پیام شمارة 299
یاران همراه!
در تمامی مکاتب الهی و بشری، بهطور معمول روزی، ایامی، حادثهای یا مناسبتی مهم و منحصر بهفرد را برای بزرگداشت و تکریم و بهیادآوردن یا تأکید بر برخی از اصول، معارف، ارزشها یا نکات و زوایای ظریف و مهم و احیاناَ پوشیدة آن مکتب یا ایدئولوژی اختصاص میدهند تا مخاطبان را به "تفکر" و تأمل عمیق در اهمیتِ پیدایی نکات موردنظر وادارند. "عاشورا" یکی از همین روزهای بسیار مهم و تأثیرگذار و سرنوشتساز در مکتب اسلام است که وسعت نگرش مفاهیم و تأثیرگذاری آن بهحدی رسیده که حتی برای غیرمسلمانان آزاداندیش و ظلمستیز از جایگاه ویژهای برخوردار و درواقع، از ابعاد جهانی برخوردار شده است. در چنین ایامی یکبار دیگر عاشقان راه آزادی و آزادمنشی، جان و رمق تازهای گرفته و بر پیمان ظلمستیزی و آزاداندیشی مهر تازهای میزنند تا حرکت آزادیخواهی، باطراوت و زنده و پویا در مسیر درست باقی مانده و دچار انحراف و کژروی نشود. "محرم" که تمامی عظمت خود را در عاشورا بازمییابد، دو جریان "حق" و "باطل" را در صحنة زمین و زمان به نمایش میگذارد. یاران حق با دردستداشتن پرچم خونین شهادت و عدالتخواهی و حقطلبی و ظلمستیزی در مقابل سپاه انبوه و پرزرقوبرق باطل ایستادهاند تا حقانیت راه خود را با سلاح ایمان و آگاهی و شناخت و ایثار و شهامت و شهادت و گواه خون، بر پیشانی تاریخ حک کنند. در اینروز، "امام" بهمثابه الگو و راهنما و هادی و چراغ راه آزادیخواهان و ظلمستیزان، همة موجودیتش را بهمیدان گسیل میدارد تا پیروانش با تأسی از او، مسیر مبارزه را آماده و هموار سازند و امام درمقابل، نوید پیروزی حق را پیشاپیش اعلان میکند. در مکتب حسین (ع)، پیروزی و شکست معنایی متفاوت با تعاریف رایج دارد، چنین است که امام درمقابل صف تا بهدندان مسلح دشمن با سلاح برندة اعتماد بهنفس، فلسفة پیروزی حق را اینگونه تفسیر میکند: "اگر ما شما را شکست دهیم، سیرة قدیم ما و تمامی حقطلبان راستین است و اگر مغلوب شما شویم درحقیقت شکست نخوردهایم زیرا ما شکستناپذیریم." در این لحظات امام برای آنکه آخرین حرف خود را با لشکر خودفروختة "ابن زیاد" زده باشد و حجت را بر همه تمام کند، رو به سپاه دشمن فریاد "هل من ناصر ینصرنی" میزند تا طنین آن ذرة انسانیت تحمیق ناشده را نیز اگر در آنسو موجود است، بیدار کند، انسان تحمیقشدهای که هنوز پس از قرنها بهوفور پیدا شده ولی آگاهی از انحراف فکریاش ندارد و درمقابلِ جریان "ظلمستیزی" و سازندگی و آزادیخواهی و مسئولیت و بینشی جهتیابی شده و رسالتی اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و امید و علم و معرفت و شعور و عشق و دوستداشتن و خودآگاهی ملی- فرهنگی- دینی- اجتماعی- انسانی و عدالتخواهی و حقطلبی مقاومت کرده تا "تجدد" امروزینش را که آغشته به گمگشتگی و دوری از اصالت فرهنگی و عقیدتی و بیتفاوتی یا غرق در لذات نفس و تقلیدی اسفبار از فرهنگ متحجر بیگانه است، پاسداری کند.
