|
|
About
![]()
|
"ايستادهاي" كه سراسر وجودش را مبارزهاي شيرين و دلچسب براي رسيدن به اهداف متعالي پر كرده و لحظه لحظة هستياش را معني ميبخشد. ايستادگي، خصلت مبارزان است و زيبايي حركتشان؛ تا زمين زير پايشان افتخار كند و آسمان بالاي سرشان بر نگاهكردن به آنها مغرور شود. ٭ بر ابرهاي باران هرگز اخم نكردهام و پا بر بال هيچ فرشتهاي نگذاشتهام تنها جرم من ايستادگي است اگر ايستادگي جرم است ابرهاي باران و تمامي فرشتگان ايستادهاند آري، من مجرمم و آسمان از اين جرم آگاه است. ٭ و امروز نيز علي(ع) ايستاده است تا درس آزادگي، ايستادگي و بندگي به عاشقان و رهروان مسير فقر و عشق بياموزد. علي(ع) ايستاده است تا خفتگان را بيدار؛ مستان را هوشيار؛ گمشدگان را پيدا؛ سرگشتگان را نجات و بيپناهان را پناه دهد. علي(ع) ايستاده است تا همه درهاي بسته و نوميدي را باز؛ چهرگان افسرده را شاد و خورشيد وجود تمامي انسانها را با گرما و نور الهي از درون تيره و تارشان بيرون آورد. علي(ع) ايستاده است تا من و تو بيايستيم و راز ايستادگي را نسل به نسل در گوش فلك بخوانيم.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
بر صفحة دل، زيباترين واژههاي عشق و توكل را با اميد به فرداي زيبا نوشته و خاطرات ديروز را در دفترچة خاطرات ذهن، رهتوشة پرواز افكار بهسوي دنيايي روشن و سراسر از عشق و بالندگي و آزادگي كرده تا مسير سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود. براي "رفتن" بايد "ايستاد" تا جلوههاي نور در دوردستها نمايان شده، امواج اشراق و دانايي در شبستان قلب هويدا شوند. "ايستادگي" رمز پرواز است بهسوي اميد و آرزوهاي بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر. ميروم منزل به منزل در سراي عاشقي تا شوم محرم به كوي عاشقي در طريق عاشقي، ايستادگي مردانگي است گر شوم خسته، نباشد راه و رسم عاشقي عاشقان ايستاده ميميرند، مردن نخستين منزل است از خدا خواهم بميرم در سراي عاشقي
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
................در كوير زندگي با صداي بلند بايد از حديث رفتن گفت و زيباترين واژههاي عاشقانه را براي يار سرود؛ واژههاي پراحساسي كه روي شاخههاي بهگُل نشستة دل، خبر آمدن خورشيد را در صور اسرافيل بدمند. واژههايي كه جملگي، حرفها و كلمات جاودانهاي باشند كه در دل روزگار بمانند و توسط امواج عشق، بر تمامي دلهاي منتظر و مشتاق بنشينند. واژههايي كه بوي عشق بدهند و مزة فقر؛ تا تنها براي يار سروده شوند و تمنايي از غير يار نداشته باشند. واژههاي عاشقي، واژههاي غم و حسرت نيستند تا بوي بيكسي و درماندگي بدهند؛ معشوق كجا ميخواهد كه عاشق بيكس و غمدار باشد؟ واژههاي عاشقي، واژههاي تازگي، نوشدن، دلدادگي و پويايياند و اگر مزة فقر ميدهند براي آنست كه وابسته به غير نباشند، از غير طلب نكنند و براي غير از يار به زيور درنيايند؛ و اين نه به آنست كه معشوق، همه را براي خود ميخواهد كه او نيازي ندارد؛ بلكه عاشق است كه جملگي براي يار ميخواهد تا به غير از يار نبيند. واژههاي عاشقي، واژههايي ماندگارند و با گذر زمان و تغيير شرايط، از بين نميروند؛ بلكه ژرفانديش شده و با وسعتي درحال گسترش در آسمان بينهايت دلدادگي، طراوت و تازگي خود را بر تمامي لحظات زندگاني بشر پخش ميكنند؛ تا بهترين آفريدة خدا، هيچگاه احساس تنهايي نكند و خود را از رگ گردن به يار نزديكتر ببيند. براي عبور از كوير، بايد مسلح به واژههاي دلدادگي شد تا چراغ راهنما و هدايتي باشند براي تنهاي خسته و تشنهاي كه بهدنبال گمشده و مرشدي از عالم غيباند تا خستگي از تن بدر كرده، به نجات برسند و تن تشنه را بر آب معرفت واژگان دلدادگي زده، سيراب شوند. آنكه با فقر آشنايي و مجالست داشته باشد، زودتر از خستگي خلاصي يافته، بر تشنگي فايق آمده و سرانجام به فلاح و رستگاري ميرسد. بينيازي از غير، مرحمي است بر زخمهاي كهنهاي كه بر جسم و روان خسته و تشنه مينشينند و جز سرگذاشتن بر آستان يار و دريافت لطف از درگاهش، داروي شفابخش ديگري يافت نشود. واژههاي عاشقي، تنهاي خسته و تشنه را به سلامت از كوير خشك و سوزان دنيا رهانيده، درهاي معرفت در سرزمينهاي سبز را يكي پس از ديگري به روي چشم دل باز كرده تا حركت از پوسته به هسته و تكرار مكرر آن تا فنا و بقا ادامه پيدا كند. در كوير ماندن بيهودگي است، روزمرگي است، مردگي است. بايد رفت، بايد حتي از دشتهاي سرسبز و جنگلهاي انبوه گذر كرد؛ و به دريا پيوست؛ و بر قطره قطرة آبهاي پهنة عالم، حرفها و كلمات جاودانه را نقش بست تا براي هميشه بر دل روزگار بمانند و از صحنة عالم محو نشوند....................
