پیام شماره 297
تو را از کعبه میبینم که میآیی
تو را در عرش میبینم که میخوانی
تو شاهد بر زمین و آسمانی
تو نوری، سرور آزادگانی
***
کنار لحظهها و پنجرهها
و در آخرین روزنة نگاهم
با عشق خلوت کردهام تا عقل را احساس کنم
در سرزمین شوق که میگویند نینواست، با حسرت.
حدیث مکرریست، اما مگر مهتاب و آفتاب و غروب تکراری نیستند؟
یا زمزمة نیایش و لالایی مادر و طپش قلب عشق؟
تکرار؛ حدیث جاودانگیست.
اینجا، در این نزدیکیها، پشت آهنگ سرخوشی
مشتی احساس را به هوا میپاشم
تا ابری از جنس اشک بسازم به لطافت آه!
گنجشکها سیهپوشیدهاند
و جیکجیک مستانهاشان نوای حزن میدهد
و آسمان
اشک چشمش را از ناودان تمامی کوچهها
مشکهای ساقیان دشت کربلا را لبریز میکند
تا سیراب کنند حنجرههای خسته را و سینههای کبود.
آنجا، آن دور دستها، پشت کوه فریاد
تنها تشنهاند و روحها سیراب از عشق بندگی
خیمهها میسوزند در عشق، با هیمة لالههای واژگون
و سرها بر نیزهها اذان آزادگی میخوانند، با غرور
و آسمان
اشک خون را از ناودان تمامی خیمهها
رگهای تشنة سیهجامگان را پر میکند از شهامت
تا لبهای سکوت را سراسر کند فریاد.
لحظهها خورشید را ماه میکنند
و در آخرین پیوندهای نگاهم با عشق
انگشت اشارهام درمیان نیزارهای اشکآلود
شام غریبان سینة سوختهات را جستوجو میکند، با حسرت.
حدیث آفرینش است سرزمین نینوا، اما مگر تمامی سرزمینها نینوا نیستند؟
و تمامی روزها عاشورا؟
عاشورا حدیث آزادگیست.
***
تو را میبینم که میآیی ز میدان
تو را در رزم میبینم، چو شیران
تو تنها تکیهگاه عاشقانی
تو شوقی، مستی بیانتهایی.
همیشه سبز و آفتابی باشید.
