تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی

 
خانهايميلآرشيوRss
Search

 
About

موضوع: شنبه سی ام شهریور 1387

 

"ايستاده‏اي" كه سراسر وجودش را مبارزه‏اي شيرين و دلچسب براي رسيدن به اهداف متعالي پر كرده و لحظه لحظة هستي‏اش را معني مي‏بخشد.

ايستادگي، خصلت مبارزان است و زيبايي حركتشان؛ تا زمين زير پايشان افتخار كند و آسمان بالاي سرشان بر نگاه‏كردن به آن‏ها مغرور شود.

٭

بر ابرهاي باران هرگز اخم نكرده‏ام

و پا بر بال هيچ فرشته‏اي نگذاشته‏ام

تنها جرم من ايستادگي است

اگر ايستادگي جرم است

ابرهاي باران

و تمامي فرشتگان

ايستاده‏اند

آري، من مجرمم

و آسمان از اين جرم آگاه است.

٭

و امروز نيز علي(ع) ايستاده است تا درس آزادگي، ايستادگي و بندگي به عاشقان و رهروان مسير فقر و عشق بياموزد.

علي(ع) ايستاده است تا خفتگان را بيدار؛ مستان را هوشيار؛ گمشدگان را پيدا؛ سرگشتگان را نجات و بي‏پناهان را پناه دهد.

علي(ع) ايستاده است تا همه درهاي بسته و نوميدي را باز؛ چهرگان افسرده را شاد و خورشيد وجود تمامي انسان‏ها را با گرما و نور الهي از درون تيره و تارشان بيرون آورد.

علي(ع) ايستاده است تا من و تو بيايستيم و راز ايستادگي را نسل به نسل در گوش فلك بخوانيم.  

 

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

 

بر صفحة دل،‌ زيباترين واژه‏هاي عشق و توكل را با اميد به فرداي زيبا نوشته و خاطرات ديروز را در دفترچة خاطرات ذهن، ره‏توشة پرواز افكار به‏سوي دنيايي روشن و سراسر از عشق و بالندگي و آزادگي كرده تا مسير سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود.

براي "رفتن" بايد "ايستاد" تا جلوه‏هاي نور در دوردست‏ها نمايان شده،‌ امواج اشراق و دانايي در شبستان قلب هويدا شوند.

"ايستادگي" رمز پرواز است به‏سوي اميد و آرزوهاي بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر.

مي‏روم منزل به منزل در سراي عاشقي

تا شوم محرم به كوي عاشقي

در طريق عاشقي، ايستادگي مردانگي است

گر شوم خسته، نباشد راه و رسم عاشقي

عاشقان ايستاده‏ مي‏ميرند، مردن نخستين منزل است

از خدا خواهم بميرم در سراي عاشقي

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: شنبه بیست و سوم شهریور 1387

 

................در كوير زندگي با صداي بلند بايد از حديث رفتن گفت و زيباترين واژه‏هاي عاشقانه را براي يار سرود؛‌

واژه‏هاي پراحساسي كه روي شاخه‏هاي به‏گُل نشستة‌ دل، خبر آمدن خورشيد را در صور اسرافيل بدمند.

واژه‏هايي كه جملگي، حرف‏ها و كلمات جاودانه‏اي باشند كه در دل روزگار بمانند و توسط امواج عشق، بر تمامي دل‏هاي منتظر و مشتاق بنشينند.

واژه‏هايي كه بوي عشق بدهند و مزة فقر؛ تا تنها براي يار سروده شوند و تمنايي از غير يار نداشته باشند.

واژه‏هاي عاشقي، واژه‏هاي غم و حسرت نيستند تا بوي بي‏كسي و درماندگي بدهند؛

معشوق كجا مي‏خواهد كه عاشق بي‏كس و غم‏دار باشد؟

واژه‏هاي عاشقي، واژه‏هاي تازگي، نوشدن، دلدادگي و پويايي‏اند و اگر مزة فقر مي‏دهند براي آن‏ست كه وابسته به غير نباشند،

از غير طلب نكنند و براي غير از يار به زيور درنيايند؛

و اين نه به آن‏ست كه معشوق، همه را براي خود مي‏خواهد كه او نيازي ندارد؛

بلكه عاشق است كه جملگي براي يار مي‏خواهد تا به غير از يار نبيند.

واژه‏هاي عاشقي، واژه‏هايي ماندگارند و با گذر زمان و تغيير شرايط، از بين نمي‏روند؛

بلكه ژرف‏انديش شده و با وسعتي درحال گسترش در آسمان بي‏نهايت دلدادگي، طراوت و تازگي خود را بر تمامي لحظات زندگاني بشر پخش مي‏كنند؛

تا بهترين آفريدة خدا، هيچ‏گاه احساس تنهايي نكند و خود را از رگ گردن به يار نزديك‏تر ببيند.  

براي عبور از كوير، بايد مسلح به واژه‏هاي دلدادگي شد تا چراغ راهنما و هدايتي باشند براي تن‏هاي خسته و تشنه‏اي كه به‏دنبال گمشده‏ و مرشدي از عالم غيب‏اند تا خستگي از تن بدر كرده، به نجات برسند و تن تشنه را بر آب معرفت واژگان دلدادگي زده، سيراب شوند.

آنكه با فقر آشنايي و مجالست داشته باشد، زودتر از خستگي خلاصي يافته،‌ بر تشنگي فايق آمده و سرانجام به فلاح و رستگاري مي‏رسد.

بي‏نيازي از غير، مرحمي است بر زخم‏هاي كهنه‏اي كه بر جسم و روان خسته و تشنه مي‏نشينند و جز سرگذاشتن بر آستان يار و دريافت لطف از درگاهش، داروي شفابخش ديگري يافت نشود.

واژه‏هاي عاشقي، تن‏هاي خسته و تشنه را به سلامت از كوير خشك و سوزان دنيا رهانيده،‌ درهاي معرفت در سرزمين‏هاي سبز را يكي پس از ديگري به روي چشم دل باز كرده تا حركت از پوسته به هسته و تكرار مكرر آن تا فنا و بقا ادامه پيدا كند.

در كوير ماندن بيهودگي است،

روزمرگي است،

مردگي است.

بايد رفت،‌

بايد حتي از دشت‏هاي سرسبز و جنگل‏هاي انبوه گذر كرد؛

و به دريا پيوست؛

و بر قطره قطرة‌ آب‏هاي پهنة عالم، حرف‏ها و كلمات جاودانه را نقش بست تا براي هميشه بر دل روزگار بمانند و از صحنة‌ عالم محو نشوند....................

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: سه شنبه نوزدهم شهریور 1387

 

زماني‏كه به آخرين صفحات کتاب "دنياي سوفي"[1] رسيدم، به عبارات جالبي برخورد كردم كه شايستة‌ تأملي دوباره بودند. کتاب مزبور را مدت‏ها پيش مطالعه کرده بودم ولي مطالعة دوبارة‌ هر كتاب برايم تازگي و طراوت و لذت ديگري را به‏همراه مي‏آورد.

