فاطمه یک انسان خداگونه است.[1]
از فاطمه بسیار گفتهاند و در مدح و عظمت او مطالب بسیاری سرودهاند،
اما نمیدانم که فاطمه را بايد با چنین صفاتی شناخت یا تمامی صفات متعالی تنها با فاطمه معنی پیدا میکنند؛
و چون فاطمه در عالم خلقت آفریده شده است، چنین صفاتی قابل تفسیر و تأویل خواهند بود؟
تنها میتوانم بگویم که:
فاطمه عین تمامی صفاتی است که باریتعالی همة آنها را یکجا در ذات اقدس خود جمع كرده است.
*
در آغاز عشق بود و سکوت
و دیگر هیچ نبود
در عرش سکوت بود و تکرار سکوت
و انگار هیچ نبود
عشق بهانهای برای خلقت نداشت
چون هیچ نبود.
*
سکوت را خیالی بود
که در دل عشق نبود
سکوت را بهانهای بود
که عشق نداشت
سکوت تنهائی میخواست
عشق به دنبال گمشده بود.
*
عشق، شعر خلقت را سرود
"روز اول"، بهار بود
ملائک را به صف
"اردیبهشت" خیال بود
عشق، خلیفهای میخواست
هنگام آفرینش "آسمان" بود.
*
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز دوم"، آغاز تابستان بود
کائنات را به صف
"تیر" تشنه لب
مایه حیات کم داشت
هنگام آفرینش "آب" بود.
*
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز سوم"، پایان تابستان بود
هفت آسمان را به صف
"شهریور" در انتظار
بهانهای برای سرودن
هنگام آفرینش "زمین" بود.
*
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز چهارم"، زرد پائیز بود
گاهنبار به صف
"مهر" را آراسته کرد
باران خوشههای گندم
هنگام آفرینش "گیاهان" بود.
*
شعر خلقت ناتمام ماند
"روز پنجم"، اول زمستان بود
مخلوقات به صف
"دی" در تنور آسمان دمید
یال اسب آشفته شد
هنگام آفرینش "جانوران" بود.
*
عشق، سکوت را نظاره کرد
سکوت خندید! محو شد؛ شعر خلقت تمام شد
"روز ششم"، پایان زمستان بود
بهار دوباره از راه میرسید، با عطر یاس
هنگام آفرینش "خليفة عشق" بود
هنگام آفرينش "دردانة خلقت" شد
.*
شعر خلقت که تمام شد
عشق بود و فاطمه
و دیگر هیچ نبود
در عرش فاطمه بود و تکرار فاطمه
عشق بهانهای برای خلقت داشت
فاطمه بهانهای برای آفرینش "انسان" شد.
[1] - انشاءالله در ايام فاطميه، بهطور مرتب سلسله مقالات كوتاهي را از كتابم تحت عنوان: "عشق يار" انتخاب كردهام كه تا پايان اين ايام منعكس خواهم كرد. لذت ببريد.
«قطعة دهم»: استفاده ابزاري از دموكراسي
قابل توجه تمامي كاربران و علاقمندان محترم اين سايت:
*************
استفاده ابزاري از دموكراسي
در سياستمداري همينجوري، از واژة دموكراسي نيز استفادة ابزاري بهعمل آمده و اكثر سياستمداران ادعا ميكنند كه يگانه نظام دموكراسي در عالم گيتي را در اختيار دارند. البته ((دموکراسی)) واژة غریبی است که در كشورداري همينجوري اگر به ((آنارشیسم)) ختم نشود به ((خودمحوری)) میانجامد. سياستمداران در رژيمهاي همينجوري عاجز از درك اين نكتهاند كه ((الزامات دموکراسی)) تنها در راستای رشد فرهنگ عمومی جامعه مبنی بر پذیرش آن، قابل حصول است. یعنی، امکان ندارد که جامعهای یکشبه بتواند مسیر دموکراسی را طی کند و به الزامات آن سر تعظیم فرود آورد.
