|
|
About
![]()
|
مكتب فقر و عشق، مرز و جغرافيا و نژاد و مليت و..... نميشناسد و هرآنكه در اين مكتب به جستجو يا تماشا بنشيند، راز آزادگي خواهد آموخت. فرقي نميكند، آزادگاني از قلب اروپا يا كشورهاي جداشده از بلوك شرق باشند يا شهيداني از روستاي "قانا" در جنوب لبنان؛ كه خبر شهادتشان، دل تمامي انسانهاي آزادانديش را به درد و رنج آورده و اشک از ديدگان جاري ميكند؛ اشك و رنجي كه تنها از ديدگان و دل كساني جاري ميشود كه با عشق و فقر دمسازند و خود را بخشي از بدنة جداناپذير هستي و بشريت ميدانند........................ ادامه مطلب نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
از هجوم تاريكي برهوت كوير اگر راه نجاتي نيابي، مثل آنست كه زنده در هلاكت و نيستي زندگي ميكني كه همان معلوليت روح و روان است كه بر آدمي چيره ميشود. كسيكه معلوليت در افكار و انديشه داشته باشد، هرگز به فقر و عشق نخواهد رسيد؛ مفهوم سبز آفتاب را درك نخواهد كرد؛ حرف پرنده را نخواهد فهميد؛ صداي جاري رود را نخواهد شنيد؛ طراوت نسيم سحرگاهي را لمس نخواهد كرد؛ هواي صاف و طنازي ابرها را نخواهد ديد؛ از لحظههاي خوش و سادة زندگي لذت نخواهد برد؛ شنهاي تر و تازة ساحل آرزوها را نخواهد فهميد- نخواهد بوييد؛ در نهر رؤياها شنا نخواهد كرد؛ طنين برف را با سرانگشتان عاطفه نخواهد بوسيد- نخواهد بوييد؛ عاشقي را وجدان نخواهد كرد ......... و در برهوت كوير زندگي- تا ابد گرفتار خواهد ماند.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت"
عيد واقعي زماني است كه، فقر و عشق بر دلها حاكم و بر حالات و رفتار انسانها متجلي شود، وگرنه تفاوتي ميان ايام سال وجود نخواهد داشت و بر اين راز پدران ما آگاهي داشتند و خواستند با توسل به عرفان در قالب نظم و نثر فاش سازند.
عيد واقعي زماني است كه،
عيد واقعي زماني استكه،
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
عاشقي كه ايستادگي بياموزد، در مقابل سختيها و پرخاشگري، كلك فرو نميبندد؛ و مينويسد تا بشوراند؛ ميشوراند تا بسوزاند؛ ميسوزاند تا آگاهي بخشد؛ و آگاهي ميبخشد تا بيدار كند چشمهاي خفته و درمان كند تنهاي خسته و افسرده و نالان و پريشان را. ٭ تو چرا ميشوري، تو چرا ميسوزي؟ همسرم ميپرسد: تو چرا بيداري، تو چرا نالاني؟ تو چرا در دل خود بيتابي؟ تو چرا ننشستي، تو چرا ميجنگي؟ تو چرا با باد زمان نامدهاي؟ همسرم بار دگر ميگويد: بايد از اينجا برويم بايد از اينهمه غوغا برويم زندگي را بسازيم از نو غافل از زندگي ما مشو ٭ من به سر ميتازم چشم بر نور خدا ميدوزم دست بر شاهد مقصود مياندازم دل بر حرم يار به جد ميپويم تا روم منزل به منزل كوي دوست تا ببينم رمز و راز عاشقي تا شوم ساكن در ايستادگي
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
دل عاشق اما در آرزوي آنست كه شرح احوالاتش مرحمي باشد بر زخمهاي كهنه، پس خاموشي را برازندة خود ندانسته و حتي اگر هم رنجور شود، مينالد و ميگويد تا عشق را هميشه و همهجا، همنفس و هميار باشد. او با نوشتن ميخواهد به هوشياري و بيداري رسيده، گرد شب و تاريكي را از چهرهاش پاك كرده، صبح و روشنايي را در آغوش بگيرد. ٭ چشمهايم نيز بيدارند و صبح را چون جان شيرين، در ميان دارند دريغا بي اثر بودن دريغا خواب ماندن دريغا در شب تاريك، آشيان كردن بيا تا چشم بگشاييم و صبح را چون جان شيرين، در ميان گيريم و تا جان در بدن داريم حريم صبح هوشياري و رفتن را پاس ميداريم ٭ آري، بهدرستي كه، ايستاده، ايستاده ميزيد و ايستاده ميميرد.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
|