|
|
About
![]()
|
عاشق، چون در فكر يار باشد، حال خوشی دارد، چهرهاش آفتابیست، كه چنين احساسي را بايد در کوهستان دل عاشق جستجو کرد كه آنجا هرچه هست، طراوت و پاكي و آرامش و سكون دل است. در برهوت كوير اما غوغايي از حرفها و نقلهاي مختلف است كه همه را گرفتار خود كرده، آرامش و سكون دل را يكسره ازبين ميبرد. عاشق در برهوت كوير، نقل اطرافيان را از نظر گذارنده، با خود نجوا ميكند: پیامت را گرفتم نازنین! که میخواهی همه چیز و کس را به چالش بکشانی. حتی مرا که فقط برای دلم مینویسم تا زنگار نگیرد و بهاین بهانه، بودنم را حداقل به خودم نشان دهم؛ اما اگر نتوانم پاسخگوی تمامی "چراهایت" باشم، بدان که شقایق را در چشمانم کاشتهای! نوشته بودی که: "چرا اقتصاددانهای ما بحث جامعهشناسی میكنند؟ ...... چرا اقتصاددانها، سياستهای اقتصادی را به چالش نمیكشند و بحثهای بيشتر جامعهشناختی میكنند؟ جواب مرحوم دكتر عظيمی اين بود كه: ما اقتصادی نداريم كه روی آن بحث كنيم. ساختمانی نيست كه بشود روی آن تغييری ايجاد كرد. نظر شما را هم خواستم بدانم." جالب است، حداقل کسی بر عاشقي ميشورد و نگرش او را به كنكاش ميكشاند. عاشق عمری تلاش ميکند تا افکارش را به کسانیکه گمان ميبرد، آنها را میشناسد و گوشی برای شنیدن دارند، انتقال دهد، اما نهتنها گوشی برای شنیدن پیدا نميکند، بلکه ممكن است به بدترین صورت، هتک حرمت و آبرو شده و روحش را آزرده كنند و اگر همچنان مینویسد، نه به آن سبب است که آرزو دارد تا بشنوند. نه! اصلاً اینطور نیست که میداند هنوز گوشی برای شنیدن یافت نمیشود، پس مينويسد تنها براي عشق و رضاي خاطر او كه به تجربه دريافته است، بزرگترين سعادتي است كه ممكن است نصيب كسي در عالم دنيا شود. عاشق اکثراً در خواب میبیند که از گذرگاه کوهستانی سخت بالا میرود، از سربالائیها و شیبهای خطرناک عبور کرده، به صخرهای آویزان است، اما ایمن عبور میکند. مناظر بسیار زیبای کوهستانی اطراف در خواب، دلش را محصور کرده و درختان بلندی که بر حاشیه و دامنههای کوهها و تپهها صدها سال است که خودنمائی میکنند، سختی راه را پس میزنند و خنکی دلنوازی، روحش را آرامش میدهد. سپس به "جاده" میرسد و با سرعتی سرسامآور قصد عبور از آنرا دارد، اما همزمان، آرامش جاده، شوق ادامة مسیر را برایش مهیا کرده و با سرعت، او را با خود به مقصدی تعیینشده میبرد. جاده، آغوش گرمش را بدون منّت برایش میگشاید و او را که منتظر است؛ در دامن پراز مهرش جای میدهد تا احساس آرامش و امنیت کند. وقتی ماشین از میخهائی که وسط جاده فرو کردهاند، میگذرد، عاشق با تمامی وجود احساس میکند که حواس جاده بههم میریزد و دلش را به درد میآورد. در رؤیاهای عاشق، جاده آنقدر طولانی است که گوئی هیچگاه نمیخواهد تمام شود و چشمانش قادر به دیدن پایان آن نیستند؛ حس میکند که امتداد آن به آسمان میرسد. تنها جاده حال و هوای عاشق را میداند و سینهاش را برای راحتی و امنیت او، تختی روان کرده است و او، شاید بدون درک