معمولاً دولتهای همينجوري که ((خودمحوری)) را از اصول اولیة سازوکارهای سیاست داخلی برگزیدهاند، سعی دارند با استفادة ابزاري از احساساتِ جمعی مردم و به خیایان کشاندن آنها در مقیاسی بسیار وسیع، ادعای حکومتی مبتنی بر رأی مردم را به جهانیان عرضه كنند. غافل از اینکه به محض روبهرو شدن با بحرانی جدی، همان مردمی که روزگاری به حمایت از سیاستهای دولت به خیابانها میآمدند و به طرفداری، مشتهای گرهشده را به آسمان حواله میکردند، درصدد براندازی آن خواهند بود.
در نظامهاي غيرهمينجوري، یکی از الزامات دموکراسی ایناست که مردم برای حمایت و تأئید حکومت و دستآوردهای آن، به تشکیل تجمعات و تظاهرات و میتینگهای خیابانی اقدام نكرده و بالعکس، تظاهرات و اعتراضات مردمی، معمولاً در نقد سیاستهای نظام صورت میپذیرد. كشورداران همينجوري نميدانند كه رهبران سیاسی نبايد با تحریک احساسات مردم و یا صدور بخشنامه و اطلاعیه، آنها را به خیابانها بکشانند؛ بلكه باید هرگونه اعتراض مردمی از طریق سازمانهاي غيردولتي يا NGOها و نهادهای مستقل مردمی صورت گیرد که نهتنها هیچگونه ارتباطی با دولت ندارند، بلکه از منتقدین آن نیز محسوب میشوند.
در نظامهاي مردمسالار، اگر تظاهرات مردمی به شورش کشیده شود و به جان و مال افراد داخلی یا افراد و تأسیسات و سفارتخانههای خارجی، خسارتی وارد آید و هتک حرمتی صورت پذیرد، افراد نهتنها جایزه نمیگیرند و مورد تفقد و مهربانی دولتها واقع نمیشوند، بلکه به اشد مجازات نیز محکوم میشوند و معمولاً دولتهاي غيرهمينجوري در چنین شرایطی ((پاسخگو)) خواهند بود نه افراد و گروههائی که تظاهرات کردهاند و باید توسط دولتشان مجازات شوند.
فهم ناقص از ((دموکراسی)) در رژيمهاي همينجوري باعث شده است که آنها هیچگاه نتوانند از چنبرة نظامهای ((خودمحور)) خلاص شوند. البته ملّتها در حكومتهاي همينجوري نسبت به برخی از نظامهای سیاسی، دیگر اعتماد ندارند و با ((آگاهی تجربی)) که پیدا کردهاند، واکنشهای منفعلانة خود را نسبت به آنها ابراز میدارند، امّا به دلیل عدم آگاهی نسبت به نظام سیاسی دموکراسی، هرگز نتوانستهاند رفتار اجتماعی و فرهنگی خود را با الزامات آن تطبیق دهند و از طرفی دیگر، حکومتها نيز با استفادة ابزاري از واژههائی متفاوت و با روشی پوپولیستی که در عین بیگانه بودن، گوشنواز نیز هستند، به تحمیق ملّتها پرداخته و اهداف ایدئولوژیکی خود را پی میگیرند.
مطالعات تاریخی نشان میدهند که تنها راه رهائی کشورها از سیطرة نظامهای مستبد و قرار گرفتن در مسیر رشد و توسعة اقتصادی- اجتماعی و فرهنگی، تطبیق الزامات دموکراسی با فرهنگ عمومی جامعه و تبعیت دولت و مردم از آن است، يعني رهاشدن از تفكر همينجوري در سياستمداري و كشورداري. اما درهر صورت، انديشمندان بايد نگران قدسيكردن مقولات سياسي و احتمال بروز استبداد ديني در جامعه باشند.
بسیاری اعتقاد دارند که تاریخ ((علم)) است و بسیاری از وقایع آن قابلیت تکرارپذیری دارند. حال اگر نخواهیم خود را در مناقشة چنین تفکری درگیر كنیم، حداقل بپذیریم که باید ملّتها و ایضاً دولتها، با سیر در آفاق و مشاهدة سرگذشت گذشتگان، از وقایع تاریخی درسها بیاموزند، درغیر اینصورت ممکن است به سرنوشت پیشینیان دچار شوند، همانگونه که قرآن بهدرستی در این خصوص به همه انسانها نهیب میزند.