آیا یاری کنندهای برای ما هست؟
آیا دینداری هست که از خدا بترسد؟
آیا دادخواهی هست که به خدا بگرود؟
آیا انسانی هست که اگر دین هم ندارد، اما آزاداندیش باشد؟
فریادی که تمامی آزادیخواهان و ظلمستیزان سر میدهند تا اصول عدالتخواهی و حقطلبی را تفسیر و دیگران را به تفکر واداشته و با آن آشنا کرده و در مسیر صواب، هدایت کنند و اینچنین است که قیام حسین (ع)، قیام تمامی انسانهایی است که هنوز ذرهای از انسانیت تحمیقناشده و آزادگی و آگاهی و وارستگی و معرفت و شناخت در آنها بهچشم میخورد و مسیر تکاملی تاریخ با اتکا بر حرکت همین انسانها، مکتب ظلمستیزی و آزادیخواهی و آزاداندیشی و عدالتخواهی را با شور و هیجان و اشتیاق تا رسیدن به مقصود نهایی ادامه داده و تمامی موانع را تا قیام آن بزرگمردی که اکثر مکاتب به آن معتقدند و در انتظار آمدنش لحظهشماری میکنند، ازپیشرو برمیدارد. با فریاد امام، کودکان و اهل حرم، بلکه تمامی عاشقان مسیر طریقت و بندگی و آزادگی خروشیدند و سر بر مکتبش نهاده و آمادة مبارزهای شدند که سرنوشت و آیندة بخشی از تاریخ ظلمستیزی بشریت در آن رقم میخورد. یکی از دختران تازه سال به معصومانهترین صورت، بر دامان پدر آویخت و با نگاهی که هرکس را میخکوب میکرد و از حرکت بازمیداشت، ندا سر داد: "ای پدر! تن به مرگ دادی! بعد از تو ما به کدام کس پناه بریم؟" چراکه هیچکس بهجز تو و راهت قابل اعتماد نیستند و فریبندگی و گمراهی و ضلالت و ازخودبیگانگی و سرگشتگی و اغوا در مسیرهای غیر از راه تو موج میزند. امام در آن لحظه که قرار از کف هر پدری بهدر میبرد، به تحلیل یکی از بندهای فلسفی بلندش پرداخت تا فرزندان انقلابی دیگری بیافریند: "ای روشنایی چشمان پدر! هر زندهای از مرگ ناگزیر است. چگونه مرگ را پذیرا نشوم؟ بدان که پناه و رحمت خداوند در دو جهان از شما جدا نیست. شکیبا باشید و استقامت کنید. بر حکم خدا زبان به شکایت مگشائید. چه این دنیا فانی و آخرت سرای جاویدان است." پس فریب زرق و برقهای دنیا و دنیاپرستان را نخورید و راهی را انتخاب کنید که سراسر نور و آگاهی و معرفت باشد.
لحظات خود را میشمارند و نبض زمان تند میزند. همه در انتظار وقوع حادثهای بزرگاند، حادثهای که قرار است سرنوشت بشریت را تغییر دهد! حادثهای که شرف و حیثیت ازدسترفتة انسانیت را بازمیستاند و چهرة سیاه منافقین و قابیلیان و دنیاپرستان و تحمیقکنندگان انسان و انسانیت را رسوا میکند. زمین و آسمان به خود تکانی میدهند، هر دو سراپا گوش میشوند. در روح بشر و وجدان انسانیت غوغایی برپاست. همه به حرکت درآمدهاند و اگر نتوانند شرافت و آبروی ازدسترفتة انسان را بازستانند، باید مسیر آزادگی را با خون در رگهایشان آبیاری کرده تا آزادگان بتوانند بهسهولت از آن عبور کنند. حتی درختان و سبزهزارها و ماهیها و آبها و تمامی حیوانات در خود احساس خون میکنند. گویی در این روز تمامی چهرهها خون میشوند. آسمان میخواهد از حزن و شوق "اشک خون" ببارد و همه با هم پیمان میبندند که:
سوگند یاد میکنیم تا نکشیم دشمن را، کشته نشویم
و با هرچه داریم ضربتی سخت فرود خواهیم آورد بر کوردلان
نه برمیگردیم، نه پشت میکنیم بر سپاه حق
و نه جای خود را میدهیم به دیگری
و حسین!
بزرگواری را که امید ظلمستیزان و آزادیخواهان به اوست
یاری خواهیم داد.
ما آزادیم، آزاد آفریده شدهایم و آزاد چشم از جهان فرو خواهیم بست!