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
زمانيكه به آخرين صفحات کتاب "دنياي سوفي"[1] رسيدم، به عبارات جالبي برخورد كردم كه شايستة تأملي دوباره بودند. کتاب مزبور را مدتها پيش مطالعه کرده بودم ولي مطالعة دوبارة هر كتاب برايم تازگي و طراوت و لذت ديگري را بههمراه ميآورد. اعتقاد دارم که کتابهاي خوب را بايد چندين بار و در فواصل زماني مختلف مطالعه کرد تا دنياهاي متفاوتي را که در کتاب نهفتهاند، بلکه آشکار شده، اسرارشان شايد هويدا شوند. مطالب کتاب دنياي سوفي از آنجهت برايم از اهميت بيشتر برخوردارند که نگارش کتابي پيرامون همين موضوع را تحت عنوان: "سير تفکر عصر جديد در اروپا" در سال 1366 به پايان رسانده، آنرا از آمريکا به استاد "فخرالدين حجازي" که از دوستان قبل از انقلاب و يکي از مديران ارشد "انتشارات بعثت" بود، ارسال كردم که متعاقباً در سال 1368 توسط انتشارات مزبور به زيور طبع آراسته شد. دو فصل نخست کتاب يادشده با عنوان جديد: "سير تحول انديشه و تفکر عصر جديد در اروپا" توسط "شرکت چاپ و انتشارات علمي" در سال 1370 تجديد چاپ مجدد شد ولي متأسفانه نسخهاي از هيچکدام در بازار يافت نميشوند. تمامي استعارهها و تعابيري كه در كتاب "دنياي سوفي" توسط نويسنده بهكار گرفته شدهاند، ضمن آنكه خط سير تاريخ بشريت را بهشيوهاي هنرمندانه بهتصوير ميكشاند، اما بهگونهاي ميخواهد مسير رسيدن به حق و حقيقت را عيان كرده، داستان عبرتآموز مبارزات آزاديخواهان را طي تاريخ، بيان كند؛ داستاني كه شنيدنش هيچگاه از طراوت و تازگي نميافتد و هميشه حرفي براي گفتن خواهد داشت. هميشه ميخواستم در مورد بازداشت، زنداني شدن و تبعيدي خودساختة استادان دانشگاه، نويسندگان و انديشمندان مطلبي به رشتة تحرير درآورم، اما فرصت نگارش چنين نوشتهاي مهيا نميشد، تا اينكه برخي از فيلسوفهاي معاصر، به جرم جاسوسي، با سر و صداي زياد بازداشت شدند. موضوع بازداشت اين قبيل افراد آنقدر برايم تعجبآور بود که دائم از خود ميپرسم مگر يك استاد دانشگاه يا فيلسوف و انديشمند، به كدامين بخش از اسرار طبقهبندي شدة كشور دسترسي دارد كه بتواند آنها را در اختيار بيگانگان قرار دهد! شايد عباراتي را که از کتاب "دنياي سوفي" در "گيومه" نقل ميكنم، تماميت بخشي از مطالبي باشند، که در ذهن نهفته دارم و امروز آنهارا در قالبي نو مياندازم. شايد آنچه پيرامون ما ميگذرد، تنها ((جشني فلسفي)) باشد که ريشه در تاريخ داشته، امروز ما شاهد برخي از جلوههاي آن هستيم! مجلسي که در گذشته پايان نيافته، بلکه همچنان ادامهاش در آينده و براي نسلهاي بعدي، قابل تکرار و بازگوئي است. و مگر بررسي تاريخ براي كمك به فهم آينده نيست، آنطور كه "توكوديدس" يك قرن پيش از ارسطو معتقد بود: "نيت من براي مطالعه تاريخ به دست دادن شناخت دقيق گذشته است تا كمكى باشد به فهم آينده كه در سير امورانسانى گرچه عيناً بازتاب گذشته نيست، ولى ناگزير شبيه به آن است." و "گويتچاردينى" اضافه مىكند كه: "هر آنچه در گذشته بوده است و اكنون هست، در آينده نيز خواهد بود. فقط نامها و ظواهر چيزها تغيير مىپذيرند و لذا آنكس كه چشم بصيرت ندارد آنها را نخواهد شناخت." اگر به چنين تعبيرهايي از تاريخ كه چندان هم خوشبينانه نبوده و مورد اعتراض برخي از انديشمندان ازجمله: "ماكياولي" قرار گرفته است، اعتقاد داشته باشيم، ميتوانيم ادعا كنيم كه تاريخ نمايانگر يك جشن فلسفي بزرگي از گذشته است كه سفرة امروز را تدارك ديده و مقدمات سور و سات آينده را فراهم ميسازد. در اينجا بيمناسبت نيست، نقلقولي از ماكياولي آورده شود. او ميگويد: "چه نادرست است به هر بهانهاي شاهد از روميان آوردن. زيرا برايآنكه مقايسهاي صحيح و معتبر باشد، ضروري است شهري [كشوري] داشتن مانند آنان و سپسحكم راندن بر آن با سرمشق گرفتن از ايشان"، چون "اگر نمونهها از هر جهت مانند يكديگر نباشند، بيفايدهاند از آنجا كه هر تفاوت بسيار كوچكي در هر مورد ممكن است علت انحرافهاي بزرگ در معلولات واقع شود." بههمين دليل "بر پايه رويدادهاي جاري، گفتارهايي درباره آينده نوشتن" كاري دشوار است، زيرا "هر چيز كوچك خاصي كه تغيير كند احتمالاً نتيجه را تغيير ميدهد. از اينرو، امور اين جهان را بايد روزانه مورد داوري قرار داد و حل كرد، از دور نميتواندرباره آنها به قضاوت نشست."[2] بهعبارت ديگر، براي تحليل اين "جشن فلسفي" كه انسانها طي تاريخ با آن روبهرو ميشوند، بايد از نزديك آنرا شاهد بود و مصاديقي از آنرا مشاهده كرد و سپس به قضاوت و داوري نشست. اما بايد توجه داشت كه داوري در مورد اين "جشن فلسفي" اگر با سلاح فقر و عشق صورت نگيرد، ممكن است جهتدار باشد و نتواند واقعيات را آنطور كه هستند، بهتصوير بكشاند. آوردن استعارههاي كتاب سوفي در اينجا به اين خاطر است كه گفته شود، همة انسانهاي آزادانديش در اقصاء نقاط دنيا، بهدنبال حقيقت و كشف واقعيتاند؛ اما "جباران حقير" با تمامي توان سعي در پنهانكردن حقيقتاند و بسياري از آنها ميپندارند كه مالك همة انسانها بوده و ميتوانند مشيت و سرنوشت آنها را رقم بزنند. -"..... ما در اينجا در يک جشن فلسفي دور هم جمع شدهايم. به همين خاطر ميخواهم درباره يک نکته فلسفي براي مهمانان عزيز صحبت کنم....... .........