گفته میشود که یکی از دلائل ((رنسانس)) در کشورهای اروپای غربی، ((استبداد دینی)) و اغراق عدهای از مسیحیان دربارة برخی از زعمای امور مملکت و البته آئین کلیسا بود. همانطور که میدانیم ((بشر عصر جدید)) با نفی دین و اعتقاد به اندیشة ((بشر محوری)) یا "اومانیسم"، پایههای "رنسانس" را تقویت بخشید و به طور کلی، منکر تمامی افکار پدران خود شد. مطالعة تاریخ "قرون وسطی" در اروپا نشان میدهد که چگونه عدهای توانستند امور بسیاری را ((قدسی)) جلوهگر كرده و خود را رابط آن امور در بین مردم و ذات احدیت نشان دهند. حتی علم نیز دستخوش چنین ترفندی شد و هرکس خلاف ((اسکولاستیک)) کلیسا بیانی را اظهار میكرد، موجب خشم و غضب واقع میشد و بایستی استغفار كرده یا سوزانده شود.
بهواقع، ((هولوکاست)) از همین دوران در اروپا و بهوسیلة طرفداران قدسی کردن امور دنیائی مربوط به خود، گسترش یافت. اروپائیان در قرون وسطی در چارچوب تنگ و محدود ((استبداد دینی)) و ((قدسی کردن امور دنیوی مربوط به قدرتنشینان)) محصور بودند و به گفتة یکی از اندیشمندان، فلسفه و علم نیز دربان دربِ چنین تفکری بودند. از طرفی دیگر، تصویری که از خدا و مذهب در این دوران به مردم خصوصاً جوانان ارائه میشد، چهرهای بسیار زشت و کریه داشت و هر بینندهای را میتوانست از خود براند و نسبت به خدا و مذهب بدبین كند.
شیوع خرافات به نام دین و ترویج اوهام که از اصل دین فاصلة بسیار زیادی داشت در کنار یکسو نگری مذهب و جزمیت دینی، بسیاری را از خدا و مذهب بیزار ميكرد. این عده بهرهبری کلیسا، آنچه خود میگفتند قبول داشتند و غیر از آنرا باطل و کفر میپنداشتند. آنها کلیة علوم و تعلیمات را در انحصار خود قرار داده بودند و همة آحاد مردم را وادار به اطاعت از آن میکردند. در حقیقت، کسانیکه با تمامی توان، امور دنیوی متعلق بهخود را نزد مردم قدسی جلوه میدادند، به نوعی از دگماتیسم رسیده بودند و آنچنان بر روی نظریات خود پافشاری میکردند که گوئی حقیقت مطلق، تنها در اختیار آنها قرار دارد.
جزمگرائی که این عدة در اقلیت، پیشة خود ساخته بودند، آنچنان محیطی در جامعه ایجاد کرده بود که حتی تنفس در آن مشکل بهنظر میرسید. هر کسی پیرو نظریات آنها نبود، رافضی قلمداد میشد و دستگاه انگیزاسیون میتوانست به چنین بهانهای جان و مال عدة بسیاری را بگیرد. روایتهای بسیاری را تاریخ نقل کرده است که مشتی از خروار بهقرار زیر است:
قتل و عام رافضیان توسط هانری ششم، امپراطور آلمان در سال 1194، سوزاندن مخالفین از طرف اوتوی چهارم در سال 1210 و لوئی هشتم سلطان فرانسه در سال 1226 و فلورانس در سال 1227 و میلان در سال 1228 و وضع قوانین مشابهی توسط فردریک دوم در خلال سنوات 1229- 39 که به موجب آن، کسانیکه به جرم بدعت در دین و انکار استبداد دینی و قدسی بودن لوازم صاحبان دین و قدرت محکوم میشدند، باید در آتش سوزانده شده، اموالشان توسط حکومت ضبط و وارثین آنها از حق ارث محروم شوند و اطفالشان نیز حق تصدی مشاغل اجتماعی و حکومتی را نداشتند، مگر آنکه سایر "ملاحده" را لو دهند. روبر دومینیکان در سال 1229 در یک روز، حکم سوزانیدن 180 نفر از اندیشمندان را صادر كرد و از سال 1480 تا 1808 تعداد 40712 تن از متفکران و روشنفکران سوزانیده شدند و قریب 387944 تن از روشنفکران و دگراندیشان آن زمان، به مجازاتهای سنگین محکوم شدند. محکومین با وسائل مختلف مورد شکنجه و آزار قرار میگرفتند تا وادار به اعتراف و توبه شوند، درغیراینصورت، سوزانیده میشدند.