چه صحنة باشکوهیست حدیث ظلمستیزی و آزادیخواهی! اینجا دیگر تنها نیروی بازو بهکار نمیآید. نیروی عقیده و ایمان و شهامت و ازخودگذشتگی و ایثار مشخصکنندة نتیجة نبرد است. خون شهیدی که خودآگاهانه و با مسئولیت و بینشی جهتدادهشده به میدان مبارزه رفته، بیانگر نتیجة نبرد است. زمین از گرمی و اعتماد به نفس و ایمان یاران حسین، گرمایش فزونی یافته و عرق غرور و افتخار و سربلندی بر پیشانی تاریخ مینشاند.... آه چه روز با شکوهیست امروز! گویی تمامی انسانهای آگاه و متعهد را که در مکتب حسین (ع) و با بیرق و علم آزادیخواهی و ظلمستیزی، حتی در تکیهها و حسینیههای کوچک، اما بیادعا به عزاداری مینشینند و از رشادتهای پیر سالخوردة میدان، حبیب؛ و عمو و برادری سلحشور و فداکار عباس؛ و خواهری رشید و غرورآفرین و ادامهدهندة مکتب عاشورا، زینب؛ و مظهر توبة نصوح و رجعت به حقیقتی متعالی، حر؛ و جوانی دلیر و داماد حجلهنرفته، علیاکبر؛ و نوجوانی رشید و فهیم بهنمایندگی از تمامی نوجوانان عالم، قاسمبنالحسن؛ و دو طفلان مسلم و کودکان کربلا بهنیابت از تمامی کودکان؛ و نوزادی بهسال نرسیده و کوچکترین مبارز راه آزادی، علیاصغر؛ و مادری که در وصف رشادتها و ازخودگذشتگیهایش سرودهها گفتهاند، مادر وهب؛ و پدر تمامی پیران و جوانان و نوجوانان و کودکان، حسین؛ درس دلدادگی و مبارزه و ایثار میگیرند و فلسفة تاریخ عاشورا نشان دهد که میدان سرخ کربلا تمامی مؤلفهها و عناصر و سوژهها و قهرمانان و شخصیتهای تأثیرگذار و ناب و بیبدیل مبارزه و ایثار را یکجا در خود جمع کرده تا زیباترین تابلوی شهادت و ایثار و ظلمستیزی و آزادیخواهی و دلدادگی را بهتصویر بکشاند و راه مبارزه را با تمامی الگوها و خاطرههایی که انسانها در زندگی با آنها سروکار دارند و هرکس به فراخور سلیقه و سنوسال میخواهد الگوبرداری کرده و مسیر آزادگی را از آن طریق بهپیماید، آذینبندی کند و تمامی کسانیکه در این مسیر قدم برمیدارند، بهفوریت دسترنج میدهند!
ای مادر وهب!
جوانانی که ایمان به پرودگار دارند
همه فرزندان تو و جگرگوشههای حسیناند
آن غیوران و شیران میدان، پروانههای خونین
همراه شمع چراغ رسالت، حسین
آتشی بلندند در سرزمین تاریکی و جهل
پروانههای سرخ
از خارها هراس ندارند در سر
و با سلاح ایمان و پرواز بلند بالهای سبزشان
حریماند برای شعلههای نور
تا همیشه روشن بمانند
و مرگ سرخ را میپسندند بر زندگی ننگین
ای مادر وهب!
پروانههایت به این گروه زبون
با دلدادگی میچشانند تلخی جنگ را
و عشق را بندگی خواهند کرد
با نیرو و سلاحی بران
که همانا عشق است و بندگی.
امروز زمین کربلا داغ است، ملتهب است و خروشان؛ نبرد آغاز شد. صورت امام و یارانش از شوق میدرخشید. حسین (ع) و یارانش از شوق بندگی و ظلمستیزی و عدالتخواهی و آزادیخواهی و شهادت، سر ازپا نمیشناختند و همه را به تحقیق از مکتبشان آموخته بودند. امام به اتفاق یارانش و با شهامتی وصفناپذیر بر دشمن تاختند، هشت هزار و هشتاد نفر از دشمن زبون را بههلاکت رساندند و در میدان نبرد، تمامی آیات وارستگی و آزادیخواهی را تفسیر کرده و هرکدام با خون خویش، ریشة اسلام را در سرزمین شهادت آبیاری کردند.
صحنة نهایی فرا رسید.