من و سوفي طي چند هفته گذشته، تحقيقات فلسفي مهمي انجام داديم و اکنون فرصتي است تا من نتيجه کارمان را برايتان بازگو کنم. ما پيچيدهترين راز هستيمان را براي شما عزيزان فاش خواهيم کرد......... ........پس از تحقيقات و بررسيهاي دقيق فلسفي که از فيلسوفان يونان باستان تا امروز را شامل ميشود، ما به اين نتيجه رسيديم که در ((ذهن)) يک ((سرگرد)) زندگي ميکنيم....." شايد هم به همين دليل باشد که "کارلوس کاستاندا" از قول "دون خوان ماتيوس" در کتاب "تعليمات دون خوان" نجوا ميکند: "دنيا مستقيماً با حواس ما درک نميشود، بلکه حايلي ميان ماست. در واقع ما هميشه يک قدم از تجربة زمان حال خود عقبتريم. لذا ما هميشه آنچه را که احساس ميکنيم، در حقيقت داريم به ياد ميآوريم." آندسته از رهبران سياسي كه رفتار مردم را هميشه با عينك شك و امنيتي نظاره كرده و مردم از ترس گرفتار شدن، دوگانگي در رفتار و گفتار از خود به نمايش ميگذارند، نمادي از زيستن در ذهن يك نظامي امنيتي را عيان ميسازند كه ميخواهند همه را در كنترل و انقياد ذهني و ايدئولوژيكي خود قرار دهند. كسانيكه تحت تأثير رفتار امنيتي رهبران سياسي روزگار ميگذرانند و به اجبار از خواستههاي آنها تمكين ميكنند، لاجرم از انديشة فقر و عشق فاصله گرفته؛ يعني از مفهوم بينيازي فاصله ميگيرند، چراكه به آنها تلقين ميشود كه حيات و مماتشان در دست قدرت حاكمه است و سرپيچي از فرامين دنياپرستانه و سلطهطلبانة آنها، ميتواند مجازات سنگيني درپي داشته باشد. بياعتنائي به جلوههاي دنيا و آزادمنشي اما براي اهل تفکر و كسانيكه هنوز در مكتب فقر و عشق درس آزادگي و دلدادگي ميگيرند، همان اندازه معتبر و واقعي است که براي دنياپرستان جنون تلقي ميشود و اگر کساني بخواهند اسراري را هويدا سازند، بايد هزينه پرداخت کرده، در مقابل قدرتجويان پاسخگو باشند. بزرگترين هديه و پيامي كه انديشة فقر و عشق براي آدميان بههمراه دارد، رهايي از اذهان جباراني است كه ميخواهند آدميان را به انقياد كشيده، طوق وابستگي بر گردنشان آويزان كنند. يعني، فقر و عشق با خود "آزادي" بههمراه ميآورد و "استقلال" واقعي به رهروان هديه ميكند، دو مفهومي كه در طول تاريخ مورد خشم و مخالفت "جباران حقير" قرار گرفته و آنها مدام درصدد تحديد آزادي و استقلال انسانها بودهاند. "آزادي" بهمعناي رهايي از اذهان تمامي بتها و الهههاي زر و زور و تزوير بوده كه ذهن آدمي را متقابلاً به انقياد و زنجير كشيده تا انسان از معشوق و خالق خود فاصله گرفته و سوداي عشق غير را در ذهن بپروراند. "استقلال" بهمعناي رهايي از "وابستگي" از نيازهايي است كه الهههاي دروغين در ذهن آدمي بهوجود آورده تا از مفهوم فقر و وارستگي فاصله گرفته و بهجاي بندگي خالق، عمري در خدمت جباران حقير قرار گرفته و بندگي آنها را نمايد. فقر و عشق با وابستگي و تملق و چاپلوسي و سياسيبازي و تمامي ظواهر و ابزاري كه بعضي از آدميان براي سلطهجويي و قدرتطلبي اتخاذ ميكنند، سازگاري نداشته و گويي اين سرنوشت تمامي عاشقان است كه عمري را به مبارزه عليه زشتي و تاريكي هزينه كنند تا زيبايي و نور هويدا شود؛ چراكه آنها نميخواهند فروافتادن زيبايي را شاهد باشند. "((رئيس خزانهداري شهر)) که از عصبانيت سرخ شده بود، فرياد زد:" -"اين حرفها جنون محض است. تمامش بيمعني است و بس..... هرکس سعي ميکند وظيفهاش را بهنحو احسن انجام دهد و علاوه بر اين بايد توجه داشته باشيم که در برابر هر چيز و هر کسي هم خود را بيمه کنيم؛ ولي يک دفعه بيکارهاي احمق از راه ميرسد و با ادعاهاي فلسفي مسخرهاش، همه چيز را پوچ و بياساس ميسازد!" حال به نظر شما در مقابل چنين هياهوهائي چه بايد گفت؟ طرفداران مكتب فقر و عشق عهد بستهاند كه تا جان در بدن دارند، پرچم حريت و بندگي عشق را برافراشته داشته و با بينيازي و وارستگي در جهت ابقا كلمة حق و پاسداري از نور و زيبايي از هيچ كوششي دريغ نورزند. يا همان مطلبي که ((آلبرتوي فيلسوف)) با تکان دادن سر ميگويد؟ -" شما بايد توجه داشته باشيد که در برابر اين شناخت فلسفي هيچ نوع بيمهاي پيشبيني نشده است...... ما نميتوانيم در برابر چيزي که هستيمان را تشکيل ميدهد، خودمان را بيمه کنيم. آدم نميتواند خودش را در برابر غروب آفتاب بيمه کند..... وقتي آدم بفهمد که فقط تصوري از ذهن کس ديگري است، بهترين کار سکوت است. ديگر حرفي براي گفتن نميماند. بههرحال تنها کاري که از دست من ساخته است، آموزش برخي نکات فلسفي به شماست. شماها به کمک فلسفه ميتوانيد نسبت به جهان ديدي انتقادي به دست آوريد. مهمتر از همه، اين است که بتوانيد در برابر ارزشهاي مورد نظر پدر و مادرهايتان نيز به تفکر بپردازيد و نسبت به آن ارزشها ديدي انتقادي داشته باشيد......." "((رئيس خزانه داري شهر)) هنوز ايستاده بود و با انگشتانش روي ميز ميزد:" -" اين مردک تبليغاتچي سياسي ميخواهد کاري کند تا آرا و عقايد سالمي را که ما، مدرسه و کليسا به جوانانمان ياد ميدهيم، از بين ببرد. اينان جواناني هستند که در اصل، نسل آينده را ميسازند و روزي خواهد رسيد که اينها وارثان ما باشند. اگر اين مرد مزاحم همين حالا مجلس ما را ترک نکند، من به وکيلم تلفن ميکنم تا تکليف ما را روشن کند." اما كسيكه با فقر و عشق درآميخته و تمامي سلولهاي بدنش لبريز از آنست، نهتنها غوغاسالاري امثال خزانهدار شهر را برنميتابد، بلكه در دل بر آن ميخندد. عاشق، رهرو، فيلسوف و انديشمند آزادمنش و آزادانديش در برابر اينهمه هياهو، به حرکت تاريخ و تغييرات نهفته در آن اشاره كرده، با تمامي وجود به روشنگري پرداخته و ميگويد: - "دنيا دايماً تغيير ميکند. البته زياد هم تعجبي ندارد." و از مخاطبان خود بويژه جوانان كه سازندگان بناي فردا هستند، خواهد پرسيد: - "تعجب نميکني که برايت اين تغييرات تعجبي ندارد؟" جاي افسوس است که بسياري، تمامي تغييرات پيراموني را ميبينند ولي همچون كثيري از گذشتگان، بيتفاوت از کنارشان عبور كرده تا سنت تاريخ محفوظ بماند تا نسلي ديگر هويدا شود. اما آنهائي که ميبينند و در برابر تغييرات احساس مسؤوليت ميکنند، اعتراض و مبارزه را پيشه كرده، در برابر ارزشهاي سنتي پدر و مادرها به تفکر ميپردازند و نسبت به آن ارزشها ديدي انتقادي ابراز ميدارند تا ديگران را به هوش آورده و نسبت به تغييرات پيراموني آگاه سازند. متفاوت ديدن جهان پيراموني را بايد از الزامات جواني بلكه روشنفكري دانست؛ چراكه جهان بهطور مرتب درحال تغيير است و براي درك چنين تغييراتي بايد نگاهي متفاوت نسبت به گذشتگان داشت تا فهم جهان ميسر شود. اين نكتة ظريف اما ساده را بسياري از نسلهاي پيشين قادر به فهم نيستند، پس با فرزندان خود مخالفت كرده، ميخواهند آنها را به اجبار به همان مسيري هدايت كنند كه خود و پدرانشان طي طريق كردهاند. بويژه مادران حساس، با نگراني فرزندان خود را نظاره كرده، نجوا ميكنند: -"نه. اين تظاهرکنندگان رفتار خشونتآميزي ندارند. فقط خدا کند بوتههاي گل سرخ را لگد نکرده باشند. البته اصلاً سر درنميآورم، تظاهرات؛ آنهم در يک کوچه دورافتاده و جلوي باغچه خانه ما چه اهميتي ميتواند داشته باشد و به چه درد ميخورد؟....." اما جوانان رشيد اين مرز و بوم که مام وطنشان را عزيزتر و شيرينتر از جان ميدانند و حاضرند خون سرخشان را براي آبياري بوتههاي گل سرخ وطن هديه كنند، با آرامش و متانت يك متفكر، انديشمند، فيلسوف و استاد پاسخ خواهند داد: -"اين يک تظاهرات فلسفي است. فيلسوفهاي واقعي، بوته گل سرخ را لگد نميکنند." تمامي عاشقان، روشنفكران، انديشمندان، نويسندگان، هنرمندان و رهبران سياسي- اجتماعي و فرهنگي كه درد دين داشته و عشق وطن در سينه نهفته دارند، گوهر مشتركي در كف دارند كه با وجود تمامي اختلافهاي ظاهري، با يكديگر در فقر و عشق مشتركاند.
[1] - "يوستاين گاردر" با ترجمه "کورش صفوی" (1379) [2] - "فلسفه و تاريخ"، "رابرت برنز"، ترجمه: "عزت الله فولادوند" نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
عاشق منتظر، ياد گرفته كه تمامي غمهاي دنيا را يكسره از روان خويش پاك كرده و جاي آن، غم يار را در دل بنشاند. غم يار كه در دل نشيند، تمامي ظواهر دنيا از كمترين ارزشي برخوردار نميشوند و غمي از دنيا بر دل باقي نميماند. شيريني غم يار چنان است كه عاشق آنرا با هيچ كدام از ظواهر فريبنده و طناز دنيا عوض نكرده و تا ديدن رخ يار، غمش را از دل برون نخواهد كرد. ٭ "سه درد آمد به جانم هر سه يکبار غريبی و اسيری و غم يار غريبی و اسيری چاره داره غم يار و غم يار و غم يار"- بابا طاهر ٭ غم يار كه بر دل نشيند، عاشق بهصورت يار درآمده، تمامي خصايص و رفتارها و پندارهاي ناروا را از خود پاك كرده، آمادة ملاقات با يار ميشود. غم يار كه بر دل نشيند، پاكي و طهارت نفس بر عاشق مستولي شده، خانة دلش را از تمامي گرد و غبارهاي دنيا پاك كرده، آمادة ملاقات با يار ميشود. غم يار كه بر دل نشيند، سينة عاشق فراخ، نفسش مطهر و نيتش پاك ميشود و تماميت سرور و شادماني را كه در رخ يار ميبيند، بر دل نشانده، آمادة ملاقات با يار ميشود.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