تمامی این اعمال برای آن بود که اندیشمندان را وادار به تسلیم در مقابل عقاید خود كنند، امّا تاریخ بهروشنی نشان میدهد که چگونه اندیشمندان اروپائی در مقابل ((استبداد دینی)) قد علم کردند و پایههای رنسانس را قوام بخشیدند.
خلاصهای از تاریخ اروپا را به این دلیل بیان كردم که بگویم مردم هیچ جامعهای، حتي جوامعي كه مجبور به تحمل سياستمداري همينجورياند، بويژه جامعه ایرانی که از فرهنگی غنی و سرشار از علم و معنویت برخوردار است، هیچگاه در طول تاریخ، زیربار ((استبداد دینی)) نخواهد رفت و رفتار ((مقدس مابانة)) تعدادی را که میخواهند دو روز بیشتر بر اریکة قدرت برانند، تحمل نخواهد كرد، ضمن آنکه با تمامی وجود از ارزشهای دینی خود محافظت كرده، زیر بار اندیشههای سکولاریسم نیز نخواهد رفت. رهبران دینی باید جداً با چنین ترفندهای باطلی به مقابله برخواسته وگرنه ممکن است، رنسانسی دیگر، اما اینبار در مشرق زمین و در یکی از کشورهای اسلامی ظهور كند که پیآمدهای منفی آن، غیرقابل پیشبینی خواهد بود.
اكثر مردم در حكومتهاي همينجوري، اخلاق سیاسیون را در كوچه و بازار به نقد میکشند و اعتقاد دارند که حكومت، با استفادة ابزاري از احساسات اخلاقی - دینی عوام، بهدنبال اهداف و مقاصد سیاسی خود است.
از طرفي ديگر، روشنفكران و دانشگاهيان در نوشتههايشان يا كلاسهاي درس استدلال ميكنند که چنین تفکری تازگی نداشته و به دنبال ریشههاي فلسفی آن در کتابهاي تاريخ و فلسفهاند. شاید به جرأت بتوان ادعا كرد که بخش اعظمی از اخلاق سیاسیون، بويژه در نظامهاي همينجوري، "برداشتي سطحينگر" از اخلاق "نیچه" باشد.
"نیچه" (1900- 1844) فیلسوف معتقد به مکتب "نهیلیسم" بود. او مردم را به دو دسته تقسیم كرده، رابطه میان آنها را بهقرار زیر تبیین میکرد:
((گروهی که زیردست و خدمتگذارند و گروهی که خواجه و فرمانروایند.)) چنین تقسیمبندی از مردم جوامع توسط سیاسیون، بويژه حكومتهاي همينجوري، بسیار متداول و قابل رؤیت است. او میگوید:
((اصالت و شرف و بزرگی متعلق به فرمانروایان است و اصل همانها هستند و زیردستان ابزار و وسایل اجرائی خواجگاناند.))
بهعبارت دیگر، سیاسیون از عوام، ابزار و پُلی برای ترقی و پیشرفت خود میسازند و از اخلاق جمعی آنها برای رسیدن به مقاصد سیاسی – اقتصادی خود بهره میجویند.
بهنظر "نیچه"، ((نیکی و راستی و خوبی و مهربانی همگی پوچ و بیمعنی و اخلاق ضعیفان است. زیردستان چون ضعیف هستند و قدرت فرمانروائی ندارند خود را به این صفات میآرایند تا بدینوسیله، قدرت فرمانروایان را تعدیل و تضعیف نمایند و از بندگی آنها خلاص شوند.))