واقعی احساسی که جاده برایش تدارک دیده، از روی سینهاش میگذرد و بدون آنکه حتی یک لحظه سرش را به عقب برگرداند و از او تشکر و خداحافظی کند، جاده را در مقصد خود ترک کرده، درحالیکه دلِ جاده همچنان برایش شور میزند. دلش شور میزند تا عاشق حرفی نزند و کلمهای ننویسد تا دیگربار، سبب گرفتاریش به دست "جباران حقير" شود. اوضاع فریبندهای است نازنین. اقتصاددان باید جامعهشناس که نه، چون آنجا هم ویرانه است، شاید "عارف" شود تا افکارش را عیان سازد، چراکه در خانة ویرانة اقتصاد، محلی برای نشستن نیست تا فرصت تأمل و تفکر فراهم آید؛ پس باید در خانة دل نشست و از آنجا اوضاع را نظاره کرد. مضحک است نازنین که اقتصاددان، کتاب و مقاله برای "نان" یا "ارتقای علمی" بنویسد، کاری که اگر متفکران سایر رشتهها مرتکب آن شوند، خانة آنها نیز ویران خواهد شد. "لئونارد سیلک" از قول "فون میزز" اقتصاددان اتریشی میگوید: "درست است که من اقتصاددانام، ولی هیچکس نه به توصیههای من عمل کرد و نه به هشدارهایم توجه نمود." یاد سخن نغز "لنین" میافتم که میگفت: "به من بگویید اقتصاددان چه میگوید، تا عکس آن عمل کنم!" اینگونه است که اینهمه کتاب و مقالة اقتصادی، گرهای از کلاف کور اقتصاد باز نمیکنند، چون برای حضور دل و خاطر عشق نوشته نشدهاند، که اگر نوشته شوند، آشوبها بهدنبال دارند و خاطرها تیره میکنند و باید در پای میز محاکمه، حرفی و دفاعی برای همان جبار حقير داشته باشی که "تهمتهای" رنگارنگ بر پیشانی میزند تا تو، با دفاع از حیثیت و آبرویت، دیگر فرصت تأمل و اندیشیدن نداشته باشی یا اندیشه را در پستوی ذهنت پنهان کنی. اوضاع فریبندهای است نازنین؛ وقتی میبینی گروهی بر ارزشهای دینیات سوار شدهاند تا خود، اقتصاد بهتری داشته باشند و مردمی با مشتهای گرهکرده در میادین و خیابانها، حتی نمیدانند "حق مسلمشان" چیست! یاد سرودة زنده یاد احمد شاملو ميافتيم که به زیبایی میگفت: "در این بنبست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است نازنین آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد." * این روزها بهجز جاده آنهم تنها در رؤیاهایت، چه کسی را داری که دلش برایت شور بزند؟ عاشق زیباترین قصیدههایش را در رؤیاهایش میسراید و اگر هم توان نوشتن داشته باشد، صفحات کاغذ را با بخشی از آنها، مکدر كرده و میداند کمتر کسی یافت میشود که چنین نوشتههای خستهکننده و برای بعضیها ملالآور را تا به انتها و با دقت بخواند و دلش برایش شور بزند! اوضاع فریبندهای است نازنین؛ اگر میشنیدی که معاویه، "نماز جمعه" را چهارشنبه ادا میکرد، شاید تعجب میکردی اما انتظارش را داشتی که سیاسی باید نان را به مصلحت خویش بپزد و بخوراند، حکایتی است از بسیاری از تأملات و تدابیر حاکمیت در روابط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و البته این قصهای طولانی است که تا هست، اوضاع همچنان فریبنده است، نازنین. * اوضاع همچنان فريبنده است، نازنين! وقتي از مرز عشق