اعتقاد دارم که کتاب‏هاي خوب را بايد چندين بار و در فواصل زماني مختلف مطالعه کرد تا دنياهاي متفاوتي را که در کتاب نهفته‏اند، بلکه آشکار شده، اسرارشان شايد هويدا شوند.

مطالب کتاب دنياي سوفي از آن‏جهت برايم از اهميت بيشتر برخوردارند که نگارش کتابي پيرامون همين موضوع را تحت عنوان: "سير تفکر عصر جديد در اروپا" در سال 1366 به پايان رسانده، آن‏را از آمريکا به استاد "فخرالدين حجازي" که از دوستان قبل از انقلاب و يکي از مديران ارشد "انتشارات بعثت" بود، ارسال كردم که متعاقباً در سال 1368 توسط انتشارات مزبور به زيور طبع آراسته شد.

دو فصل نخست کتاب يادشده با عنوان جديد: "سير تحول انديشه و تفکر عصر جديد در اروپا" توسط "شرکت چاپ و انتشارات علمي" در سال 1370 تجديد چاپ مجدد شد ولي متأسفانه نسخه‏اي از هيچ‏کدام در بازار يافت نمي‏شوند.

تمامي استعاره‏ها و تعابيري كه در كتاب "دنياي سوفي" توسط نويسنده به‏كار گرفته شده‏اند،‌ ضمن آن‏كه خط سير تاريخ بشريت را به‏شيوه‏اي هنرمندانه به‏تصوير مي‏كشاند، اما به‏گونه‏اي مي‏خواهد مسير رسيدن به حق و حقيقت را عيان كرده، داستان عبرت‏آموز مبارزات آزادي‏خواهان را طي تاريخ، بيان كند؛ داستاني كه شنيدنش هيچ‏گاه از طراوت و تازگي نمي‏افتد و هميشه حرفي براي گفتن خواهد داشت.

هميشه مي‏خواستم در مورد بازداشت، زنداني شدن و تبعيدي خودساختة استادان دانشگاه،‌ نويسندگان و انديشمندان مطلبي به رشتة تحرير درآورم،‌ اما فرصت نگارش چنين نوشته‏اي مهيا نمي‏شد، تا اين‏كه برخي از فيلسوف‏هاي معاصر، به جرم جاسوسي، با سر و صداي زياد بازداشت شدند.

موضوع بازداشت اين قبيل افراد آن‏قدر برايم تعجب‏آور بود که دائم از خود مي‏پرسم مگر يك استاد دانشگاه يا فيلسوف و انديشمند، به كدامين بخش از اسرار طبقه‏بندي شدة كشور دسترسي دارد كه بتواند آن‏ها را در اختيار بيگانگان قرار دهد!

شايد عباراتي را که از کتاب "دنياي سوفي" در "گيومه" نقل مي‏كنم، تماميت بخشي از مطالبي باشند، که در ذهن نهفته دارم و امروز آن‏ها‏را در قالبي نو مي‏اندازم.

شايد آن‏چه پيرامون ما مي‏گذرد، تنها ((جشني فلسفي)) باشد که ريشه در تاريخ داشته، امروز ما شاهد برخي از جلوه‏هاي آن هستيم! مجلسي که در گذشته پايان نيافته، بلکه همچنان ادامه‏اش در آينده و براي نسل‏هاي بعدي، قابل تکرار و بازگوئي است.

و مگر بررسي تاريخ براي كمك به فهم آينده نيست، آن‏طور كه "توكوديدس" يك قرن پيش از ارسطو معتقد بود:

"نيت من براي مطالعه تاريخ به دست دادن شناخت دقيق گذشته است تا كمكى باشد به فهم آينده كه در سير امورانسانى گرچه عيناً بازتاب گذشته نيست، ولى ناگزير شبيه به آن است."

و "گويتچاردينى" اضافه مى‏كند كه:

"هر آن‏چه در گذشته بوده ‏است و اكنون هست، در آينده نيز خواهد بود. فقط نام‏ها و ظواهر چيزها تغيير مى‏پذيرند و لذا آن‏كس كه چشم بصيرت ندارد آن‏ها را نخواهد شناخت."

اگر به چنين تعبيرهايي از تاريخ كه چندان هم خوشبينانه نبوده و مورد اعتراض برخي از انديشمندان ازجمله:‌ "ماكياولي" قرار گرفته است، اعتقاد داشته باشيم، مي‏توانيم ادعا كنيم كه تاريخ نمايانگر يك جشن فلسفي بزرگي از گذشته است كه سفرة‌ امروز را تدارك ديده و مقدمات سور و سات آينده را فراهم مي‏سازد. در اين‏جا بي‏مناسبت نيست، نقل‏قولي از ماكياولي آورده شود. او مي‏گويد:

"چه نادرست است به هر بهانه‏اي شاهد از روميان آوردن. زيرا براي‏آن‏كه مقايسه‏اي صحيح و معتبر باشد، ضروري است شهري [كشوري] داشتن مانند آنان و سپس‏حكم راندن بر آن با سرمشق گرفتن از ايشان"، چون "اگر نمونه‏ها از هر جهت مانند يكديگر نباشند، بي‏فايده‏اند از آنجا كه هر تفاوت بسيار كوچكي در هر مورد ممكن است علت انحراف‏هاي ‏بزرگ در معلولات واقع شود." به‏همين دليل "بر پايه رويدادهاي جاري، گفتارهايي درباره آينده ‏نوشتن" كاري دشوار است، زيرا "هر چيز كوچك خاصي كه تغيير كند احتمالاً نتيجه را تغيير مي‏دهد. از اين‏رو، امور اين جهان را بايد روزانه مورد داوري قرار داد و حل كرد، از دور نمي‏‏توان‏درباره آن‏ها به قضاوت نشست."[2]

به‏عبارت ديگر، براي تحليل اين "جشن فلسفي" كه انسان‏ها طي تاريخ با آن روبه‏رو مي‏شوند، بايد از نزديك آن‏را شاهد بود و مصاديقي از آن‏را مشاهده كرد و سپس به قضاوت و داوري نشست. اما بايد توجه داشت كه داوري در مورد اين "جشن فلسفي" اگر با سلاح فقر و عشق صورت نگيرد، ممكن است جهت‏دار باشد و نتواند واقعيات را آن‏طور كه هستند، به‏تصوير بكشاند.

آوردن استعاره‏هاي كتاب سوفي در اين‏جا به اين خاطر است كه گفته شود، همة انسان‏هاي آزادانديش در اقصاء نقاط دنيا، به‏دنبال حقيقت و كشف واقعيت‏اند؛ اما "جباران حقير" با تمامي توان سعي در پنهان‏كردن حقيقت‏اند و بسياري از آن‏ها مي‏پندارند كه مالك همة انسان‏ها بوده و مي‏توانند مشيت و سرنوشت آن‏ها را رقم بزنند.