شايان ذكر است آنچه "نيچه" در اينجا بدان استناد ميكند، از تفكر "ماكياوليسم" و نظرات "ماكياولي" به عاريت گرفته شده، وگرنه نيچه بهعنوان پيامبر "نهيليسم اجتماعي"، حرفهاي مؤثر ديگري هم دارد كه بحث و بررسي آنها خارج از منظور اين نوشتار است.
4- "يروم ل. سينگر"[1] در كتابش عنوان ميكند: "تا قبل از دو دهة اخير (پايان هزارة دوم)، علم روانشناسي و همچنين روانشناسان، انسانها و حيوانات را موجوداتي به حساب ميآوردند كه به كمك نيروي محركة غريزه به نيازهاي فيزيولوژيك و جسماني خود نظير تشنگي، گرسنگي و نيازهاي جنسي و امثال آن پاسخ ميدهند. اما پژوهشهاي اخير دربارة مغز انسان و فعاليتهاي دماغي او به اندازه كافي شواهد و قرائن تجربي و اطلاعات گسترده و ارزندهاي را فراروي ما قرار داده كه نشان ميدهد، انسان قادر است اطلاعات و دادههايي را از محيط خود دريافت كرده، آنها را تحليل و تفسير و سپس منظم و دستهبندي كند."
بخش قابل توجهي از دريافت اطلاعاتي را كه از محيط پيراموني دريافت ميكنيم، به دوستان و افرادي مرتبط ميشوند كه روزانه با آنها در تماس هستيم. دوستان و همنشيناني كه بهراحتي ميتوانند اذهان ما را تحت تأثير خود قرار داده، حتي شخصيت و رفتارمان را متأثر سازند.
ادبيات بينالملل سرشار از نكات ارزشمندي دربارة دوست و چگونگي پيداكردن دوست است. نكتههايي كه هركدام به تنهايي حقايق فراواني را پيش روي انسان ميگشايند. حرفهاي ساده و دلنشيني كه از تأثير دوست خوب و بد به ميان آمده و همه بيانگر اين واقعيتاند كه چگونگي انتخاب دوست، ميتواند ذهن را آنچنان متأثر كند كه بسياري از رفتارهاي روزانة ما را شكل دهد. بهعبارت ديگر، چگونگي انتخاب دوست، يافتن دوست "خوب" و اهتراز از همنشيني با "دوست بد" را بهمثابه يكي از عوامل مهم پيشگيرانة ذهن از آلودگي، ميتوان بهحساب آورد.
بيجهت نيست كه "امرسون" ميگويد: "بهمن بگو با چه كساني دوست هستي، تا بگويم چگونه آدمي هستي." و مولي متقيان ميفرمايد: "با شرور و فاسد رفاقت مكن؛ زيرا طبع و شخصيت تو از شرارتهاى او الگو مىگيرد بدون آنكه خودت بفهمى."
تسلط بر ذهن و فهم قدرت ذهن، زماني امكانپذير استكه انسان از محيط پيراموني و افرادي كه بهطور مرتب با آنها در تماس است، آگاهي و شناخت كامل داشته باشد.
تسلط بر قدرت ذهن، به رشد قدرت عقل ميانجامد و پس از اين مرحله استكه انسان ميتواند تصميمات صحيح براي زندگي خود اتخاذ كند. "دوروتي سينگر" اضافه ميكند: "قدرت ذهن و تخيل، نقش كليدي در رشد قدرت عقلي داشته و به احتمال بسيار زياد، ارزشمندترين استعداد و موهبتي استكه انسان با آن زاده ميشود."
مطالعات نشان دادهاند كه دوست و همنشين ضمن تأثيرگذاري بر قدرت ذهن، قدرت تعقل را نيز متأثر كرده و بنابراين، بسياري از رفتار يا تصميمات، تحت تأثير همنشيني يا مشورت با دوستان قرار ميگيرند تا جاييكه خداوند در سورة فرقان (آية 28) از زبان كسانيكه مورد مشورت ناصحيح قرار گرفته، با دوستان بد همنشيني داشته و به تباهي كشيده شدهاند، ميفرمايد: "واى بر من! كاش فلان شخص را بهعنوان دوست برنمىگزيدم."