ميگذري، آنروز، بهترین روز خداست، هوای تازه میخواهي * اوضاع همچنان فريبنده است، نازنين! عاشقانهترین سرودها را بخوان، بینفرت با سرزندگی؛ عشق پرکشیده با بالهایی از نور، بر دل با دیوانگی؛ آسمان دل رنگین کمان عشق شده، در ساحل یار با دلباختگی؛ پنجرة ایثار بازشده بر چهرة دشت، در بوسة خون با مردانگی؛ روح گمگشته به خانه بازآمده، با سرور و شیدایی با شیفتگی؛ دولت عشق ارزانی دوست شده، در نگاه ماه با فرزانگی؛ آیین عشق لبریز شده از مهر الهی، زندگی زیباست با دلدادگی؛ لبخند را هدیة خانة دوست بايد کرد، بیمنت با افتادگی. * هر روز، زیباترین روز خداست، آهنگ خفتن نمیسرایي وقتي با فقر همنوا ميشوي، اوضاع همچنان فريبنده است، نازنين! * هر روز براي عاشق، زيباترين روز خداست؛ او ميخواهد در آن روز، تمرين ايستادگي كند؛ آهنگ رفتن را با نواي مورد پسند معشوق به صدا درآورده؛ بربطهاي محزون را شاداب كند. سفري پر از سيلان و تلاطم، كه اگر ياد يار نباشد؛ رهرو خود را بيپنها و تنها در برهوت كوير يافته؛ حركتش متوقف شده؛ توان ايستادگي و مقاومت از دست داده؛ و سرانجام، جبار حقير پيروز خواهد شد. عاشق اما ميايستد و ميتازد و به مبارزه ادامه داده تا ميدان از دست ندهد، نشاني و راه گم نكرده و بر تارك زمين و زمان ماندگار بماند. ماندگاري عاشق به ايستادگي او در تمامي شرايط و اوقات زندگي بستگي دارد؛ يعني او ميداند كسي كه فقر و عشق را ميشناسد، بايد توان ايستادگي داشته باشد؛ درغيراينصورت نيازمند است و به پرستش الههها مشغول. ماندگاري عاشق به ايستادگي او در تمامي شرايط و اوقات زندگي بستگي دارد؛ يعني او ميداند كسي كه فقر و عشق را ميشناسد، بايد توان ايستادگي داشته باشد؛ درغيراينصورت نيازمند است و به پرستش الههها مشغول. عاشق بايد بتواند در سختترين شرايط زندگي كه جباران حقير احاطهاش ميكنند، ايستادگي كرده، اميد و توكل خود را به يار از دست ندهد. اگر دلِ آشفتهاي پيدا ميكند، با ياد يار التيام داده، آرامش و امنيت خود را در دامان يار جستجو كرده، بينيازي نسبت به غير را از دست ندهد. كوچكترين غفلت در برهوت كوير، برابر است با گرفتارشدن در چنبرة الهههاي وسوسهگر كه هر لحظه مترصد گرفتاركردن عاشقاند؛ حديث تلخي كه اكثر انسانها گرفتار آنند و عمري ميگذرد اما هرگز از خواب غفلت بيدار نخواهند شد. كسيكه گرفتار الهههاي دنيا ميشود، تاب و توان ايستادگي از كف داده، نيازمند به دنيا و ظواهر آن شده، در خانة بيگانه مأوا ميگزيند. خانهاي كه از بيت عنكبوت سستتر است و هرلحظه، آمادة فروپاشي است. دنياي سرخوشي كه ميتواند به ناگاه با يك مريضي يا ورشكستگي يا ازدستدادن آبرو يا ازدستدادن عزيزي يا غفلت و لغزشي يا..... توأم شود؛ آنگاه سقف و بناي خانه آنچنان بر سر ساكنينش فرو ميريزد كه كسي را امان و نجاتي نخواهد بود. خانة دوست اما امن و ايمن و مجكم و استوار است؛ كسي را در آنجا گزندي نميرسد؛ و ناخوشي و افسردگي و گرفتاري و.... به سراغ اهالي نميآيد. * مدعي خواست بداند خانة دوست كجاست؟ خانة فقر كجاست؟ خانة عشق كجاست؟ دست غيب آمد و سينه را محرم كرد سينه كه محرم شد لبخند يار بر آيينة دل افتاد مدعي عاشق شد خواب چشمانش شكست كل عالم خانه دوست بشد كل عالم خانه فقر بشد كل عالم خانه عشق بشد.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
