تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی - اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین.

 

پیام شمارة ۲۷۷

 

یاران همراه!

 

امروز حال خوشی دارم، چهره‏ام آفتابی‏ست. نمی‏دانم از زیبایی و طراوت برف سنگینی است که این روزهای پائیزی، بام خانه‏امان را همچون صورتم سپید کرده یا احساس دیگری است که باید آن‏را در کوهستان دلم جستجو کنم. پیامت را گرفتم نازنین! که می‏خواهی همه چیز و کس را به چالش بکشانی. حتی مرا که فقط برای دلم می‏نویسم تا زنگار نگیرد و به‏این بهانه، بودنم را حداقل به خودم نشان دهم؛ اما اگر نتوانم پاسخگوی تمامی "چراهایت" باشم، بدان که شقایق را در چشمانم کاشته‏ای! نوشته بودی که: "چرا اقتصاددان‏های ما بحث جامعه‏شناسی می‏‏كنند؟ ...... چرا اقتصاددان‏ها، سياست‏های اقتصادی را به چالش نمی‏كشند و بحث‏های بيشتر جامعه‏شناختی می‏كنند؟ جواب مرحوم دكتر عظيمی اين بود كه: ما اقتصادی نداريم كه روی آن بحث كنيم. ساختمانی نيست كه بشود روی آن تغييری ايجاد كرد. نظر شما را هم خواستم بدانم." جالب است که حداقل کسی را که نمی‏دانم کیست، می‏خواهد نظرم را بداند. عمری تلاش کردم افکارم را به کسانی‏که گمان می‏کردم می‏شناختم‏شان و گوشی برای شنیدن دارند، انتقال دهم، اما نه‏تنها گوشی برای شنیدن پیدا نکردم، بلکه به بدترین صورت، هتک حرمت و آبرو شدم و روحم را آزردند و امروز هم که می‏نویسم، نه به آن سبب است که آرزو دارم تا بشنوند. نه! اصلاً این‏طور نیست که می‏دانم هنوز گوشی برای شنیدن یافت نمی‏شود، حداقل هیچ‏کدام از قریب بیست کتاب و ده‏ها مقالة اقتصادی‏‏ام در مجلات معتبر علمی، نتوانسته‏اند گوشی برای شنیدن پیدا کنند، به یاد حرف‏های آن بازجوی "سازمان" می‏افتم که هنگام بازجویی‏ام در یک روز سرد پائیزی، تمامی نوشته‏هایم را به کاغذپاره‏هایی تشبیه می‏کرد که حتی ارزش پرکردن سطل آشغال اداره‏اش را هم ندارند! من‏هم در دل گریستم و هم‏چنان تا امروز می‏نویسم. اما نه برای اربابان آن بازجو که می‏دانم نوشته‏های امثال من، کمترین ارزشی برای آن‏ها ندارد که اتفاقاً برایم ثابت شده، چشم دیدنشان را هم ندارند و به اجبار تحمل می‏کنند. اکثراً در خواب می‏بینم که از گذرگاه کوهستانی سخت بالا می‏روم، از سربالائی‏ها و شیب‏های خطرناک عبور کرده، به صخره‏ای آویزان هستم، اما ایمن عبور می‏کنم. مناظر بسیار زیبای کوهستانی اطراف در خواب، دلم را محصور ‏کرده و درختان بلندی که بر حاشیه و دامنه‏های کوه‏ها و تپه‏ها صدها سال است که خودنمائی می‏کنند، سختی راه را پس می‏زنند و خنکی دل‏نوازی، روحم را آرامش می‏دهد. سپس به "جاده" می‏رسم و با سرعتی سرسام‏آور قصد عبور از آن‏را دارم، اما هم‏زمان، آرامش جاده، شوق ادامة مسیر را برایم مهیا کرده و با سرعت، مرا با خود به مقصدی تعیین‏شده می‏برد. جاده، آغوش گرمش را بدون منّت برایم می‏گشاید و مرا که منتظرم؛ در دامن پراز مهرش جای می‏دهد تا احساس آرامش و امنیت کنم. وقتی ماشین از میخ‏هائی که وسط جاده فرو کرده‏اند، می‏گذرد، با تمامی وجود احساس می‏کنم که حواس جاده به‏هم می‏ریزد و دلش را به درد می‏آورد. در رؤیاهایم، جاده آنقدر طولانی است که گوئی هیچ‏گاه نمی‏خواهد تمام شود و چشمانم قادر به دیدن پایان آن نیستند؛ حس می‏کنم که امتداد آن به آسمان می‏رسد. تنها جاده حال و هوایم را می‏داند و سینه‏اش را برای راحتی و امنیت‏ام، تختی روان کرده است و من، شاید بدون درک واقعی احساسی که جاده برایم تدارک دیده، از روی سینه‏اش می‏گذرم و بدون آن‏که حتی یک لحظه سرم را به عقب برگردانم و از او تشکر و خداحافظی کنم، او را در مقصد خود ترک کرده، درحالی‏که دلِ جاده هم‏چنان برایم شور می‏زند. دلش شور می‏زند تا حرفی نزنم و کلمه‏ای ننویسم تا دیگربار، سبب گرفتاریم به‏دست همان بازجو فراهم شود. اوضاع فریبنده‏ای است نازنین. اقتصاددان باید جامعه‏شناس که نه، چون آن‏جا هم ویرانه است، شاید "عارف" شود تا افکارش را عیان سازد، چراکه در خانة ویرانة اقتصاد، محلی برای نشستن نیست تا فرصت تأمل و تفکر فراهم آید، پس باید در خانة دل نشست و از آن‏جا اوضاع را نظاره کرد. مضحک است نازنین که اقتصاددان، کتاب و مقاله برای "نان" یا "ارتقای علمی" بنویسد، کاری که اگر متفکران سایر رشته‏ها مرتکب ‏آن شوند، خانة آن‏ها نیز ویران خواهد شد. "لئونارد سیلک" از قول "فون میزز" اقتصاددان اتریشی می‏گوید: "درست است که من اقتصاددان‏ام، ولی هیچ‏کس نه به توصیه‏های من عمل کرد و نه به هشدارهایم توجه نمود." یاد سخن نغز "لنین" می‏افتم که می‏گفت: "به من بگویید اقتصاددان چه می‏گوید، تا عکس آن عمل کنم!" این‏گونه است که این‏همه کتاب و مقالة اقتصادی، گره‏ای از کلاف کور اقتصاد باز نمی‏کنند، چون برای حضور دل و خاطر عشق نوشته نشده‏اند، که اگر نوشته شوند، آشوب‏ها به‏دنبال دارند و خاطرها تیره می‏کنند و باید در پای میز محاکمه، حرفی و دفاعی برای همان بازجو داشته باشی که "تهمت‏های" رنگارنگ بر پیشانی می‏زند تا تو، با دفاع از حیثیت و آبرویت، دیگر فرصت تأمل و اندیشیدن نداشته باشی یا اندیشه را در پستوی ذهنت پنهان کنی. اوضاع فریبنده‏ای است نازنین؛ وقتی می‏بینی گروهی بر ارزش‏های دینی‏ات سوار شده‏اند تا خود، اقتصاد بهتری داشته باشند و مردمی با مشت‏های گره‏کرده در میادین و خیابان‏ها، حتی نمی‏دانند "حق مسلم‏شان" چیست! یاد سرودة زنده یاد احمد شاملو افتادم که به زیبایی می‏گفت:

