پیام شمارة ۲۶۵
یاران همراه!
هر یک از شاخههای علوم تخصصی، واژههایی دارند که مخصوص دانشآموختگان همان رشتهاند و قرار هم نیست که همه از آن مطلع باشند؛ اگرچه هر واژه شباهتی صوری با کلماتی داشته باشد که روزانه توسط اشخاص مورد استفاده قرار میگیرد. البته اینکه استادی، پیچیدهترین موضوعات علمی را با سهلترین واژهها که برای همه قابل فهماند، توضیح دهد، موضوعی بجاست که مورد سخن این مقال نیست. منظور آناست که نباید واژههای تخصصی هر علم، توسط عدهای برای رسیدن به مقاصدی ازقبل تعیینشده، تحریف شوند، چراکه پساز مدتی، همان اصطلاح غلط، مصطلح شده و فراگیر میشود و خطر "بیتفاوتی" را در مجامع علمی سرایت میدهد. مصادیق فراونند؛ ازجمله: منظور از "نرخ ارز شناور" در نظریههای "مالیة بینالملل" که یکی از شاخههای "اقتصاد بینالملل" است، نرخی است که توسط نیروهای حاکم بر بازار (یعنی عرضه و تقاضا) در بازار مبادلة خارجی (یعنی بازار ارز) تعیین میشود. حال اگر بانک مرکزی کشوری، "نرخی دستوری" (یعنی نرخی که خارج از بازار و توسط مقامات پولی تعیین میشود) را نرخ شناور بنامد و آنرا برای مدتی طولانی در مجامع مالیه و پولی عرضه و معرفی کند، نهتنها به علم اقتصاد "بیوفایی" کرده، بلکه مدتها طول میکشد که دانشآموختگان اقتصاد را مجاب کرد که منظور از نرخ شناور، نرخ دستوری بانک مرکزی نیست، بلکه همان است که "ادواردز"، "باگواتی"، "کروگر" و..... "رحیمی بروجردی" در کتابهای درسیاشان استدلال کردهاند. اگر هم بتوان در چنین مجادلهای پیروز شد، آنگاه برای همان دانشآموختة علم اقتصاد شک و سؤال ایجاد نمیشود که چرا رابطة عملکرد مسئولین سیاسی- اقتصادی کشور با موضوعات اساسی اقتصاد، رابطهای غیرعلمی است؟ مثالها فراوانند و فرصت و مجال اندک. برای دانشآموختة علم اقتصاد، خصوصیسازی را از منابع معتبر علمی تعریف میکنیم و او در "کلاسهای درس" میپذیرد. اما بهناگاه مقامات سیاسی، مظهر خصوصیسازی را در توزیع "سهام عدالت" خلاصه میکنند که در تحلیل اساتید خود درمییابند، درواقع چنین ترفندی، نهتنها سنخیتی با خصوصیسازی ندارد، بلکه میتواند در فرآیندی بلندمدت، ضد خصوصیسازی عمل کند! بازهم مثال بزنم. برای دانشآموختگان علم اقتصاد استدلال میکنیم که بهبود تکنولوژی مقدم بر افزایش نیروی کار، در فرآیند افزایش کارایی و تولید نقشی مؤثر دارد که متعاقباً به افزایش رفاه جامعه میانجامد، درحالیکه افزایش جمعیت میتواند "اثرات رفاهی" را خنثی کند. حال اگر بهیکباره، همان دانشآموختة علم اقتصاد مشاهده کند که میگویند افزایش دو برابری جمعیت، موجب اقتدار میشود، آیا در آنچه میآموزد شک نمیکند، یا باید به گفتة کسانیکه به آنها رأی داده است، شک کند؟ یا وقتی استاد "اقتصاد منابع" به دانشجویانش میآموزد که قدرت تولید سوختهای فسیلی در کشورها درحال کاهشاند و براساس منابع و ذخایر موجود، ایران ممکن است در آیندهای نهچندان دور، از صادرکنندة نفت، تبدیل به وارد کنندة آن شود تا بلکه بتواند نیازهای داخلیش را پوشش دهد، وقتی میشنود که میگویند ایران آماده است که نیاز نفتی تمامی کشورهای غربی را تا پنجاه سال آینده، تأمین و تضمین کند! آیا باید به کجا از آنچه میشنود و میآموزد، شکایت برد و به کی و چه شک کند؟ اینها و دهها مثال دیگر از موضوعاتیاند که روزانه ذهن دانشجویان ما را تسخیر کردهاند که درنهایت، اگر به "تنفر" نیانجامد، بهطور یقین به "بیتفاوتی" منجر خواهد شد. بیتفاوتی نسبت به آیندة اقتصادی- سیاسی کشور که همین افراد قرار است از مدیران آینده باشند و مشکلات را با سرپنجة علم و تدبیر خود، حل کنند! آیا در چنین شرایطی میتوان امید به نسلی داشت که با اینهمه تناقض در گفتار و رفتار پوپولیستی مواجه است و تکلیف خود را برای تطابق آنچه در محیطهای علمی میآموزد با آنچه باید در اجتماع بهمورد اجرا بگذارد، بهدرستی نمیداند؟ عدم تطابق مبانی نظری بویژه در حوزههای علوم انسانی و اجتماعی با عملکرد مسئولین سیاسی- اقتصادی، یکی از آفتهای کشورهای درحال توسعه بالخصوص کشور ما شده است. برای دانشجویان این قبیل از رشتهها همیشه سؤال است که آیا آنچه میآموزند، در جامعه میتواند مورد استفاده قرار گیرد و متأسفانه مقامات سیاسی- اقتصادی هم نهتنها کمکی به ارایة پاسخ مناسب نمیکنند، بلکه با رفتار خود علامت میدهند که تحصیل در چنین حوزههایی عبث است! اساتید حوزههای علوم انسانی و اجتماعی در شرایط سیاسی کنونی که توسط تئوریسینهای تندرو تشدید و هر روز ابعادش گستردهتر میشود، در سختترین فشارها قرار گرفتهاند. از یکطرف با هجمة تبلیغات گسترده مبنی بر اخراج یا بازنشستهکردن اساتید دگراندیش که قبلاً به دلایل متفاوت برایشان در دادگاهها پروندهسازی کردهاند، مواجهاند و برخی از مصادیق آنرا مشاهده میکنند و از طرفی دیگر، بیاعتنایی به نظریههای علوم فوقالذکر را در عمل و رفتار مسئولین کشور، بهکرات مشاهده میکنند که همة اینها به دلسردی، بیاعتنایی و "بیتفاوتی" دانشجویان منتج میشود. دلسردی و بیتفاوتی دانشجویان را که خطرش از مخالفت یا حتی دشمنی با نظام بهمراتب بیشتر است، شاید اکثر اساتید این علوم تصدیق کنند که امروزه یکی از معضلات دانشکدههای مربوطه شدهاند و خطری جدی برای آیندة کشور است اگر رهبران کشور بهواقع، درک کنند. متأسفانه اعتناء به مدرکگرایی و بیاعتنایی به کسب نظریههای علمی در بسیاری از دانشکدههای علوم انسانی و اجتماعی قابل مشاهده است که این امر سبب هزینههای فراوانی برای آیندة جامعه خواهد بود. امروز "روز دانشآموز و دانشپژوه" است و امید میرود طرح چنین مباحثی در چنین روزی از اهمیت ویژهای برخوردار شوند. باید مسئولین برای چنین مشکلی، راهحلی اساسی جستجو کنند وگرنه روز به روز، بر وسعت مشکل افزوده میشود و درمان آنرا پیچیدهتر میکند. آیا بیاعتنایی به علوم انسانی و اجتماعی و برخورد نامناسب با اساتید این حوزهها به صلاح آیندة کشور است یا اینهم از باب مسائل سیاسی- ایدئولوژیکی، هزینههای مربوط بهخود را با شدت هرچه تمامتر بر جامعه وارد خواهد کرد و تاوان آنرا که همانا عقبماندگی از قافلة توسعة جهانی است، نسلهای آیندة باید بپردازند؟
همیشه سبز و آفتابی باشید.
