پیام شماره ۲۸۱
فریاد را باید نوشت
در انتخاب عشق
جور دیگر باید دید
زندگی باید کرد.
***
در برش شب
آنگاهکه دیو سیاهی
قلب آزادی نور را
نشانه گرفته است
و سپیده دم
به ماورای شرق
چشمک میزند
و ماه با شبنم گل
وضوی عشق میگیرد
و خروسها را
اذن اذان صبح میدهد
تا خورشید
با صدای خمیازة کلاغها
و عشوة نسیم
بیدار شود.
و من!
با آواز پرندگانِ دشت موهایت
و طراوت شبنم چشمهایت
کتاب آسمان دلم را
به شوق دیدن یار
و شنیدن لبخند صبح
باز میکنم
تا تنهایی با یار
همبستر
و خورشید در فجر
حاملة آفتاب شود.
در زایش نور
و آتشفشان شمس
خون رگهایم را
بر قلم انگشتانم
میریزم
با عشق
و بر برشی از قلبم
زیباترین واژهها را میسرایم
با مهر
تا شوری تمامی دریاها
و تلخی کامهای چهرههای عبوس را
ساغری زنم
با عسل
از شهد لبانم
و در لالة دهلیز قلبات
با شور میخوانم:
زندگی باید کرد
بر سیاهی شب تکیه نزن
دیوار شب افتاده است
چشمانت را در آئینة چشمانم بریز
میبینی؟
آفتاب
رنگی از چهرة توست
چهرهات دریاییست.
***
فریاد در حرکتست
در انتخاب یار
عشقبازی باید کرد
زندگی باید کرد.
همیشه سبز و آفتابی باشید.