-"..... ما در اين‏جا در يک جشن فلسفي دور هم جمع شده‏ايم. به همين خاطر مي‏خواهم درباره يک نکته فلسفي براي مهمانان عزيز صحبت کنم.......

.........من و سوفي طي چند هفته گذشته، تحقيقات فلسفي مهمي انجام داديم و اکنون فرصتي است تا من نتيجه کارمان را برايتان بازگو کنم. ما پيچيده‏ترين راز هستي‏مان را براي شما عزيزان فاش خواهيم کرد.........

........پس از تحقيقات و بررسي‏هاي دقيق فلسفي که از فيلسوفان يونان باستان تا امروز را شامل مي‏شود، ما به اين نتيجه رسيديم که در ((ذهن)) يک ((سرگرد)) زندگي مي‏کنيم....."

شايد هم به همين دليل باشد که "کارلوس کاستاندا" از قول "دون خوان ماتيوس" در کتاب "تعليمات دون خوان" نجوا مي‏کند: "دنيا مستقيماً با حواس ما درک نمي‏شود، بلکه حايلي ميان ماست. در واقع ما هميشه يک قدم از تجربة زمان حال خود عقب‏تريم. لذا ما هميشه آن‏چه را که احساس مي‏کنيم، در حقيقت داريم به ياد مي‏آوريم."

آن‏دسته از رهبران سياسي كه رفتار مردم را هميشه با عينك شك و امنيتي نظاره كرده و مردم از ترس گرفتار شدن،‌ دوگانگي در رفتار و گفتار از خود به نمايش مي‏گذارند، نمادي از زيستن در ذهن يك نظامي امنيتي را عيان مي‏سازند كه مي‏خواهند همه را در كنترل و انقياد ذهني و ايدئولوژيكي خود قرار دهند.

كساني‏كه تحت تأثير رفتار امنيتي رهبران سياسي روزگار مي‏گذرانند و به اجبار از خواسته‏هاي آن‏ها تمكين مي‏كنند، لاجرم از انديشة فقر و عشق فاصله گرفته؛ يعني از مفهوم بي‏نيازي فاصله مي‏گيرند، چراكه به آن‏ها تلقين مي‏شود كه حيات و مماتشان در دست قدرت حاكمه است و سرپيچي از فرامين دنياپرستانه و سلطه‏طلبانة آن‏ها، مي‏تواند مجازات سنگيني درپي داشته باشد.

بي‏اعتنائي به جلوه‏هاي دنيا و آزادمنشي اما براي اهل تفکر و كساني‏كه هنوز در مكتب فقر و عشق درس آزادگي و دلدادگي مي‏گيرند، همان اندازه معتبر و واقعي است که براي دنياپرستان جنون تلقي مي‏شود و اگر کساني بخواهند اسراري را هويدا سازند، بايد هزينه پرداخت کرده، در مقابل قدرت‏جويان پاسخگو باشند.

بزرگترين هديه و پيامي كه انديشة فقر و عشق براي آدميان به‏همراه دارد، رهايي از اذهان جباراني است كه مي‏خواهند آدميان را به انقياد كشيده، طوق وابستگي بر گردنشان آويزان كنند. يعني، فقر و عشق با خود "آزادي" به‏همراه مي‏آورد و "استقلال" واقعي به رهروان هديه مي‏كند، دو مفهومي كه در طول تاريخ مورد خشم و مخالفت "جباران حقير" قرار گرفته و آن‏ها مدام درصدد تحديد آزادي و استقلال انسان‏ها بوده‏اند.

"آزادي" به‏معناي رهايي از اذهان تمامي بت‏ها و الهه‏هاي زر و زور و تزوير بوده كه ذهن آدمي را متقابلاً به انقياد و زنجير كشيده تا انسان از معشوق و خالق خود فاصله گرفته و سوداي عشق غير را در ذهن بپروراند.

"استقلال" به‏معناي رهايي از "وابستگي" از نيازهايي است كه الهه‏هاي دروغين در ذهن آدمي به‏وجود آورده تا از مفهوم فقر و وارستگي فاصله گرفته و به‏جاي بندگي خالق، عمري در خدمت جباران حقير قرار گرفته و بندگي آن‏ها را نمايد.

فقر و عشق با وابستگي و تملق و چاپلوسي و سياسي‏بازي و تمامي ظواهر و ابزاري كه بعضي از آدميان براي سلطه‏جويي و قدرت‏طلبي اتخاذ مي‏كنند،‌ سازگاري نداشته و گويي اين سرنوشت تمامي عاشقان است كه عمري را به مبارزه عليه زشتي و تاريكي هزينه كنند تا زيبايي و نور هويدا شود؛ چراكه آن‏ها نمي‏خواهند فروافتادن زيبايي را شاهد باشند. 

"((رئيس خزانه‏داري شهر)) که از عصبانيت سرخ شده بود، فرياد زد:"

-"اين حرف‏ها جنون محض است. تمامش بي‏معني است و بس.....

هرکس سعي مي‏کند وظيفه‏اش را به‏نحو احسن انجام دهد و علاوه بر اين بايد توجه داشته باشيم که در برابر هر چيز و هر کسي هم خود را بيمه کنيم؛ ولي يک دفعه بيکاره‏اي احمق از راه مي‏رسد و با ادعاهاي فلسفي مسخره‏اش، همه چيز را پوچ و بي‏اساس مي‏سازد!"

حال به نظر شما در مقابل چنين هياهوهائي چه بايد گفت؟ طرفداران مكتب فقر و عشق عهد بسته‏اند كه تا جان در بدن دارند، پرچم حريت و بندگي عشق را برافراشته داشته و با بي‏نيازي و وارستگي در جهت ابقا كلمة حق و پاسداري از نور و زيبايي از هيچ كوششي دريغ نورزند.

يا همان مطلبي که ((آلبرتوي فيلسوف)) با تکان دادن سر مي‏گويد؟

-" شما بايد توجه داشته باشيد که در برابر اين شناخت فلسفي هيچ نوع بيمه‏اي پيش‏بيني نشده است......

ما نمي‏توانيم در برابر چيزي که هستي‏مان را تشکيل مي‏دهد، خودمان را بيمه کنيم. آدم نمي‏تواند خودش را در برابر غروب آفتاب بيمه کند.....

وقتي آدم بفهمد که فقط تصوري از ذهن کس ديگري است، بهترين کار سکوت است. ديگر حرفي براي گفتن نمي‏ماند. به‏هرحال تنها کاري که از دست من ساخته است، آموزش برخي نکات فلسفي به شماست. شماها به کمک فلسفه مي‏توانيد نسبت به جهان ديدي انتقادي به دست آوريد. مهم‏تر از همه، اين است که بتوانيد در برابر ارزش‏هاي مورد نظر پدر و مادرهايتان نيز به تفکر بپردازيد و نسبت به آن ارزش‏ها ديدي انتقادي داشته باشيد......."