...........حديث انسانهاي دردمندي است كه با اشتياق و شتاب، بهدنبال شمع راه و گل زندگياند و ايامي در "گره کور کمار" حيرانند؛ دلي تشنه دارند که تنها با چشمة جوشندة معرفت يار سيراب و مست ميشوند و تني خسته که زير ساية لالههاي سرخ واژگون کوي يار، آرام ميگيرند و تا در آغوش معبود نلغزند، نشکفند. اگر به خانة معشوق نرسند، خود را در قفس زندگي محبوس ميبينند و با دلي سرشار از غم و اندوه در سينه، با همة وجود، رهايي را فرياد ميزنند. ٭ گفتي عزيز من باش، گفتم عزيزترينم گفتي نواي من باش، گفتم كه كمترينم گفتم به شهر خوبان، دلدادهاي ندارم گفتي ترا صد افسوس، عمريست در كمينم ٭ اگر مجنون ميدانست كه يار مدام معشوق را بهسوي خود ميخواند و گويي عمري منتظر دلداده است كه بيايد و به نواي او گوش فرا دهد، قلبش از سينه بيرون ميجهيد و آني دعوت حق را لبيك ميگفت. اما معشوق از ترس آنكه لبيكش با لالبيك مواجه شود، شيفته در كوير، سرگردان مانده، منتظر گوشة چشمي از طرف يار ميماند. ٭ سحرم گوش فلك پر شده از نغمة مرغ گفت كه غم هجران يار بسر آمد نسيم صبح سعادت به در برد درد فراغ رفيق روز وصالم به سلامت آمد ٭ انتظار ديدن يار، وجود عاشق را لبريز از اشتياق كرده، بر سر پيماني كه در ازل با معشوق خود بسته، پافشاري ميکند. درعينحال، دست دعا و تضرع بهسوي معبود دراز کرده و بر پيمانشکنيهاي سهوي که ناشي از غفلت بوده، اظهار ندامت كرده و چون به رحمت معشوق اميدوار و مطمئن است، پيماني محکمتر با معبود بسته و با دلي آرام و چهرهاي متبسم، محبوب خويش را عاشقانه ندا سر ميدهد كه: الهي! مرا در آغوش گرم و پرمهر خود ايمن فرما و هيچگاه مرا به خود وامگذار و من نيز عهد ميبندم که تا ابد بر سر پيمان عاشقي و دلدادگي باقي بمانم. ٭ "در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود"- حافظ ٭
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
..............و اما عاشقي كه اينهمه شيدايي و دلربايي و زيبايي فقر و عشق را بهتصوير ميكشد؛ براي رهايي از كوير زندگي و نجات روح و روان از تشنگي آن، پناهي جز يار ندارد تا در پناه لطفش؛ پنجرة آرزوهايش را باز كرده، به اميد عفو و بخشش در كوي يار به توبه و گدايي نشسته؛ منتظر ميماند؛ و منتظر بهترين ماه يا ايام خدا ميماند كه كلام عشق در آن نازل شده، تا شايد به لطف يار، از بهترين رزق برخوردار شود و دوباره منتظر ميماند؛ تا درد و حاجت خويش را با كمك نسيم سحر و آواز پرندگان خوشالحان به گوش يار رسانده، طلبش را براي وصل آشكار ساخته و از دوري و هجران شكايت كند و با تضرع و التماس ناله برآورد كه: "الهي! من لي غيرك"؛ "الهي! صبرت علي عذابك، فكيف اصبر علي فراقك"؛ و اينهمه را ميخواهد تنها با صداي قلم (كه عقل اول و روح اعظم بوده و از خون شهدا برترش دانستهاند) و حديث جانسوزش عيان كرده،؛ بلكه دل يار به رحم آمده او را از كوير سوزان و ملتهب به خانة امن و آسايش خود دعوت كند. "الهي! صبرت علي حر نارك، فكيف اصبر عنالنظر الي كرامتك"؛ و بهراستي، كدامين ايامي بهتر از ماه مبارك صيام كه انسان ميتواند در آن روح و روان خويش را صيقل داده، به درگاه احديت نزديك شود؛ ایام وصل بر عاشقان درگاه باريتعالي مبارك!
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
آيا بهراستي چگونه و چقدر زندگي کردهاي؟ كسيكه بتواند زيباترين شعر زندگيش را عاشقانه در گوش آفتاب بخواند، ميتواند حديث زندگي را با احساسي سوزانتر از خورشيد، در دل دريايي يار بسرايد. كمتر كسي تمنا دارد كه حديث زندگيش با تكرار روبهرو باشد و حالت يكنواختي پيدا كند. زندگي با شور و هيجان و پويايي و تلاش، لطف دارد و زنده است. زندگي با آواز پرندگان و صداي خروشان رودهاي دشتهاي سبز و تمامي مظاهر زيبايي خلقت كه جملگي برگرفته از نور معشوقاند، به حركت درميآيد و در كوير تنهايي آدمي به جريان ميافتد تا او هيچگاه احساس تنهايي و بيكسي نكند و هميشه يار را در كنار داشته باشد. عاشق بهخوبي ميداند كه در ميان جمعيتي انبوه، اگر يار نباشد تنهاست؛ يار كه در كنار باشد، عالم به كام خواهد بود. حديث زندگي عاشق، حديث فقر و عشق است؛ او كه تنها از يار ميخواهد، براي يار ميخواهد و غير از آن نخواهد. حديث زندگي را بايد با نواي عشق سرود، بر گوش يار سرود، با زبان معشوق سرود و سرانجام، بر نفس خويش جاري كرد تا آن شويم كه يار ميخواهد. عاشقِ فقير، حديث زندگي خويش را از عالم ملكوت به گوش جان شنيده؛ و انوار وحدانيت بر كل عالم هستي را با چشم دل مشاهده كرده؛ و صفحات كتاب مسطور را بر دل نقش بسته؛ و تمنا دارد كه اعمال و پندار و رفتارش را با سطرسطر لوح محفوظ منطبق كرده، به چهرة يار درآيد؛ و اينهمه ممكن نخواهد شد مگر آنكه يار گوشة چشمي بر معشوق اندازد و لطف و كرمش را شامل حال او كند. اگر لطف يار نباشد، كوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
