پیام شمارة ۲۶۶
امروز میخواهم تنها با تو سخن بگویم
تویی که سینهات پر از حرف است
و میگویی احساسی فرحبخش است!
میبینم که زیر سقف آئینهای احساست
چمباده زدهای و سرود عشق میخوانی.
چه آوای حزنانگیزی است!
راستی تقلید صدای کودکان یتیم گرسنه میکنی
یا میخواهی ضجة پرندة نیمهسوختة خرابههای دلت را
در حلقومت نقاشی کنی؟
میگویی، پنجرة احساست شکسته است
اما سری به خانههای یتیمان شهرت زدهای
و پنجرههای غبارآلود دلهایشان را دیدهای؟
چقدر از خود میگویی
تو که مرکز عالم نیستی
اگر خلیفة خدا هم باشی
برای عشق چه کردهای؟
میگویی
دیدگانت کم سو شدهاند
و تنها بازماندة غرورت همین قلم فرسوده است
که با او نجوا میکنی!
حتماً منتظری حرفهایت
بر دلهای خسته، رنگینکمان بیاندازد
یا دکان سیاست را کساد
و بازار قاتلان را تعطیل کند!
چه اندیشة خودپسندانهای داری.
چشم دلت را باز کن
و پشت دیوارهای دلت را ببین
آنجا که همه منتظر تکه آرامشی هستند
تا شاید شبی را یکی دو ساعت پلک بزنند!
آنجا خون و آتش، به رهروان هدیه میدهند
و امید، تنها باقیماندة سفرهاشان.
آنجا خبری از مرگ نیست
و هرچه هست، تمامی زندگی است
در میان خون و آتش.
و تو با زندگی، شطرنج بازی میکنی
و شاه احساس ماهرویان را کیش میدهی!
و آنقدر در فکر بهدست آوردن وزیری
که از صف محشر هم بازماندهای!
نمیدانم چرا فکر میکنی در میان ازدحام کویر زندگیت
تنها نشستهای و با خون رگهایت
قلم شکستهات را آبیاری میکنی!
آیا سری به کوچه باغهای دل کودکان فلسطینی زدهای
تا تمامیت عشق و حرکت را
در چرخش گلولة سنگهایشان ببینی
که تندتر از چرخش عالم است؟
آنها هم انساناند
هرچند سوژههایی پرآوازه برای قلم تو
که پشت میز آرام و راحتت بنشینی
و برایشان شعر بگویی!
راستی دنیای خوبی نیست
و گویی تمامی حرفهای قشنگ برای آزادی
تنها شعراند.
آیا میخواهی روزی را فریاد بزنی
که دیگر شاعر نباشی؟
سنگی از زمین بردار
و به حرفهایت پرتاب کن.
بند کفشهایت را محکم ببند
و در باغچة امید کودکان یتیم
رقصی عارفانه کن.
و در نزدیکترین میدان شهرت
آنچنان بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ و بچرخ
که چرخش عالم از تو عقب بیافتد.
هستی، بدون رقص با عشق
ماتشدن تدریجی در صفحة شطرنج است
بیهودگی.
راستی، دنیا جای خوبی نیست
برای رقصیدن با عشق.
سفر باید کرد.
همیشه سبز و آفتابی باشید.