"((رئيس خزانه داري شهر)) هنوز ايستاده بود و با انگشتانش روي ميز مي‏زد:"

-" اين مردک تبليغات‏چي سياسي مي‏خواهد کاري کند تا آرا و عقايد سالمي را که ما، مدرسه و کليسا به جوانانمان ياد مي‏دهيم، از بين ببرد. اينان جواناني هستند که در اصل، نسل آينده را مي‏سازند و روزي خواهد رسيد که اين‏ها وارثان ما باشند. اگر اين مرد مزاحم همين حالا مجلس ما را ترک نکند، من به وکيلم تلفن مي‏کنم تا تکليف ما را روشن کند."

اما كسي‏كه با فقر و عشق درآميخته و تمامي سلول‏هاي بدنش لبريز از آنست،‌ نه‏تنها غوغاسالاري امثال خزانه‏دار شهر را برنمي‏تابد، بلكه در دل بر آن مي‏خندد. عاشق، رهرو، فيلسوف و انديشمند آزادمنش و آزادانديش در برابر اين‏همه هياهو، به حرکت تاريخ و تغييرات نهفته در آن اشاره كرده، با تمامي وجود به روشنگري پرداخته و مي‏گويد:

- "دنيا دايماً تغيير مي‏کند. البته زياد هم تعجبي ندارد."

و از مخاطبان خود بويژه جوانان كه سازندگان بناي فردا هستند، خواهد پرسيد:

- "تعجب نمي‏کني که برايت اين تغييرات تعجبي ندارد؟"

جاي افسوس است که بسياري، تمامي تغييرات پيراموني را مي‏بينند ولي همچون كثيري از گذشتگان، بي‏تفاوت از کنارشان عبور كرده تا سنت تاريخ محفوظ بماند تا نسلي ديگر هويدا شود.

اما آن‏هائي که مي‏بينند و در برابر تغييرات احساس مسؤوليت مي‏کنند، اعتراض و مبارزه را پيشه كرده، در برابر ارزش‏هاي سنتي پدر و مادرها به تفکر مي‏پردازند و نسبت به آن ارزش‏ها ديدي انتقادي ابراز مي‏دارند تا ديگران را به هوش آورده و نسبت به تغييرات پيراموني آگاه سازند.

متفاوت ديدن جهان پيراموني را بايد از الزامات جواني بلكه روشنفكري دانست؛ چراكه جهان به‏طور مرتب درحال تغيير است و براي درك چنين تغييراتي بايد نگاهي متفاوت نسبت به گذشتگان داشت تا فهم جهان ميسر شود.

اين نكتة ظريف اما ساده را بسياري از نسل‏هاي پيشين قادر به فهم نيستند، پس با فرزندان خود مخالفت كرده، مي‏خواهند آن‏ها را به اجبار به همان مسيري هدايت كنند كه خود و پدرانشان طي طريق كرده‏اند. بويژه مادران حساس، با نگراني فرزندان خود را نظاره كرده، نجوا مي‏كنند:

-"نه. اين تظاهرکنندگان رفتار خشونت‏آميزي ندارند. فقط خدا کند بوته‏هاي گل سرخ را لگد نکرده باشند. البته اصلاً سر درنمي‏آورم، تظاهرات؛ آن‏هم در يک کوچه دورافتاده و جلوي باغچه خانه ما چه اهميتي مي‏تواند داشته باشد و به چه درد مي‏خورد؟....."

اما جوانان رشيد اين مرز و بوم که مام وطنشان را عزيزتر و شيرين‏تر از جان مي‏دانند و حاضرند خون سرخشان را براي آبياري بوته‏هاي گل سرخ وطن هديه كنند، با آرامش و متانت يك متفكر،‌ انديشمند، فيلسوف و استاد پاسخ خواهند داد:

-"اين يک تظاهرات فلسفي است. فيلسوف‏هاي واقعي، بوته گل سرخ را لگد نمي‏کنند."

تمامي عاشقان، روشنفكران، انديشمندان، نويسندگان، هنرمندان و رهبران سياسي- اجتماعي و فرهنگي كه درد دين داشته و عشق وطن در سينه نهفته دارند، گوهر مشتركي در كف دارند كه با وجود تمامي اختلاف‏هاي ظاهري، با يكديگر در فقر و عشق مشترك‏اند.

 



[1] - "يوستاين گاردر" با ترجمه "کورش صفوی" (1379)

[2] -  "فلسفه و تاريخ"، "رابرت برنز"، ترجمه: "عزت الله فولادوند"

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: یکشنبه هفدهم شهریور 1387

 

عاشق منتظر، ياد گرفته كه تمامي غم‏هاي دنيا را يكسره از روان خويش پاك كرده و جاي آن، غم يار را در دل بنشاند.

غم يار كه در دل نشيند، تمامي ظواهر دنيا از كمترين ارزشي برخوردار نمي‏شوند و غمي از دنيا بر دل باقي نمي‏ماند.

شيريني غم يار چنان است كه عاشق آن‏را با هيچ كدام از ظواهر فريبنده و طناز دنيا عوض نكرده و تا ديدن رخ يار، غمش را از دل برون نخواهد كرد.

٭

"سه درد آمد به جانم هر سه يکبار         غريبی و اسيری و غم يار

غريبی و اسيری چاره داره             غم يار و غم يار و غم يار"- بابا طاهر  

٭

غم يار كه بر دل نشيند، عاشق به‏صورت يار درآمده، تمامي خصايص و رفتارها و پندارهاي ناروا را از خود پاك كرده، آمادة ملاقات با يار مي‏شود.

غم يار كه بر دل نشيند، پاكي و طهارت نفس بر عاشق مستولي شده، خانة دلش را از تمامي گرد و غبارهاي دنيا پاك كرده، آمادة ملاقات با يار مي‏شود.

غم يار كه بر دل نشيند، سينة عاشق فراخ، نفسش مطهر و نيتش پاك مي‏شود و تماميت سرور و شادماني را كه در رخ يار مي‏بيند، بر دل نشانده، آمادة ملاقات با يار مي‏شود.  

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

 

...........حديث انسان‏هاي دردمندي است كه با اشتياق و شتاب، به‏دنبال شمع راه و گل زندگي‏اند و ايامي در "گره کور کمار" حيرانند؛

دلي تشنه دارند که تنها با چشمة جوشندة معرفت يار سيراب و مست مي‏شوند و تني خسته که زير ساية لاله‏هاي سرخ واژگون کوي يار، آرام مي‏گيرند و تا در آغوش معبود نلغزند، نشکفند.

اگر به خانة معشوق نرسند، خود را در قفس زندگي محبوس مي‏بينند و با دلي سرشار از غم و اندوه در سينه، با همة وجود، رهايي را فرياد مي‏زنند.