در اینهنگام، تمامی پهنة خشکی کاغذ شد و تمامی آبها مرکب، تا نویسندگانشان عظمت این صحنه را بنویسند و شاعرانشان لطافت آنرا بسرایند و نقاشانشان زیباییاش را به تصویر درآورند و پیکرهسازانشان بزرگی و عظمتِ غیوران میدان مبارزه را بتراشند و ...... ناگاه!
حسین (ع)!
مردانه به عظمتی چون کوه و لطافتی زیباتر از نسیم وضوی عشق میگیرد و جامة امید بر اندام شهادت میپوشاند و کفشهایش را از گرد و غبار روزگار پاک میکند و قدمهایش را آراسته کرده و از صفای باطن پر میکند و ذوالجنان را زیور میبندد تا در میدان عشق طنازی کند و کبوتران حرم عشق را آب و دانه میدهد تا پس از او هیچ کبوتری بیآشیانه نباشد و بر چشم آسمان خیره میشود تا خورشید را از ناپاکیها پاکیزه سازد و نبض زمان را مرتب میکند تا ثانیهها از شمارش بازنایستند که بتوانند لحظههای شهامت را بهدرستی در دل تاریخ ثبت کنند و خاک نینوا را عطری از وجودش میپاشد تا معطر شده که سر از بدن جداشدهاش را خوشبو کند و در گوش دشت کربلا زیارت دلدادگی میخواند تا توان نگهداری بدن پارهپاره شدهاش را داشته باشد و خیمهها را یکایک وارسی کرده تا سرای پیروانش هیچگاه بیحسین نباشند و دنیا را درود میفرستد که زیباترین لحظة عمرش را مهیا کرده است و آخرت را بشارت میدهد که زیباترین صورت را به استقبال بنشیند و مادرش زهرا (س) را نوید میدهد که روز انتظار و جدایی بهسر رسیده است و مرادش علی (ع) را درود میفرستد که راه آزادگی را به وی آموخته است و سرور و الگوی تمامی آرزوهایش محمد (ص) را خبر میکند که هرچه زودتر در آغوشش جای خواهد گرفت و دستهایش را بهسوی آسمان دراز کرده و عاجزانه از خدایش میخواهد که تمامی هستی و خانواده و یارانش را که با عشق در طبق اخلاص گذاشته و پیشکش حریم یار کرده است، بپذیرد و بهیکباره؛ با شوق و هیجان و لبخند به انبوه دشمنان حمله میبرد و فریاد میزند: "ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی" "اگر دین محمد (ص) جز با کشتهشدن من برپا نمیماند، پس ای شمشیرها مرا دربربگیرید." چراکه میخواهد در گوش تاریخ بخواند و بنویسد که قیام تمامی آزادیخواهان برای برپایی حق و عدالت است و بس.
امام دوباره اقامة نماز عشق کرد. غوغایی به پا شد. امام زیر لب میخواند: "پروردگارا! مرا تنها مگذار. تو که بهتحقیق کافران و انکار آنها را میبینی. برادرم شهید شد، تنها و آغشته به خون در بیابان؛ ولکن تو همیشه در کمین (باطل) هستی!". اشک خاک سرازیر شد و تمامی رودها و دریاها و اقیانوسها در اشک آسمان غرق شدند. گویی همه میگریستند. امام یکبار دیگر به دشمن یورش برده و عبیدالله و سپاه 20هزار نفری شام را مورد خطاب قرار داده و نهیب میزند: "ای امت نکوهیده! چه بد کردار بودید شما. بعد از من نمیکشید کسی را که بیمناک شوید. بعد از من قتل هیچکس بر شما مشکل نیست. بلکه قتل مسلمانان نزد شما آزاد میشود و در آن عیب نمیبینید. سوگند به خدا میدانم که پروردگارم ما را بزرگ دارد و شما را کیفر دهد در لحظهای که هرگز گمان نبرید." آنگاه یکبار دیگر باقیماندة سپاه اندک خود را نگریست. چهرة کودکان و زنانی را که بعد از شهادت او به اسارت میرفتند، در ضمیر تجسم کرد و از نظر گذارند. اما مگر قلت سپاه و اسارت و زنجیر میتواند بر نیروی ایمان و عقیده و شهامت و شهادت غلبه کند؟ هرگز! گویی در دل این آیه را زمزمه میکرد: "کم من فئة قلیلة غلبت فئه کثیره باذن الله والله معالصابرین". "چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند و خداوند با پایداران است." ذوالجنان به هر سو میتاخت و امام در میدان سرخ نینوا درس عرفان و معرفت و شناخت میداد و عشق را تفسیر میکرد و زیباترین واژههای دلدادگی و عشقبازی را درعمل نشان میداد و بهیکباره...
