف سپیدی بر سر و صورتشان نشسته است، موجد بسیاری از دگرگونیهای شرایط امروزین ایراناند، جوانانی با نگرشها، عقاید، ایدئولوژیها و موضعگیریهای سیاسی مختلف که البته هیچکدام از آنها در مقابل تفکر دینی- سیاسی انقلاب اسلامی تاب ایستادگی نداشتند و حتی بهصورت احساسی، مقطعی، محافظهکارانه یا اجباری در آن ممزوج شده یا به رنگش درآمدند و امروز با آن زندگی میکنند. طرفداری از "کمونیسم" و "سوسیالیسم" یکی از ویژگیهای بهاصطلاح روشنفکری آن دوران بود و هنوز هم برخی از کسانیکه دستی بر قلم دارند و خطی بر کاغذ میاندازند، از گرایشهای سوسیالیستی آن دوران خاطرهها میگویند و بهنوعی هنوز فکر میکنند با طرح این موضوع میتوانند خط روشنفکری خود را امتداد دهند! اوایل دهة 50 که جوانی مذهبی- سنتی اما خام بیش نبودم، بهطور اتفاقی در مهمانی دوستی قدیمی در آمریکا شرکت کردم که در آنجا شاهد مناظرة تعدادی از افراد حاضر در آن مجلس شدم. یکی از دانشجویان طرفدار چین به دوستش میگفت: "ببین رفیق! اندیشههای ایدهآلیستی شما با روند تاریخی مبارزات دهقانی و کارگری در تضاد است! باید با انتشار عقاید مارکسیسم - لنینیسم و پیروی از افکار انقلابی رفیق مائو، به افزایش آگاهی نیروی عمدة انقلاب، یعنی دهقانان بپردازیم. باید بهطور عملی کار انقلابی قهرآمیز را از روستا آغاز کرد. در روستاست که نیروی عمدة انقلاب یعنی دهقانان را میتوان بسیج کرد. در روستاست که به علّت پراکندگی و قلّت نیروهای ضدانقلاب و وجود شرایط مساعد دیگر، آغاز مبارزة مسلحانه و سپس ادامه و توسعه و پیشرفت آن ممکن میشود. نیروهای انقلابی ایران و در رأس و پیشاپیش آنها، کمونیستهای ایران راهی جز انتقال مبارزه انقلابی به روستا را در پیش ندارند. در روستا، کمونیستها میتوانند و باید در پروسة یک مبارزة مسلحانه، به ایجاد هستههای حزبی بپردازند و با بسط و توسعة این هستهها، آنها را به سازمانهای حزبی مبدل کنند. از این سازمانهاست که باید حزب انقلابی طبقة کارگر ایران با رهبری آزموده و آبدیده پدید آید. همچنین در روستاست که هستههای اتحاد طبقة کارگر ساخته می شود که در پیرامون آن نیروهای دیگر انقلابی جمع میشوند. اتحاد طبقة کارگر با دهقانان، شرط لازم برای جلب نیروهای انقلابی دیگر به این جبهه است..." منکه آنروزها از این حرفها چیزی سر درنمیآوردم، یک لحظه گمان بردم که وی دارد خطابهای ایدئولوژیکی را از روی کاغذ قرائت میکند. ولی اینطور نبود. او حتی هنگام صحبت چشمهایش را میبست و حرف میزد و گاهی به هنگام سخنگفتن، به دیوارهای اطاق که از عکسهای مختلف رهبران کمونیست پر شده بودند، خیره میشد. دوستم که یک لحظه گمان میکرد در جواب کم آورده است، به اعلان مواضع گروهش پرداخت و نخست به طرح سئوالات مختلف مبادرت ورزید تا شاید از این طریق بتواند طرف مقابل را متوقف کند. صدایش را کلفت کرد و گفت: "رفیق! اتفاقاً به نظر همه میرسه که حرفهای شما ایدهآلیستی باشه! آنچه که شما در اینجا میگی، در واقع رونوشت برابر با اصل از برنامههای مائو برای کشور چیناه که بدون درنظر گرفتن واقعیات جامعة ایران بیان میشه. آیا اینطور نیست؟ اگر اتحاد کارگر و دهقان محقق نشد، اونوقت تکلیف مبارزة مسلحانه چی میشه؟ باید بدونیم که امروزه دولت، کنترل روستاها را در اختیار خودش داره. انقلابیون و گروههائی که آغاز به کار میکنن در موقعیتی نیستن که هم رابطة خود را با شهرها حفظ کنن و هم در میان تودههای دهقانی و در روستاها به تبلیغ بپردازن. اما شهرهای بزرگ امروزه نقاط ضعف رژیم هستن و ارتجاع امکان عدم انتشار خبرها را در شهرها بهطور مطلق نداره. تمامی ادرات و تشکیلات سیاسی و اقتصادی حیاتی رژیم در شهرها قرار دارن و میتوانند در معرض تهدید قرار گیرند. شهر محل تجمع پرولتاریاست و تودههای شهری نسبتاً از سطح آگاهی بالاتری برخوردارن. از طرفی، شناخت هستههای چریکی در مناطق روستائی برای رژیم بسیار سادهتره و ارتباط پارتیزانهای روستائی با شهرها امری دشواره. پس باید پذیرفت که مبارزة مسلحانه باید از شهرها شروع بشه. باید پذیرفت... " که ناگهان طرف مقابل با برافروختگی حرف دوستم را قطع کرد و گفت: " از اول هم میدانستم که بحث با عوامل رژیم ضدکارگری شوروی بیهوده است. من شما را قابل..." بحث میان مهمانان بالا گرفت و مشاجرة لفظی تبدیل به برخورد فیزیکی شد. یکی فریاد می زد که: "اینها عوامل ارتجاع هستند!" و دیگری در تائید حرف همگروهش ادامه میداد که: "من از اول هم میگفتم که هرگونه اتحاد با همکیشان سابق حزب توده بیفایده است." به دلیل بالاگرفتن مشاجره، تظاهرات هفتة آیندة کنفدراسیون دانشجویان لغو شد و گروه دوستی که در خانهاش به مهمانی دعوت شده بودم، از کنفدراسیون جدا شدند. شایع شده بود که دبیران کنفدراسیون دانشجویان آنها را اخراج کردهاند. حتی همسر دوستم نیز به دلیل اختلافات سیاسی شدید با همسرش، از او جدا شد. دختر خانمی که که ابتدا از طرفداران سرسخت ((سازمان انقلابی حزب تودة ایران)) بود، حتی حاضر شد دختر 3 سالهاش "ساناز" را ترک گفته و مادربزرگش در ایران، عهدهدار مواظبت از او شود. دوستم مدتها ناپدید شد و همسرش به پاریس رفت. میگفتند که ارتباط نزدیکی با ((سازمان مجاهدین خلق)) در پاریس ایجاد کرده و به طور مرتب میان بغداد و پاریس در رفت و آمد بود. رفتن همسر دوستم به پاریس، پس از انحلال ((سازمان انقلابی حزب توده ایران)) صورت گرفت. از وی شنیدند که میگفت: " انحراف ایدئولوژیک – سیاسی و تشکیلاتی سازمان به اضافة حرکت به سوی رشد کمّی بدون توجه به کیفیت، عضوگیری بدون وجود معیارهای معین، حرکت به سوی تعمیق تودههای سازمان، رشد سوبرهکیتویزم (ذهنی گرائی) و تبعیت کورکورانه در شیوة تفکر، اجرای یک مشی اپورتونیستیِ به ظاهر چپ و تبلیغ تزهای ((چهگورآ)) و ((فیدل کاسترو)) از عوامل اصلی انحرافات سازمان به حساب می آیند!" بهخوبی میدانم که دوستان سوسیالیست آن دورانم، دیگر به افکار مائو و لنین اهمیتی نمیدهند، چه برسد به ایدههای از رده خارج شدة فیدل کاسترو و برخی از رهبران ورشکستة آمریکای جنوبی که خود را سوسیالیست مینامند و متأسفانه امروزه رئیس جمهور کشورمان داعیة دوستی آنها را درسر میپروراند. راستی چه خوب شد که سفرم به کوبا لغو شد، وگرنه جواب دختر دوستم "ساناز" را چه میخواستم بدهم که امروز نسل سوم انقلاب است و باید از کاستیهای سوسیالیسم و کمونیسم برایش بگویم؟ یا او خود جوابی از خاطرات و شکستهای زندگیش برای رهبران سیاسی کشور خواهد داشت؟
همیشه سبز و آفتابی باشید.