٭

گفتي عزيز من باش، گفتم عزيزترينم

گفتي نواي من باش، گفتم كه كمترينم

گفتم به شهر خوبان، دلداده‏اي ندارم

گفتي ترا صد افسوس، عمريست در كمينم

٭

اگر مجنون مي‏دانست كه يار مدام معشوق را به‏سوي خود مي‏خواند و گويي عمري منتظر دلداده است كه بيايد و به نواي او گوش فرا دهد، قلبش از سينه بيرون مي‏جهيد و آني دعوت حق را لبيك مي‏گفت. اما معشوق از ترس آن‏كه لبيكش با لالبيك مواجه شود، شيفته در كوير، سرگردان مانده، منتظر گوشة چشمي از طرف يار مي‏ماند.

٭

سحرم گوش فلك پر شده از نغمة مرغ

گفت كه غم هجران يار بسر آمد

نسيم صبح سعادت به در برد درد فراغ

رفيق روز وصالم به سلامت آمد

٭

انتظار ديدن يار،‌ وجود عاشق را لبريز از اشتياق كرده، بر سر پيماني كه در ازل با معشوق خود بسته، پافشاري مي‏کند‏. درعين‏حال، دست دعا و تضرع به‏سوي معبود دراز کرده و بر پيمان‏شکني‏هاي سهوي که ناشي از غفلت بوده، اظهار ند‏امت كرده و چون به رحمت معشوق اميدوار و مطمئن است، پيماني محکم‏تر با معبود بسته و با دلي آرام و چهره‏اي متبسم، محبوب خويش را عاشقانه ندا سر مي‏دهد كه:

الهي! مرا در آغوش گرم و پرمهر خود ايمن فرما و هيچ‏گاه مرا به خود وامگذار و من نيز عهد مي‏بندم که تا ابد بر سر پيمان عاشقي و دلدادگي باقي بمانم.

٭

"در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود"- حافظ

٭

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: دوشنبه یازدهم شهریور 1387

 

..............و اما عاشقي كه اين‏همه شيدايي و دلربايي و زيبايي فقر و عشق را به‏تصوير مي‏كشد؛

براي رهايي از كوير زندگي و نجات روح و روان از تشنگي آن، پناهي جز يار ندارد تا در پناه لطفش؛ پنجرة آرزوهايش را باز كرده، به اميد عفو و بخشش در كوي يار به توبه و گدايي نشسته؛

منتظر مي‏ماند؛

و منتظر بهترين ماه يا ايام خدا مي‏ماند كه كلام عشق در آن نازل شده، تا شايد به لطف يار، از بهترين رزق برخوردار شود و دوباره منتظر مي‏ماند؛

تا درد و حاجت خويش را با كمك نسيم سحر و آواز پرندگان خوش‏الحان به گوش يار رسانده، طلبش را براي وصل آشكار ساخته و از دوري و هجران شكايت كند و با تضرع و التماس ناله برآورد كه:

"الهي! من لي غيرك"؛‌ "الهي! صبرت علي عذابك،‌ فكيف اصبر علي فراقك"؛

و اين‏همه را مي‏خواهد تنها با صداي قلم (كه عقل اول و روح اعظم بوده و از خون شهدا برترش دانسته‏اند) و حديث جانسوزش عيان كرده،؛

بلكه دل يار به رحم آمده او را از كوير سوزان و ملتهب به خانة امن و آسايش خود دعوت كند.

"الهي! صبرت علي حر نارك، فكيف اصبر عن‏النظر الي كرامتك"؛

و به‏راستي، كدامين ايامي بهتر از ماه مبارك صيام كه انسان مي‏تواند در آن روح و روان خويش را صيقل داده، به درگاه احديت نزديك شود؛

ایام وصل بر عاشقان درگاه باريتعالي مبارك!

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: شنبه نهم شهریور 1387

 

آيا به‏راستي چگونه و چقدر زندگي کرده‏اي؟

كسي‏كه بتواند زيباترين شعر زندگيش را عاشقانه در گوش آفتاب بخواند، مي‏تواند حديث زندگي را با احساسي سوزان‏تر از خورشيد،‌ در دل دريايي يار بسرايد.

كمتر كسي تمنا دارد كه حديث زندگيش با تكرار روبه‏رو باشد و حالت يكنواختي پيدا كند.

زندگي با شور و هيجان و پويايي و تلاش، لطف دارد و زنده است.

زندگي با آواز پرندگان و صداي خروشان رودهاي دشت‏هاي سبز و تمامي مظاهر زيبايي خلقت كه جملگي برگرفته از نور معشوق‏اند، به حركت درمي‏آيد و در كوير تنهايي آدمي به جريان مي‏افتد تا او هيچ‏گاه احساس تنهايي و بي‏كسي نكند و هميشه يار را در كنار داشته باشد.

عاشق به‏خوبي مي‏داند كه در ميان جمعيتي انبوه، اگر يار نباشد تنهاست؛‌ يار كه در كنار باشد، عالم به كام خواهد بود.

حديث زندگي عاشق، حديث فقر و عشق است؛‌ او كه تنها از يار مي‏خواهد، براي يار مي‏خواهد و غير از آن نخواهد.

حديث زندگي را بايد با نواي عشق سرود،‌ بر گوش يار سرود، با زبان معشوق سرود و سرانجام، بر نفس خويش جاري كرد تا آن شويم كه يار مي‏خواهد.

عاشقِ فقير،‌ حديث زندگي خويش را از عالم ملكوت به گوش جان شنيده؛

و انوار وحدانيت بر كل عالم هستي را با چشم دل مشاهده كرده؛

و صفحات كتاب مسطور را بر دل نقش بسته؛

و تمنا دارد كه اعمال و پندار و رفتارش را با سطرسطر لوح محفوظ منطبق كرده،‌ به چهرة يار درآيد؛

و اين‏همه ممكن نخواهد شد مگر آن‏كه يار گوشة چشمي بر معشوق اندازد و لطف و كرمش را شامل حال او كند.

اگر لطف يار نباشد، كوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد.

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: چهارشنبه ششم شهریور 1387

 

براي نجات آدمي از گرداب و وسوسه‏هاي تمام ناشدني دنيا، بايد نگرش فقر و عشق را توسعه داده، بذرش را در اعماق وجود كاشته، آبياري و مراقبت كرد تا سرانجام، محصول آرامش و رستگاري از آن برداشت نمود. يكي از روش‏هاي مؤثر گسترش چنين انديشه‏اي، نگارش و به تحريردرآوردن هنرمندانة مظاهر و جلوه‏هاي فقر و عشق بوده كه كاري است بس سترگ و اگر كلام خدا و معصوم به ياري نيايند، كمتر كسي موفق به انجام تمام و كمال آن خواهد شد.

از طرفي اما، يکي از نگراني‏هاي دائمي عاشقِ منتظر خورشيد اين‏ست که نتواند به‏درستي واژه‏هاي فقر و عشق را به تصوير درآورده و از همه مهمتر، افکارش نتوانند در شعاعي مورد انتظار، بازتاب پيدا کرده، تن و روان تشنگان و خستگان در راه را آسوده و سيراب كند.