"در این بن‏بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می‏دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می‏کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد."

این روزها به‏جز جاده آن‏هم تنها در رؤیاهایت، چه کسی را داری که دلش برایت شور بزند؟ زیباترین قصیده‏هایم را در رؤیاهایم می‏سرایم و اگر توان نوشتن داشته باشم، صفحات کاغذ را با بخشی از آن‏ها، مکدر می‏کنم و می‏دانم کمتر کسی یافت می‏شود که این نوشته‏های خسته‏کننده و برای بعضی‏ها ملال‏آور را تا به انتها و با دقت بخواند و دلش برایم شور بزند! اوضاع فریبنده‏ای است نازنین، اگر می‏شنیدی که معاویه، "نماز جمعه" را چهارشنبه ادا می‏کرد، شاید تعجب می‏کردی اما انتظارش را داشتی که سیاسی باید نان را به مصلحت خویش بپزد و بخوراند، اما دیروز که آن "دانشجوی بسیجی" به دفترم آمد و با تعارف شکلات، تولد "امام غریب" را تبریک می‏گفت، نمی‏دانست که چرا به‏جای روز قبلش، این‏روز را باید به جشن بنشیند، حکایتی است از بسیاری از تأملات و تدابیر حاکمیت در روابط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و البته این قصه‏ای طولانی است که تا هست، اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین.

 

همیشه سبز و آفتابی باشید!   

 


 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin

  RSS