پیام شمارة ۲۶۴
یاران همراه!
بهطور معمول، هرچه را با "چشم صورت" میبینیم، باور میکنیم، اما بسیاری از ما، قادر به "دیدن" حقیقتی که پشت واقعیتهای دیده شده نهان است، نیستیم. حقیقتی که اگر میتوانستیم ببینیم، شاید نحوة نگرشمان نسبت به اطرافیان و جهان پیرامونی، بهکلی تغییر میکرد. اگر آنچه را میبینیم، بهپسندیم، راضی و خوشحال میشویم ولی اگر مطابق میلمان نباشد، خسته و نالان و محزون میشویم. بسیاری از بیماریهای جسمی و روحی هم ناشی از دیدن واقعیتهائی است که با چشم سر مشاهده میکنیم. آیا هیچگاه از خود سؤال کردهایم چرا صفات رذیلهای چون حسرت، حسادت، دشمنی، بخل، ظن، نفرت، بدگمانی، خودپسندی و.... به سراغمان میآیند و با وجودیکه میخواهیم از آنها خلاصی یابیم، اما نمیتوانیم و ممکن است ادامة حضور چنین صفاتی در درونمان، سبب افسردگی و سایر بیماریهای روحی و روانی شود؟ چرا کمتر میتوانیم زیباییهای پیرامون خود را حس کنیم و بیشتر، بدیها را میبینیم؟ چرا از بودن کنار دیگران لذت کمتری میبریم و فاصلهگرفتن را بر نزدیکی ترجیح میدهیم و سعی نمیکنیم از دنیای منحصر بهفرد دیگران، حظٌِ وافی ببریم؟ چرا بهطور معمول، عیب دیگران را میکاویم و حُسن و خوبیهایشان را نمیبینیم و بهقول بانو پروین اعتصامی:
"از عیب خویش بیخبری زین ره از خلق عیب میجویی؟"
چرا ناملایمات و مشکلات برایمان چون کوهی، سنگین جلوه میکنند و درصورت مواجهشدن با کمترین سختی، اصطلاحاً از کوره درمیرویم و عصبانی میشویم؟ چرا وقتی عزیزی را ازدست میدهیم، محزون و گریان میشویم و برای بعضیها، زندگی طاقتفرسا یا بیمعنی میشود؟ چرا نمیتوانیم با خلوص به دیگران یاری رسانیم و به همه عشق بورزیم؟ و دهها چرای دیگر. جواب را بهطور یقین با "چشم صورت" نمیتوانیم پیدا کنیم و اصلاً چشم صورت برای درک حقیقت و باطن اشیاء آفریده نشده است. مشکلات از آنجا شروع میشوند که "چشم دل" خاموش، کمسو یا بیمار است و به تعبیر قران: "گاهی چشم صورت كور نمیشود، ولی دلهايی كه در سينههاست، كور میشوند." و اگر چشم دل کور شود، تمامی مشکلات یکی پس از دیگری نمایان میشوند و چون، چشم سر قادر به دیدن چشم دل نیست، از آن غافل میماند و انسان در کویر تاریکی، سرگردان میشود. اگر چشم دل فاسد شود، تمامی اعمال انسانی فاسد و تباه میشود و اگر چشم دل شفا یابد، انسان قادر به دیدن نادیدنیها میشود، حتی اگر چشم سر را از دست بدهد. بههمین دلیل است که مولای متقیان اشاره میکند: نداشتن چشم سر آسانتر و قابل تحملتر از نداشتن چشم دل است.
اما چشم دل را چگونه میتوان دریافت و از آن بهره جست؟ بسیاری از انسانها، خواسته یا ناخواسته، خود را مرکز عالم میپندارند و بهجز میل و نیاز خویش، به کسی نمیاندیشند یا حتی اگر در فکر غیر هم باشند، آنرا درجهت منافع شخصی حال یا آیندة خود، جستجو میکنند و حتی خدا و مقدسات را نیز تنها برای منافع خود میخواهند. اینها همان کسانی هستند که تنها با چشم سر میبینند و اکثرآً چشم دلشان بسته یا بیمار است. برای بازکردن و شفای چشم دل، باید خود را در عالم غرق کرد، تا روح آزاد شده و بخشی از عالم هستی شود. اگر هر فکر و عمل برای غیرخود و نیت؛ خواستن بهترینها برای دیگران باشد؛ تا بلکه دیگران شاد و از غصه و سختی رها شوند، آنگاه همة عالم را بهشتی برین خواهیم یافت که خود با آرامش خیال، در آن زندگی میکنیم و با تمامی آگاهی از قول هاتف اصفهانی میشنویم که:
"چشم دل باز كن كه جان بينی آنچه ناديدنی است، آن بينی
گر به اقليم عشق، روى آرى همة آفاق، گلستان بينى."
بهتعبیر استاد شیخ رجبعلی خیاط: "تا انسان توجهش به غير خداست، نسبت به حقايق هستی نامحرم است و از باطن خلقت آگاه نيست. اگر كسی برای خدا كار كند، چشم دلش باز میشود." رهاکردن خود و به معبود وصلشدن، نهایت بندگی است و کسیکه در طریق بندگی قدم گذارد، چشم دلش باز میشود، قادر به "دیدن" میشود، عاشق میشود، در معبود ذوب میشود و به تعبیر حضرت مولانا:
"چشم باز و گوش باز اين عمی در شگفت از چشمبندی خدا"
اگر چشم سر را با عطر اتصال به معبود و آب توبة رهاشدن از خود، شستشو دهیم، آنگاه چشم دلمان باز میشود و تمامی هجرانها و ناملایمات روزگار، به اندازة پرکاهی سنگینی نخواهند داشت، چراکه درخواهیم یافت، ورای هر سختی و حزنی، حقیقتی متعالی نهفته است که ما از درکش عاجز بودیم. شاید پنداشته شود، رهاکردن خود، کاری بس مشکل است و از عهدة هرکسی برنمیآید، اما با تمرین، ممارست و خواستن، کاملاً عملی و امکانپذیر است. باید رها شد، تا وصل شد. کسیکه دربند روزگار و خویشتن گرفتار آمده است، هرگز توان دیدن ندارد و رستاخیز روحش را که همانا بازشدن چشم دل است، وجدان نخواهد کرد. کسی که رها نشود، همیشه دربند "بازیهای روزگار" گرفتار میماند که برایش هر روز طرح و نقشهای جدید میکشد و او را تا آخر عمر به خود مشغول میدارد. آری، تمامی خوشیها و ناخوشیها، از ترفندهای هر روزة روزگارست که چشم سر را مغرور یا محزون میکند تا دائم انسان را سرگرم نگه دارد که چشم دلش باز نشود و از حقیقت هستی برای همیشه دور بماند. شوخیهای دنیا را جدی بپندارد و دلخوش به آنها شود. عمری سپری کند و حاصلش نامعلوم باشد. اما چشم دل که باز شد، تمامی حجابها بهیکباره زایل میشوند و سِرٌ آمدن به دنیا را هویدا میسازد که همانا بندگی محض است و رها شدن از خویشتن، که شیرینی و لذتی تمام ناشدنی در آنست.
همیشه سبز و آفتابی باشید.