بيهودگي است اگر افکار و آثار نويسندة عاشق، در ميان انبوهي از کلمات و واژگان که روزانه توليد مي‏شوند و مخاطبان خاص‏شان را پيدا مي‏کنند، ناپديد شوند، چون "نبودن" بهتر از "گم‏شدن" است و "مرگ" افضل از "بيهودگي".

حضور معني‏دار کلمات عاشق منتظر نزد مخاطبانش سرشار از جلوه و خواستني وصف‏ناشدني است، اگر کلمه‏هاي رقصان و طناز مخاطبش را نيابد، مثل آبي زلال و گوارا مي‏ماند که در گودالي بماند و پس از مدتي کوتاه، "يکنواختي" سبب تعفن و تيره‏شدن آن شود؛ پس "کلمه" را يکنواختي زيبنده نباشد که حکم مرگ نويسنده‏اش را توشيح مي‏کند.

اما عاشق منتظر خورشيد، بايد مدام از آمدن خورشيد،‌ جلوه‏هاي تمام ناشدني عشق و عظمت فقر بنويسد و کلمات را موم افکارش ساخته، از آن‏ها  زيباترين و تأثيرگذارترين واژگان و عبارات را بيافريند تا زنده بماند، بنابراين راز حيات نويسندة‌ عاشق و حضورش در دل و افکار مخاطبانش، در اجتناب از يکنواختي است.

براي آن‏که کلمات از يکنواختي خارج شوند، بايد دنيايي سرشار از سازندگي، مسؤوليت، بينشي جهت‏يابي شده، رسالتي اجتماعي و تاريخي و فرهنگي، اميد، علم، معرفت، شعور، دوست‏داشتن، خودآگاهي ملي- فرهنگي- ديني- اجتماعي- انساني و حتي طبقاتي و قومي طراحي کرده و چنين دنيايي را با نگرش فقر و عشق آشتي دهد. چراكه رهرو آزادانديش معتقد است دنيايي با مسؤوليت و سازندگي و ديگر مؤلفه‏هاي پويايي همراه است كه سكانش در دستان باتدبير فقر و عشق باشد و با چنين نگرشي هدايت شود، وگرنه پس از مدتي به پوچي و سردرگمي و بن‏بست خواهد رسيد.

عاشق منتظر مي‏خواهد کتابي از افکارش برجاي گذارد که سراسر، حرکت و پويايي و شعور و سازندگي و طراوت باشد و به‏تعبيرِ "سهراب سپهري":

"و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي‏آيد

و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست

و کتابي که در آن ياخته‏ها بي‏بعدند."

اما همين كتاب بايد با نور عشق روشن شود و صفحاتش بوي وارستگي، فقر يا بي‏نيازي به‏غير را بدهند، وگرنه ظلمت و سياهي بر آن چنگ خواهد انداخت و جلوه‏هاي زيبايي و طراوتش را از بين مي‏برد. به‏عبارت ديگر، زبان نويسندة‌ عاشق بايد زبان مردمش باشد و اگر نتواند با زبان حال مردمش بنويسد و افکارش را بيان کند، بيهودگي و يکنواختي به سراغش خواهد آمد و حتي اگر در تاريخ گم نشود، از او و آثارش به نيکي ياد نخواهند کرد.

"ماري آنتوانت" از نويسندگان تواناي فرانسه بود و آثارش را بسياري از فرانسوي‏ها مي‏شناختند، اما "عاشق" نبود و زبان حال مردمش را نمي‏دانست و در دنياي اشرافي خويش مي‏زيست. در کوران اغتشاشات که ملت فرانسه انقلابي فراگير را تدارک مي‏ديد، وقتي شنيد که بسياري از مردم "نان" ندارند و از گرسنگي تلف مي‏شوند، با تعجب پرسيد که چرا آن‏ها "بيسکويت و شکلات" نمي‏خورند تا زنده بمانند!

اگر نويسنده، زبان مردمش را نداند، مثل آن سياست‏مداري مي‏شود که نمايندة مردم است و به زبان آن‏ها تکلم مي‏کند، اما حرف آن‏ها را نمي‏فهمد که امثال‏شان در اقصاء نقاط دنيا از جمله ايران، فراونند.

در حکومت محمدرضا شاه، "کديور" نمايندة مشهد در مجلس شوراي ملي بود. براي سرکشي و اطلاع از وضعيت مردم به حوزة انتخابيه‏اش رفته، وقتي عدة زيادي از مردم، شکايت از گراني و کمبود ارزاق عمومي و مشکلات فراوان معيشتي مي‏کنند، براي آن‏که با مردم همدردي کرده باشد، در پاسخ اظهار مي‏دارد:

"واقعاً عجيب است، وضع ارزاق سرسام‏آور شده است؛ همين دو سه سال پيش وقتي يک بطري شامپاني يا ويسکي يا جين سه ستارة فرانسوي، آمريکايي يا انگليسي برايمان مي‏آوردند با خوراک مفصل و حتي کباب غاز سرخ شده در شراب، هر نفر حسابش مي‏شد دويست و حداکثر اگر مي‏خواست اجحاف هم بکند، دويست و پنجاه تومان. اما حالا يک ليوان مشروب خارجي با غذاي معمولي مثل جوجه‏کباب يا شاتوبريان مي‏خوري، مي‏بيني بيش از صد تا دويست تومان مي‏شود و براي همين است که همة مردم، ته دلشان اعتراض دارند!" و "دکتر شريعتي" در بيان وضعيت اين دو زبان متفاوت كه از دنياي دو نويسنده متفاوت كه يكي عاشق منتظر است و ديگري منتظر هوس‏باز، به شيوايي مي‏گويد:

"مي‏بينيد که هر دو به زبان محاورة فارسي حرف مي‏زنند، اما روي دو موج! هردو يک نوع کلمات را به‏کار مي‏برند، اما معني و احساس و روح هر کلمه‏اي در ذهن دو نفري که به دو طبقة اجتماعي و دو جو فرهنگي و روحي وابسته‏اند، دو تا است.

"اي بسا هند و ترک همزبان

وي بسا دو ترک چون بيگانگان!"

اگر نويسنده زبان حال مردمش را نداند و با مشکلات، آلام، سختي‏ها، دردها و حتي شادي‏هاي آن‏ها مأنوس و آشنا نباشد، به يکنواختي و بيهودگي دچار شده، هرگز به نشئة بيداري نرسيده، در كوير زندگي براي هميشه مانده و همان‏جا دچار يكنواختي و مرگ تدريجي مي‏شود.

چنان‏چه سياست‏مداران و رهبراني هم که زبان حال مردم را نمي‏فهمند، حتي اگر به کسوت آن‏ها درآيند، مرگ مختومي پيش‏رو خواهند داشت و در كوير زندگي يكه و تنها مي‏ميرند و اگر هم نامي از خود برجاي گذارند، نام نيكي نخواهد بود.