برعكس، دوست خوب كه بهتعبير "ولتر": "مثل درشگه در روز باراني كمياب است"، ذهن را آنچنان تحت تأثير قرار ميدهد كه قلبش را نيز متأثر كرده و بنابراين، مسير رشد و تعالي را به او نشان ميدهد. "ماركز" به زيبايي اشاره ميكند: "دوست واقعی کسی استکه نهتنها دستهای تو را ميگیرد، بلكه قلب ترا نيز لمس ميکند." به اعتقاد من، قلب در اينجا همان ذهن است كه رفتار، كنش، انديشه، شعور، اعتقادات و اميال هر انسان را معلوم كرده و بهراحتي ميتواند تحت تأثير رفتار دوست قرار گيرد.
اگر دوست خوب در زندگي كسي پيدا شود، آبشار رحمت و نعمت بر اقيانوس ذهن او سرازير خواهد شد و به همين دليل مولي متقيان علیابنابیطالب(ع) ميفرمايد: "نالایق کسی استکه نتواند دوست پیدا کند و نالایقتر از او کسی استکه دوست خود را از دست بدهد."
اهميت نقش دوست بر ذهن تا آنجاست كه بسياري از اديبان و سخنوران، بهدنبال يافتن نشاني از خانة دوست هستند. درواقع، فهم و بينش و نگرش هر انسان، درگرو دوستي است كه انتخاب كرده و با او روزگار ميگذارند. بهتعبير "لامارتين": "تا انسان دوستي نداشته باشد، بهدرستي نميفهمد."
اهميت نقش دوست تا به آنجا پيش رفته كه معتقدم، بهترين لقبي كه ميتوان به خداوند داد، "دوست" است، لقبي كه ارادة برتر بهزيبايي براي خود برگزيده است. تمامي برگزيدگان خدا از نوح تا.....مسيح (ع) و محمد (ص)، نيز براي ديدار دوست از دنيا دست كشيده و با نداي "بلالرفيقالاعلي"، پرواز به سوي خانة دوست را مشتاقانه آرزو ميكنند. چه زيبا "سهراب"، نشاني از خانة دوست ميدهد:
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
موضوعات و درگیریهای سیاسی – اجتماعی طی سه دهة گذشته در ایران چنان گسترش یافتهاند که پرداختن به برخی از موضوعاتی که با سلامتی، آرامش، نشاط و حیات ما گره خوردهاند، مورد علاقة دولت نبوده و قلم اندیشمندان نیز کمتر به آنها پرداختهاند که از این میان، تخریب شدید "محیط زیست" و قربانیشدن "محیط بانان" بهخاطر حراست از آن، فاجعهای است که زیر خروارها غفلت یا ناآگاهی جامعه مدفون شده است.
گفته میشود که ایران یکی از پرجاذبهترین محیط زیست در جهان را دارد و اجزاء آن که خاک، آب، گازها و غیره به همراه جانداران هستند، بر پیشانی طبیعت مصفای عالم میدرخشد، اما چنین ثروت ارزشمندی درحال نابودی است.
اکوسیستم ایران که شامل موجودات تولید کننده:گیاهان سبز، موجودات مصرف کننده:جانوران و موجودات تجزیه کننده:باکتریها و قارچها بهعلاوة عوامل غیرزندة اکوسیستم شامل نور، گرما، دما، گازها و آب میشوند، در معرض خطرات شدید زیستمحیطی هستند چراکه قدر نمیدانند ایرانیان از اینهمه ثروتی که خالق هستیبخش به رایگان در کفشان نهاده است.