براي نجات آدمي از گرداب و وسوسههاي تمام ناشدني دنيا، بايد نگرش فقر و عشق را توسعه داده، بذرش را در اعماق وجود كاشته، آبياري و مراقبت كرد تا سرانجام، محصول آرامش و رستگاري از آن برداشت نمود. يكي از روشهاي مؤثر گسترش چنين انديشهاي، نگارش و به تحريردرآوردن هنرمندانة مظاهر و جلوههاي فقر و عشق بوده كه كاري است بس سترگ و اگر كلام خدا و معصوم به ياري نيايند، كمتر كسي موفق به انجام تمام و كمال آن خواهد شد. از طرفي اما، يکي از نگرانيهاي دائمي عاشقِ منتظر خورشيد اينست که نتواند بهدرستي واژههاي فقر و عشق را به تصوير درآورده و از همه مهمتر، افکارش نتوانند در شعاعي مورد انتظار، بازتاب پيدا کرده، تن و روان تشنگان و خستگان در راه را آسوده و سيراب كند. بيهودگي است اگر افکار و آثار نويسندة عاشق، در ميان انبوهي از کلمات و واژگان که روزانه توليد ميشوند و مخاطبان خاصشان را پيدا ميکنند، ناپديد شوند، چون "نبودن" بهتر از "گمشدن" است و "مرگ" افضل از "بيهودگي". حضور معنيدار کلمات عاشق منتظر نزد مخاطبانش سرشار از جلوه و خواستني وصفناشدني است، اگر کلمههاي رقصان و طناز مخاطبش را نيابد، مثل آبي زلال و گوارا ميماند که در گودالي بماند و پس از مدتي کوتاه، "يکنواختي" سبب تعفن و تيرهشدن آن شود؛ پس "کلمه" را يکنواختي زيبنده نباشد که حکم مرگ نويسندهاش را توشيح ميکند. اما عاشق منتظر خورشيد، بايد مدام از آمدن خورشيد، جلوههاي تمام ناشدني عشق و عظمت فقر بنويسد و کلمات را موم افکارش ساخته، از آنها زيباترين و تأثيرگذارترين واژگان و عبارات را بيافريند تا زنده بماند، بنابراين راز حيات نويسندة عاشق و حضورش در دل و افکار مخاطبانش، در اجتناب از يکنواختي است. براي آنکه کلمات از يکنواختي خارج شوند، بايد دنيايي سرشار از سازندگي، مسؤوليت، بينشي جهتيابي شده، رسالتي اجتماعي و تاريخي و فرهنگي، اميد، علم، معرفت، شعور، دوستداشتن، خودآگاهي ملي- فرهنگي- ديني- اجتماعي- انساني و حتي طبقاتي و قومي طراحي کرده و چنين دنيايي را با نگرش فقر و عشق آشتي دهد. چراكه رهرو آزادانديش معتقد است دنيايي با مسؤوليت و سازندگي و ديگر مؤلفههاي پويايي همراه است كه سكانش در دستان باتدبير فقر و عشق باشد و با چنين نگرشي هدايت شود، وگرنه پس از مدتي به پوچي و سردرگمي و بنبست خواهد رسيد. عاشق منتظر ميخواهد کتابي از افکارش برجاي گذارد که سراسر، حرکت و پويايي و شعور و سازندگي و طراوت باشد و بهتعبيرِ "سهراب سپهري": "و نخوانيم کتابي که در آن باد نميآيد و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست و کتابي که در آن ياختهها بيبعدند." اما همين كتاب بايد با نور عشق روشن شود و صفحاتش بوي وارستگي، فقر يا بينيازي بهغير را بدهند، وگرنه ظلمت و سياهي بر آن چنگ خواهد انداخت و جلوههاي زيبايي و طراوتش را از بين ميبرد. بهعبارت ديگر، زبان نويسندة عاشق بايد زبان مردمش باشد و اگر نتواند با زبان حال مردمش بنويسد و افکارش را بيان کند، بيهودگي و يکنواختي به سراغش خواهد آمد و حتي اگر در تاريخ گم نشود، از او و آثارش به نيکي ياد نخواهند کرد. "ماري آنتوانت" از نويسندگان تواناي فرانسه بود و آثارش را بسياري از فرانسويها ميشناختند، اما "عاشق" نبود و زبان حال مردمش را نميدانست و در دنياي اشرافي خويش ميزيست. در کوران اغتشاشات که ملت فرانسه انقلابي فراگير را تدارک ميديد، وقتي شنيد که بسياري از مردم "نان" ندارند و از گرسنگي تلف ميشوند، با تعجب پرسيد که چرا آنها "بيسکويت و شکلات" نميخورند تا زنده بمانند! اگر نويسنده، زبان مردمش را نداند، مثل آن سياستمداري ميشود که نمايندة مردم است و به زبان آنها تکلم ميکند، اما حرف آنها را نميفهمد که امثالشان در اقصاء نقاط دنيا از جمله ايران، فراونند. در حکومت محمدرضا شاه، "کديور" نمايندة مشهد در مجلس شوراي ملي بود. براي سرکشي و اطلاع از وضعيت مردم به حوزة انتخابيهاش رفته، وقتي عدة زيادي از مردم، شکايت از گراني و کمبود ارزاق عمومي و مشکلات فراوان معيشتي ميکنند، براي آنکه با مردم همدردي کرده باشد، در پاسخ اظهار ميدارد: "واقعاً عجيب است، وضع ارزاق سرسامآور شده است؛ همين دو سه سال پيش وقتي يک بطري شامپاني يا ويسکي يا جين سه ستارة فرانسوي، آمريکايي يا انگليسي برايمان ميآوردند با خوراک مفصل و حتي کباب غاز سرخ شده در شراب، هر نفر حسابش ميشد دويست و حداکثر اگر ميخواست اجحاف هم بکند، دويست و پنجاه تومان. اما حالا يک ليوان مشروب خارجي با غذاي معمولي مثل جوجهکباب يا شاتوبريان ميخوري، ميبيني بيش از صد تا دويست تومان ميشود و براي همين است که همة مردم، ته دلشان اعتراض دارند!" و "دکتر شريعتي" در بيان وضعيت اين دو زبان متفاوت كه از دنياي دو نويسنده متفاوت كه يكي عاشق منتظر است و ديگري منتظر هوسباز، به شيوايي ميگويد: "ميبينيد که هر دو به زبان محاورة فارسي حرف ميزنند، اما روي دو موج! هردو يک نوع کلمات را بهکار ميبرند، اما معني و احساس و روح هر کلمهاي در ذهن دو نفري که به دو طبقة اجتماعي و دو جو فرهنگي و روحي وابستهاند، دو تا است. "اي بسا هند و ترک همزبان وي بسا دو ترک چون بيگانگان!" اگر نويسنده زبان حال مردمش را نداند و با مشکلات، آلام، سختيها، دردها و حتي شاديهاي آنها مأنوس و آشنا نباشد، به يکنواختي و بيهودگي دچار شده، هرگز به نشئة بيداري نرسيده، در كوير زندگي براي هميشه مانده و همانجا دچار يكنواختي و مرگ تدريجي ميشود. چنانچه سياستمداران و رهبراني هم