زبان حال مردم كه وسيلة‌ گذر از كوير زندگي است اما، زبان "فقر و عشق" است که نويسنده بايد با آن سخن بگويد و تفکر کند، زباني که در طول قرون و اعصار با همة ملت‏ها همراه بوده و توانسته نويسندگان بزرگي را در دامان خود بپروراند.

زباني که فلسفة تاريخ بشر، تحولات اجتماعي- سياسي و حقايق تاريخي‏اي را که "ريمون آرون" از آن به "ابعاد وجدان تاريخي" ياد مي‏کند، تفسير و تحليل مي‏کند.

حقايق تاريخي‏اي که با زبان فقر و عشق تفسير مي‏شوند، راه خطا نمي‏روند و به‏درستي، ابعاد روشني از وجدان تاريخي را معلوم مي‏کند که ملت‏ها پايه‏گذار آنند و علاوه بر اديان الهي که به‏روشني مسؤوليت اجتماعي و سير تاريخي بشر را ترسيم کرده‏اند، مکاتب مختلف "اومانيسم" در تمامي شاخه‏ها از جمله: روان‏شناسي و جامعه‏شناسي تلاش فراوان کرده‏اند بلکه گوشه‏اي از ابعاد آن‏را تفسير و تأويل کنند تا آن‏ها نيز سهمي براي نجات بشر از كوير زندگي داشته باشند.

٭

"گوش كن از درد مي‏گويم سخن

چيست غير از درد مردم درد من

درد مردم چيست غير از درد عشق

آفرين بر عشق و دستاورد عشق

درد عشق آبستن بيداري است

انقلاب مست در هشياري است"- احمد عزيزي

اين‏چنين است کساني‏که با زبان فقر و عشق آشنايي ندارند، همچون "ولتر" که مي‏خواست در کار آفرينش دخالت کند و علت بدي‏ها را مشيت الهي مي‏دانست و در جواب پرسش مدام خود که: کيستم؟ کجا هستم؟ به کجا مي‏روم؟ از کجا آمده‏ام؟" مي‏گويد:

"ذره‏يي بي‏مقدار و محکوم به درد و رنج؛

بر روي توده‏يي از گل و لاي

که سرنوشت، او را به بازي گرفته

و ديو مرگ در کمين جانش نشسته است."

يعني، او خود را محكوم به ماندن و فناشدن در كوير زندگي مي‏ديد و راه نجاتي براي گذر از آن‏را براي خود نمي‏يافت. اما در مقابل، "روسو" فيلسوف هم‏عصرش که با فقر آشنايي داشت و با عشق در ارتباط بود، در جوابش مي‏نويسد:

"بهتر است به جاي سرودن اشعاري در مذمت زندگي، يا اشعاري که موجب سستي معتقدات مردم مي‏شود، به نوشتن کتابي دربارة وظايف اجتماعي مردم بپردازيد و آنان را به اطاعت از اصول اخلاقي برانگيزيد." به‏عبارت ديگر، روسو راز گذر از كوير را، تن دادن به آن‏دسته از وظايف اجتماعي مي‏دانست كه زبان حال مردم را به‏خوبي بازگو كرده و راه نجات آن‏ها را نشان دهد.

نويسنده‏اي که نگران وظايف اجتماعي،‌ رفاه، معنويت و آزادگي مردم باشد، قادر به فهم فقر است و زماني که مردم را به اصول اخلاقي ترغيب مي‏کند، با عشق ممزوج شده، از بيهودگي و يکنواختي فاصله گرفته، مي‏تواند اميدوار باشد که نوشته‏هايش براي مخاطبان، "دم‏دستي" نشوند و افکارش در شعاعي بلند و فراگير، بازتاب پيدا کرده و بنابراين، باور خواهد كرد که آثارش حتي در ميان انبوهي از کلمات و واژگان که روزانه توليد مي‏شوند، ناپديد نمي‏شوند، پس هميشه "ماندگار" شده و گم نخواهند شد.

اوج چنين انديشه‏اي را در آثار انديشمندان، دانشمندان، روشنفکران، هنرمندان، مصلحان، رهبران و بزرگان ديني و سرانجام، امامان و پيامبران مي‏توان مشاهده کرد كه همگي عاشقان منتظري هستند براي اصلاح اوضاع بشر و نشان دادن راهي براي خلاصي از تشنگي كوير.

مصاديق و نمونه‏ها فراوانند. براي مثال در نوشته‏هاي مولاي متقيان، سراسر شيدايي و سازندگي و حرکت و پويايي و شعور و طراوت موج مي‏زند که حتي غيرمسلمانان را به حيرت و تحسين واداشته است، چراکه وقتي سخن و کلمه از فقر و عشق برمي‏خيزد، مرز ديني و عقيدتي و فکري و نژادي و قومي نمي‏شناسد و بر دل و روح تک‏تک آحاد مردم مي‏نشيند. 

تمامي حرف‏ها و کلمات امام علي (ع) سرماية بشريت‏‏اند، چراکه تک‏تک واژگان، فقر و عشق را به‏تصوير مي‏کشند تا انسان خود را تنها نيازمند خالق هستي دانسته، او را معبود و معشوق خود به‏حساب آورده و به‏طور طبيعي چنين انديشه‏اي كه در قالب كلمات جاودانه بيان شده‏اند، هرگز سر به ابتذال دنيا فرود نمي‏آورند.

حرف‏هاي سوزندة امام، سرماية دل تمامي صلح‏دوستان و عاشقان و فقرا و آزاديخواهان جهان است که هرگز در مقابل کژي‏هاي دنيا آرام نمي‏گيرند، اما روح را مي‏سوزانند و دل را از درون به آتش مي‏‏کشانند.

مخاطب کلمات و حرف‏هاي امام، مأواکنندگان کاخ‏هاي سبز و مرمر نيست که صاحبان کفش‏هاي وصله‏دار عاشقان و آزاديخواهاني است که نان دين و مردم را نمي‏‏خورند، ژست دين و روشنفکري نمي‏‏گيرند، حرف دين را براي اقتدار دنيا نمي‏‏زنند، امّا غصة انسان‏هاي محروم را در دل مي‏‏کارند.

کلمات و حرف‏هاي مولاي متقيان در اوج تنهايي و دلتنگي آزادي‏‏خواهان جهان، مرحمي بر دل‏هاي سوزان کوخ‏نشينان است و شمشير برنده‏اي بر قلب چرکين ضحاکان کاخ نشين. پس هرگز به يکنواختي و بيهودگي دچار نمي‏شوند و در دل تاريخ، پاينده و زنده باقي خواهند ماند.

اوج و شکوه کلمات، در روز "غدير" در بيانات رسول‏الله متجلي شد و حرف‏هاي غدير را آن‏چنان در لالة گوش‏ تاريخ زمزمه کرد که قلب تمامي فقرا و عاشقان در طول تاريخ، آرام گرفت، تنهائي و دلتنگي‏هايشان را جلا داد و روحشان را با آرامشي که در روح بلند مولاي متقيان موج مي‏‏زند، به‏پرواز درآورد.