بر صفحة دل، زيباترين واژههاي عشق و توكل را با اميد به فرداي زيبا نوشته و خاطرات ديروز را در دفترچة خاطرات ذهن، رهتوشة پرواز افكار بهسوي دنيايي روشن و سراسر از عشق و بالندگي و آزادگي كرده تا مسير سبز "رفتن" در دشت آرزوها هموار شود. براي "رفتن" بايد "ايستاد" تا جلوههاي نور در دوردستها نمايان شده، امواج اشراق و دانايي در شبستان قلب هويدا شوند. "ايستادگي" رمز پرواز است بهسوي اميد و آرزوهاي بلند و شاهد مبارز در دشت سبز فتح و ظفر. * "ميبرم منزل به منزل چوب دار خويش را تا كجا پايان برم آغاز كار خويش را در طريق عاشقي مردن نخستين منزل است ميبرد بر دوش خود، حلاج دار خويش را"- حسين اسرافيلي "بودن" بدون "مبارزه"، پوچي و تباهي در كوير زندگي است و رمز حيات جاويد در مبارزهاي مستمر و پايدار نهفته كه "ايستاده"، آنرا معني ميبخشد؛ "ايستادهاي" كه سراسر وجودش را مبارزهاي شيرين و دلچسب براي رسيدن به اهداف متعالي پر كرده و لحظه لحظة هستياش را معني ميبخشد. ايستادگي، خصلت مبارزان است و زيبايي حركتشان؛ تا زمين زير پايشان افتخار كند و آسمان بالاي سرشان بر نگاهكردن به آنها مغرور شود. * "نه ابرهاي خدا را سنگ زدهام نه پا بر خواب فرشتهاي نهادهام تنها جهان را به تماشاي گُلي بردهام كه از هيچ توفاني خم بر ابرو نميآورد"- مجيد زماني اصل ايستاده، در بوستان گلي كه تربيت كرده و سراسر زندگيش را دربرميگيرد؛ غنچة اميد و آرزو ميچيند؛ درس مقاومت و صبر ميدهد؛ مبارزه را با زيباترين واژههاي دلدادگي ميسرايد؛ و سپس محصول باغش را بر سر و روي زمان ميپاشد تا ايستادگي و مبارزه و حركت فراگير شده، گل رخسار كائنات عطرآگين شود. * "نان رفته فشنگ رفته براي پركردن تفنگهاشان فقط دل مانده محصور زمين و دريا به سالها و سالها همه گرسنه و همه از پا افتاده اما هيچيك تن به مرگ نداده"- يانيس ريتسوس، شاعر يوناني ايستاده، پرچم سبز حركت را در سرزمين سكون و افسردگي به اهتزاز درآورده و از عالم و هرچه درآنست، عنصر مبارزاتي ساخته و پيشاپيش بهسوي قلة توانايي و خواستن، پروازي بلند ميكند؛ پروازي كه وسوسة ماندن را پوچ انگاشته، آشتي پرنده و پرواز را در دشت سبز اميد با نور توكل و نيايش، با سرپنجة بيتابي و شيدايي بهتصوير ميكشد. * "من او را شناختم سالها با او سر كردم با ذات زرين و سنگي او در پاراگوئه پدر و مادر خويش را ترك گفت پسرانش، عموزادههايش نو دامادهايش خانهاش، مرغانش و كتابهاي نيمهباز را گزمگان گرفتندش و آنقدر زدندش تا خون بالا آورد در سرزمين فرانسه در دانمارك در اسپانيا در ايتاليا"- پابلو نرودا؛ شاعر نامآور شيليايي ايستاده، قفس تن را درنورديده، هواي