که زبان حال مردم را نميفهمند، حتي اگر به کسوت آنها درآيند، مرگ مختومي پيشرو خواهند داشت و در كوير زندگي يكه و تنها ميميرند و اگر هم نامي از خود برجاي گذارند، نام نيكي نخواهد بود. زبان حال مردم كه وسيلة گذر از كوير زندگي است اما، زبان "فقر و عشق" است که نويسنده بايد با آن سخن بگويد و تفکر کند، زباني که در طول قرون و اعصار با همة ملتها همراه بوده و توانسته نويسندگان بزرگي را در دامان خود بپروراند. زباني که فلسفة تاريخ بشر، تحولات اجتماعي- سياسي و حقايق تاريخياي را که "ريمون آرون" از آن به "ابعاد وجدان تاريخي" ياد ميکند، تفسير و تحليل ميکند. حقايق تاريخياي که با زبان فقر و عشق تفسير ميشوند، راه خطا نميروند و بهدرستي، ابعاد روشني از وجدان تاريخي را معلوم ميکند که ملتها پايهگذار آنند و علاوه بر اديان الهي که بهروشني مسؤوليت اجتماعي و سير تاريخي بشر را ترسيم کردهاند، مکاتب مختلف "اومانيسم" در تمامي شاخهها از جمله: روانشناسي و جامعهشناسي تلاش فراوان کردهاند بلکه گوشهاي از ابعاد آنرا تفسير و تأويل کنند تا آنها نيز سهمي براي نجات بشر از كوير زندگي داشته باشند. ٭ "گوش كن از درد ميگويم سخن چيست غير از درد مردم درد من درد مردم چيست غير از درد عشق آفرين بر عشق و دستاورد عشق درد عشق آبستن بيداري است انقلاب مست در هشياري است"- احمد عزيزي اينچنين است کسانيکه با زبان فقر و عشق آشنايي ندارند، همچون "ولتر" که ميخواست در کار آفرينش دخالت کند و علت بديها را مشيت الهي ميدانست و در جواب پرسش مدام خود که: کيستم؟ کجا هستم؟ به کجا ميروم؟ از کجا آمدهام؟" ميگويد: "ذرهيي بيمقدار و محکوم به درد و رنج؛ بر روي تودهيي از گل و لاي که سرنوشت، او را به بازي گرفته و ديو مرگ در کمين جانش نشسته است." يعني، او خود را محكوم به ماندن و فناشدن در كوير زندگي ميديد و راه نجاتي براي گذر از آنرا براي خود نمييافت. اما در مقابل، "روسو" فيلسوف همعصرش که با فقر آشنايي داشت و با عشق در ارتباط بود، در جوابش مينويسد: "بهتر است به جاي سرودن اشعاري در مذمت زندگي، يا اشعاري که موجب سستي معتقدات مردم ميشود، به نوشتن کتابي دربارة وظايف اجتماعي مردم بپردازيد و آنان را به اطاعت از اصول اخلاقي برانگيزيد." بهعبارت ديگر، روسو راز گذر از كوير را، تن دادن به آندسته از وظايف اجتماعي ميدانست كه زبان حال مردم را بهخوبي بازگو كرده و راه نجات آنها را نشان دهد. نويسندهاي که نگران وظايف اجتماعي، رفاه، معنويت و آزادگي مردم باشد، قادر به فهم فقر است و زماني که مردم را به اصول اخلاقي ترغيب ميکند، با عشق ممزوج شده، از بيهودگي و يکنواختي فاصله گرفته، ميتواند اميدوار باشد که نوشتههايش براي مخاطبان، "دمدستي" نشوند و افکارش در شعاعي بلند و فراگير، بازتاب پيدا کرده و بنابراين، باور خواهد كرد که آثارش حتي در ميان انبوهي از کلمات و واژگان که روزانه توليد ميشوند، ناپديد نميشوند، پس هميشه "ماندگار" شده و گم نخواهند شد. اوج چنين انديشهاي را در آثار انديشمندان، دانشمندان، روشنفکران، هنرمندان، مصلحان، رهبران و بزرگان ديني و سرانجام، امامان و پيامبران ميتوان مشاهده کرد كه همگي عاشقان منتظري هستند براي اصلاح اوضاع بشر و نشان دادن راهي براي خلاصي از تشنگي كوير. مصاديق و نمونهها فراوانند. براي مثال در نوشتههاي مولاي متقيان، سراسر شيدايي و سازندگي و حرکت و پويايي و شعور و طراوت موج ميزند که حتي غيرمسلمانان را به حيرت و تحسين واداشته است، چراکه وقتي سخن و کلمه از فقر و عشق برميخيزد، مرز ديني و عقيدتي و فکري و نژادي و قومي نميشناسد و بر دل و روح تکتک آحاد مردم مينشيند. تمامي حرفها و کلمات امام علي (ع) سرماية بشريتاند، چراکه تکتک واژگان، فقر و عشق را بهتصوير ميکشند تا انسان خود را تنها نيازمند خالق هستي دانسته، او را معبود و معشوق خود بهحساب آورده و بهطور طبيعي چنين انديشهاي كه در قالب كلمات جاودانه بيان شدهاند، هرگز سر به ابتذال دنيا فرود نميآورند. حرفهاي سوزندة امام، سرماية دل تمامي صلحدوستان و عاشقان و فقرا و آزاديخواهان جهان است که هرگز در مقابل کژيهاي دنيا آرام نميگيرند، اما روح را ميسوزانند و دل را از درون به آتش ميکشانند. مخاطب کلمات و حرفهاي امام، مأواکنندگان کاخهاي سبز و مرمر نيست که صاحبان کفشهاي وصلهدار عاشقان و آزاديخواهاني است که نان دين و مردم را نميخورند، ژست دين و روشنفکري نميگيرند، حرف دين را براي اقتدار دنيا نميزنند، امّا غصة انسانهاي محروم را در دل ميکارند. کلمات و حرفهاي مولاي متقيان در اوج تنهايي و دلتنگي آزاديخواهان جهان، مرحمي بر دلهاي سوزان کوخنشينان است و شمشير برندهاي بر قلب چرکين ضحاکان کاخ نشين. پس هرگز به يکنواختي و بيهودگي دچار نميشوند و در دل تاريخ، پاينده و زنده باقي خواهند ماند. اوج و شکوه کلمات، در روز "غدير" در بيانات رسولالله متجلي شد و حرفهاي غدير را آنچنان در لالة گوش تاريخ زمزمه کرد