"حرف‏هاي غدير" جاودانة تاريخ باقي خواهند ماند و بر عاشقانش، هميشه مبارک و ميمون است.

مكتب غدير، مكتب فقر و عشق است و بي‏مناسبت نيست كه استاد مطهري در كتاب "جاذبه و دافعه علي" در تبيين مكتب تشيع در فصل دوم مي‏نويسد:

"از بزرگترين امتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زيربناي اصلي آن محبت است. از زمان شخص نبي اكرم(ص) كه اين مكتب پايه‏گذاري شده، زمزمة محبت و دوستي بوده است. مكتب اميرالمؤمنين (ع) مكتب عشق و محبت است. عنصر محبت در تشيع دخالت كامل دارد. تاريخ تشيع با نام شيفتگان شيدايان و عاشقان توأم است. از اين‏رو تشيع مذهب عشق و شيفتگي است."

٭

بايد بنويسم هر روز و شب را

تا جوهر قلم

پاک کند گرد و غبار افکارم را.

٭

منزلتي نيست دل را

گر ننشيند دست کلمه

بر شانه‏هاي ذهن

و در گوش افکار

با عشوة قلم

نگويد اسرار نهان را.

٭

مهجورست دل

گر نباشد قلم

تا تصوير دل کند کلمه را.

٭

و تنهايي، بي‏انتها

گر نباشد عشق

تا مأواي کلمه کند، دل را.

٭

گر نباشد قلم

پنجرة افکار

غبارآلوده ست

و خانه ابري

و مسير فردوس

وهم‏انگيز

بي‏گذرست خطة درياي گران را.

٭

آه قلم است

فرياد دل

که مي‏نشيند بر آئينة عرش

و حريري‏ست کلمه 

که مي‏کند زلال

شيشة آئينه را.

٭

خانه آفتابي ست.

٭

كلمات كه جاودانه شدند، باطن اشياء بر دل عاشق منتظر نقش مي‏بندد و سير سلوك از ظاهر به باطن، بخشي از رفتار عادي نويسندة عاشق مي‏شود.

آن‏جا كه عاشق منتظر به باطن برسد، ظاهر و پوسته‏اي ساده مي‏بيند و ميل رسيدن به باطن ديگري پيدا مي‏كند؛

و در فرايند سير و سلوكي دوباره، پوسته و ظاهري مي‏بيند تا باطن ديگري را طلب كند تا عاقبت در باطني كه خود پوستة ديگري باشد، فنا شده، ميل به بقا پيدا كند؛

و اين‏همه براي خلاصي از كوير زندگي و رهايي از تشنگي آنست كه تمامي لايه‏هاي تو در توي آن، پوسته و ظاهرند؛

عاشق منتظر مي‏داند تنها يار مي‏تواند درمان تشنگي و هجران باشد و خلاصي از سرگشتگي و فراق؛‌ يعني باطن را بايد در يار جستجو كرد.

"شنيده‌ام سخني خوش که پير کنعان گفت

فراق يار نه آن مي‌کند که بتوان گفت

حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر

کنايتي‏ست که از روزگار هجران گفت

نشان يار سفرکرده از که پرسم باز

که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت"- حافظ

٭

واژه‏ها اما همه بهانه‏هايي‏اند براي ديدن يار و اگر باطن بر عاشق معلوم شود، استفاده از واژه‏ها را چه حاصل كه ملاقاتِ معشوق، مقصود را حاصل كرده است. آن‏جا كه عاشق، وصل به معشوق شود، واژه‏ها به‏يكباره بر ذهن سرازير خواهند شد و يكي پس از ديگري، كام را شيرين و روان را جلا خواهند داد. مهم وصل است كه بهانه مي‏خواهد وگرنه هيچ بهانه‏اي مقصود نيست و آن‏چه منظور است، اتصال به يار است.

آن‏جا كه باطن در يار بر عاشق معلوم شود،‌ ميل به يكي‏شدن و ذوب‏شدن در معشوق پيدا شده و تا وقتي‏كه عاشق به نيستي كامل نرسد و وجود خود را در يار ذوب نكند؛‌ آرام نخواهد گرفت و آن‏قدر به رفتن و جوشش و سلوك ادامه خواهد داد تا ديگر نفْس و مني نباشد تا بخواهد او را نابود كند. وقتي‏كه "من" نباشد،‌ همه‏جا يار باشد و در آن‏جا، ظاهر و باطن يكي ‏شده، وحدت در عالم مستولي مي‏شود.

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

موضوع: دوشنبه چهارم شهریور 1387

 

بايد در سفر زندگي؛

قبل از آن‏كه رخت بربنديم و آمادة ملاقات با يار شويم،

حتي براي يكبار هم كه شده، زيباترين شعر زندگي خود را سروده؛

آن‏را بر پهنة كوير زندگي‏مان با زيباترين واژه‏هايي كه تمامي از جنس احساس باشند، نقش بنديم؛

تا بر تشنگي و خشكي كوير، آب حيات پاشيده؛

و چشمان خستة عمر را با عطري از ياس و شقايق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛

 به نشئة بيداري رسيده؛

تا چگونه ديدن را براي رفتن به سوي دوست بياموزد..............

زيباترين شعري كه همنشين وفاداري باشد در صندلي خالي عمرمان كه هرگز احساس تنهايي و بي‏كسي و درماندگي نكنيم.

زيباترين شعري كه آن‏را همه دوست داشته باشند و وقتي زير لب زمزمه مي‏كنند، فطرت پاك و زلال خويش را در آيينة دنيا ببينند.  

زيباترين شعري كه طعم فقر را در كام‏مان بنشاند و دنيا را با تمامي ظواهرش، پوچ دانسته تا بدانيم كه در واقع، خود در برابر خالق بي‏همتا هيچ بوده و هر چه هست، از اوست و هرچه داريم، متعلق به اوست.

زيباترين شعري كه تنها براي يار سروده شود و تمنا و وسوسة دنيا در آن حضور نداشته باشد؛ يعني شعر زندگي‏اي كه رنگِ فقر را داشته و متعلق به خود نباشد.

زيباترين شعري كه نگرش وحدانيت را در سطرسطر آن بتوان ديد و عظمت خالق يكتا را توسط آن بتوان درك كرد.

زيباترين شعري كه آدرسي از خانة دوست برايمان آورده و مسير سبز رفتن را به‏سوي معشوق با واژه‏هاي نوراني خويش،‌ روشن كند.  

 

نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |

All Rights Reserved by DR. Rahimi boroujerdi© کلیه حقوق محفوظ است. هرگونه نقل و استفاده از مطالب این صفحات، تنها با ذکر کامل "منبع" همراه با نام نویسنده: دکتر علیرضا رحیمی بروجردی، مجاز خواهد بود Ferdoss