پاك آزادگي را در پرتو صورت مبارز تابانده، ميوة ظفر را در كام ميريزد. ايستاده، ايستاده ميزيد و ايستاده ميميرد. * 1 آنك ايستاهام "تا" با گل شقايق در دل، قامت بلند يار را سبز در سبزينه زنم آنك ايستادهام "بر" پيشاني ماه، تا بر چشم وسوسهگر خورشيد بوسه زنم آنك ايستادهام "پا" در ركاب اميد، فردا را زشوق دويدن و پرواز، فرياد زنم 2 آنك ايستادهام تا شهرة آفاق شوم بر صليب شكستة عمر آنك ايستادهام بر معصوميت مسيح ز جور يهودا، نرد عشق زنم آنك ايستادهام پا بر برگ سپهر، دل در ميان صدف، عقل بر فسانه زنم 3 آنك ايستادهام تا تيغ زنم بر پردة سياهي شب، صبح را بيرون كشم آنك ايستادهام بر چهرة وجود، در سرزمين وحشت، شب را به پايان برم آنك ايستادهام پا زير خروارهاي زمان، خسته از تهي، فكر عاشقانه زنم 4 آنك ايستادهام تا دوستي را چاره كنم در سرزمين سبز آنك ايستادهام بر ناموس آشتي، در صحنة نبرد آنك ايستادهام پا در سراي محبت، در آغوش سحر، سر بر زمانه زنم 5 آنك ايستادهام تا ترس خشك شود در سفالينة چشم آنك ايستادهام بر رؤياي غريب يك مرد آنك ايستادهام پا بر شكافت ظلمت يك حرف، شعر عارفانه زنم 6 آنك ايستادهام تا نور، صفحة دل را بشكافد آنك ايستادهام بر رگباري از باران انديشه در مشت آنك ايستادهام پا بر ستيغ دانايي و اشراق، عقل را تازيانه زنم 7 آنك ايستادهام تا بيابم و ببينم و بسوزم آنك ايستادهام بر بلنداي صخرة وجود؛ بر چشم خورشيد و سجود آنك ايستادهام پا در هواي فراموشي و رفتن، شوق را بهانه زنم * آنك ايستادهام با قامتي به بلندي هفت شهر عشق، "تا بر پا" كنم شهر اساطير عشق و اميد را. آنك ايستادهام با قامتي به بلندي هفت اقليم، "تا بر پا" كنم دشت سجادة سجود را. آنك ايستادهام با قامتي به بلندي هفت پيكر يار، "تا بر پا" كنم خيمة فردا را. * عاشقي كه ايستادگي بياموزد، در مقابل سختيها و پرخاشگري، كلك فرو نميبندد و مينويسد تا بشوراند؛ ميشوراند تا بسوزاند؛ ميسوزاند تا آگاهي بخشد؛ و آگاهي ميبخشد تا بيدار كند چشمهاي خفته و درمان كند تنهاي خسته و افسرده و نالان و پريشان را. * "تو چرا ميجنگي؟ پسرم ميپرسد:من تفنگم بر دوش كولبارم بر پشت بند پوتينم را محكم ميبندم.مادرم آب و آيينه و قرآن در دست روشني در دل من ميبارد.پسرم بار دگر ميپرسد:تو چرا ميجنگي!با تمام دل خود ميگويم:تا چراغ از تو نگيرد دشمن"- محمدرضا عبدالملكيان
دل عاشق اما در آرزوي آنست كه شرح احوالاتش مرحمي باشند بر زخمهاي كهنه، پس خاموشي را برازندة خود ندانسته و حتي اگر هم رنجور شود، مينالد و ميگويد تا عشق را هميشه و همهجا، همنفس و هميار باشد. او با نوشتن ميخواهد به هوشياري و بيداري رسيده، گرد شب و تاريكي را از چهرهاش پاك كرده، صبح و روشنايي را در آغوش بگيرد. * ".......من اما، چشمهايم خفته در خواب گرانباري دريغا صبح هشياري دريغا روز بيداري"- حميد مصدق آري، بهدرستي كه، ايستاده، ايستاده ميزيد و ايستاده ميميرد.
نوشته شده توسط دکتر رحیمی بروجردی | لينک ثابت |
|