که قلب تمامي فقرا و عاشقان در طول تاريخ، آرام گرفت، تنهائي و دلتنگيهايشان را جلا داد و روحشان را با آرامشي که در روح بلند مولاي متقيان موج ميزند، بهپرواز درآورد. "حرفهاي غدير" جاودانة تاريخ باقي خواهند ماند و بر عاشقانش، هميشه مبارک و ميمون است. مكتب غدير، مكتب فقر و عشق است و بيمناسبت نيست كه استاد مطهري در كتاب "جاذبه و دافعه علي" در تبيين مكتب تشيع در فصل دوم مينويسد: "از بزرگترين امتيازات شيعه بر ساير مذاهب اين است كه پايه و زيربناي اصلي آن محبت است. از زمان شخص نبي اكرم(ص) كه اين مكتب پايهگذاري شده، زمزمة محبت و دوستي بوده است. مكتب اميرالمؤمنين (ع) مكتب عشق و محبت است. عنصر محبت در تشيع دخالت كامل دارد. تاريخ تشيع با نام شيفتگان شيدايان و عاشقان توأم است. از اينرو تشيع مذهب عشق و شيفتگي است." ٭ بايد بنويسم هر روز و شب را تا جوهر قلم پاک کند گرد و غبار افکارم را. ٭ منزلتي نيست دل را گر ننشيند دست کلمه بر شانههاي ذهن و در گوش افکار با عشوة قلم نگويد اسرار نهان را. ٭ مهجورست دل گر نباشد قلم تا تصوير دل کند کلمه را. ٭ و تنهايي، بيانتها گر نباشد عشق تا مأواي کلمه کند، دل را. ٭ گر نباشد قلم پنجرة افکار غبارآلوده ست و خانه ابري و مسير فردوس وهمانگيز بيگذرست خطة درياي گران را. ٭ آه قلم است فرياد دل که مينشيند بر آئينة عرش و حريريست کلمه که ميکند زلال شيشة آئينه را. ٭ خانه آفتابي ست. ٭ كلمات كه جاودانه شدند، باطن اشياء بر دل عاشق منتظر نقش ميبندد و سير سلوك از ظاهر به باطن، بخشي از رفتار عادي نويسندة عاشق ميشود. آنجا كه عاشق منتظر به باطن برسد، ظاهر و پوستهاي ساده ميبيند و ميل رسيدن به باطن ديگري پيدا ميكند؛ و در فرايند سير و سلوكي دوباره، پوسته و ظاهري ميبيند تا باطن ديگري را طلب كند تا عاقبت در باطني كه خود پوستة ديگري باشد، فنا شده، ميل به بقا پيدا كند؛ و اينهمه براي خلاصي از كوير زندگي و رهايي از تشنگي آنست كه تمامي لايههاي تو در توي آن، پوسته و ظاهرند؛ عاشق منتظر ميداند تنها يار ميتواند درمان تشنگي و هجران باشد و خلاصي از سرگشتگي و فراق؛ يعني باطن را بايد در يار جستجو كرد. "شنيدهام سخني خوش که پير کنعان گفت فراق يار نه آن ميکند که بتوان گفت حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر کنايتيست که از روزگار هجران گفت نشان يار سفرکرده از که پرسم باز که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت"- حافظ ٭ واژهها اما همه بهانههايياند براي ديدن يار و اگر باطن بر عاشق معلوم شود، استفاده از واژهها را چه حاصل كه ملاقاتِ معشوق، مقصود را حاصل كرده است. آنجا كه عاشق، وصل به معشوق شود، واژهها بهيكباره بر ذهن سرازير خواهند شد و يكي پس از ديگري، كام را شيرين و روان را جلا خواهند داد. مهم وصل است كه بهانه ميخواهد وگرنه هيچ بهانهاي مقصود نيست و آنچه منظور است، اتصال به يار است. آنجا كه باطن در يار بر عاشق معلوم شود، ميل به يكيشدن و ذوبشدن در معشوق پيدا شده و تا وقتيكه عاشق به نيستي كامل نرسد و وجود خود را در يار ذوب نكند؛ آرام نخواهد گرفت و آنقدر به رفتن و جوشش و سلوك ادامه خواهد داد تا ديگر نفْس و مني نباشد تا بخواهد او را نابود كند. وقتيكه "من" نباشد، همهجا يار باشد و در آنجا، ظاهر و باطن يكي شده، وحدت در عالم مستولي ميشود.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
بايد در سفر زندگي؛ قبل از آنكه رخت بربنديم و آمادة ملاقات با يار شويم، حتي براي يكبار هم كه شده، زيباترين شعر زندگي خود را سروده؛ آنرا بر پهنة كوير زندگيمان با زيباترين واژههايي كه تمامي از جنس احساس باشند، نقش بنديم؛ تا بر تشنگي و خشكي كوير، آب حيات پاشيده؛ و چشمان خستة عمر را با عطري از ياس و شقايق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛ به نشئة بيداري رسيده؛ تا چگونه ديدن را براي رفتن به سوي دوست بياموزد.............. زيباترين شعري كه همنشين وفاداري باشد در صندلي خالي عمرمان كه هرگز احساس تنهايي و بيكسي و درماندگي نكنيم. زيباترين شعري كه آنرا همه دوست داشته باشند و وقتي زير لب زمزمه ميكنند، فطرت پاك و زلال خويش را در آيينة دنيا ببينند. زيباترين شعري كه طعم فقر را در كاممان بنشاند و دنيا را با تمامي ظواهرش، پوچ دانسته تا بدانيم كه در واقع، خود در برابر خالق بيهمتا هيچ بوده و هر چه هست، از اوست و هرچه داريم، متعلق به اوست. زيباترين شعري كه تنها براي يار سروده شود و تمنا و وسوسة دنيا در آن حضور نداشته باشد؛ يعني شعر زندگياي كه رنگِ فقر را داشته و متعلق به خود نباشد. زيباترين شعري كه نگرش وحدانيت را در سطرسطر آن بتوان ديد و عظمت خالق يكتا را توسط آن بتوان درك كرد. زيباترين شعري كه آدرسي از خانة دوست برايمان آورده و مسير سبز رفتن را بهسوي معشوق با واژههاي نوراني خويش، روشن كند.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
|