سکوت!
سر از بدن جداشدة امام در خاک معطر نینوا به خون غلطید و خون خدا از ملکوت اعلی جاری شد. عمربن سعد، سر مطهر حسین (ع) را در روز عاشورا توسط خولىبن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى، نزد عبيداللهبن زياد به کوفه فرستاد. همچنین به فرمان عمربنسعد، سرهاى هفتاد و دو تن از ياران و اصحاب امام را از بدنهای مطهرشان جدا کرده و همراه شمربن ذىالجوشن و قيسبن اشعث و عمروبن حجاج به كوفه فرستادند. زمین و آسمان و تمامی مخلوقات، لباس سیاه بر تن کردند و در سوگ نشستند ولی جملگی لبخند پیروزی میزدند چراکه بهخوبی میدانستند، مکتب عاشورا، فلسفة غم نیست و بهتعبیر زینب (س) که با غرور میگفت: "من بهجز زیبایی، در دشت کربلا چیز دیگری نمیبینم"، عاشورا حدیث بهجت و غرور و پیروزی حق بر باطل است که باید در آن تفکر کرد و راز آنرا با جان و دل فهمید.
لحظههای عمرمان پراست از یاد تو
و تو در کنار ما میمانی و در یادمان میمانی، ای شهید
اما تو خاموشی و لبخند نمیزنی امروز
بر صورت آب و چهرة مهتاب
و شمع سرخ زندگی در سینهات روشن نیست
و بازوانت، سلاح را نمیخواهند
و منتظر نیستند لبهای تشنه آب را
و نبض نینوا خاموش است
خاموش، ای ستارة پرفروغ شبهای محزون ما
از خیمههایت آهنگی به گوش نمیرسد، ای تجلی نشاط
تو
همیشه در نگاه ما هستی
و در سینههامان میجوشی
نمیخواهیم به انتظار بنشینیم شام غریبانت را
با اندوه
در وسعت مکدر سینههای سوگوار
تو نور حرکت میریزی
تو همیشه با نسلها هستی، با نسلها رفتی
و برایشان آیههای آزادی و آزادگی را تفسیر میکنی
گنبد آسمان از رنگ خون تو میگیرد رنگ
و خط چشم کهکشان، کشیده شد در نینوای تو
و آفتاب و گرمی زمین از گرمی خون توست
و آزادی تنها میزند در نبض تو
آنها که سوختند و رفتند پروانهوار
اما یادشان همیشه باقیست با یاد تو
و همیشه اینجایی تو
اینجایی تو.
امام در زمان خیره شد. عشق و آزادی در برابر او به خشوع رسیدند. آزادی، درعین عظمت و بزرگی، چقدر بیمعنی و بیمسمی میشود اگر با ایمان و آگاهی همراه نباشد. آزادی از اسارت زنجیر اگر همراه با خودآگاهی و ایمان نباشد، خود سازندة زنجیرها میشود و بر گردن آزادی میافتد. امام دوباره در زمان خیره شد. ثانیهها و لحظهها خود را میشمارند تا حدیث نینوا در تایخ گم نشود. عشق با آزادی در تیغ آفتاب و اذان ظهر همراه با پروانة عرفان و شناخت در نماز جماعت امام بهمعراج رسیدند که ناگاه پس از ثانیهای، شهامت جای خود رابه شهادت سپرد.
امام شهید شد.
ایمان و آگاهی جان تازهای به آزادی دادند و آنرا از قید تمامی زنجیرهای موجود آزاد و خلاص کردند............ ابدیت جان تازهای گرفت. از شوق تمامی پدیدهها گریستند و آواز پیروزی سردادند، زیرا یکبار دیگر دیدند که حق در معنا بر باطل پیروز شد. آب میگریست و میخواند. کوه میغرید و میگریست. زمین و آسمان از خود نور میدادند. چه بزرگ روزیست عاشورا! گویی تمامی کائنات به انتظار چنین روزی نشستهاند تا آن واقعة مهم را نظارهگر باشند.
آخر شهید ما را به حجلة شهادت میبرند.
همیشه سبز و آفتابی باشید.