شگفتا که یک دهم فرسایش خاکهای جهان مربوط به ایران است و اگر روند تخریب خاک در ایران چنین ادامه یابد، انتظار است در ۳۰ سال آینده تمام زمینهای حاصلخیز کشور نابود شوند. دریغا که هر سال، ۹ درصد یا یک و نیم میلیون هکتار از خاکهای مرغوب ایران به بیابان تبدیل و سالانه همین مقدار به مساحت کویرهای کشور اضافه میشود. صد افسوس که سالانه یک میلیمتر از قشر خاک کشاورزی که برای ایجاد آن ۷۰ سال زمان لازم است، در اثر فقدان پوشش گیاهی، ازبین میرود و فرسایش خاک از ۱۰ تن در هکتار در دهه ۷۰، به ۲۰ تن در هکتار در سالهای اخیر افزایش یافته است و بهنظر میرسد که مسئولان را با اینهمه فجایعی که رخ میدهد، کاری نیست!
از طرفی جای خوشحالی است که ایران با دراختیار داشتن ۲۲ تالاب بینالمللی {که از این تعداد ۷ تالاب در کرانههای خزر( گیلان، مازندران، گلستان) ، ۵ تالاب در کرانه خلیج فارس(هرمزگان، خوزستان) ، یک تالاب در کرانههای دریای عمان، یک تالاب مرزی و ۹ تالاب در استانهای غیرساحلی قرار دارند.} یا بهعبارتی، یک میلیون و ۴۸۱ هزار و ۱۸۷ هکتار عرصه تالابی در بین کشورهای عضو کنوانسیون رامسر، رتبه هیجدهم را داراست اما افسوس که این تالاب ها به دلیل سیاستهای غلط آبرسانی ، آلودگیهای متعدد از جمله نفتی و هدایت فاضلابها و پسماندهای صنعتی در حال نابودی هستند.
بههمینترتیب جنگلهای سرسبز و رؤیایی ایران با خطر نابودی روبهرو هستند. در هر ثانیه ۳۶۰ متر مربع یا در هر ۵ سال یک میلیون هکتار یا سالانه یک و نیم درصد از سطح جنگلها و مراتع کشور تخریب میشوند، یعنی با تخریب ۳۳ درصد از جنگلهای کشور، وسعت ۸ میلیون هکتاری آن، به ۱۲/۴ میلیون هکتار کاهش یافتهاست.
بر اساس معیارهای جهانی، چنانچه سطح جنگلهای کشوری کمتر از ۲۵ درصد خاک آن باشد، وضعیت محیط زیست در آن کشور بحرانی است، درحالیکه سطح پوشش جنگل و مرتع در ایران ۵/۷ درصد از مساحت کشور است، تو خود بخوان حدیث مفصل از اینهمه فجایعی که نزدیکی ما صورت میگیرد و ما از آن بیخبریم!
در کنار موارد بالا، وضعیت رودخانهها و آبهای کشور از وضعیت مطلوبی برخوردار نیستند. برای مثال، به گزارش سازمان حفاظت محیط زیست، در رودخانة سفید رود که به ولگای ایران معروف است، سالانه یکهزار و ٨۴۰ تن نیترات و فسفات ریخته میشود که بعد به دریای خزر انتقال مییابد. این رودخانه با تخلیه ٣/۱۵ تن بقایای حشرهکش، آلودهترین رودخانه ایران از نظر آلودگی سموم کشاورزی است.
بنا به گزارش بالا، پس از این رودخانه به ترتیب رودخانههای آستارا، چالوس و بابل در وضعیت بحرانی قرار دارند که همگی نشاندهندة آلودگی شدید با ارزشترین اکوسیستم آبی ایران، یعنی حوزه دریای خزر است.
علاوه بر تخریب و نابودی خاک، جنگلها، آب و گونههای بسیار نادر گیاهی در ایران، شکار بیرویة حیوانات باعث شده است جمعیت ۲۵ درصد از گونههای پستانداران و ۱۱ درصد از گونههای پرندگان ایران رو بهانقراض روند.
برای مثال از میان پستانداران وحشی ایران، تاکنون نسل شیر ایرانی و ببر مازندرانی به کل منقرض شده و نسل برخی دیگر از گونههای جانوری در حال انقراضاند. همچنین از میان پرندگان ایران، نسل پلیکان خاکستری، عروس غاز، قوی کوچک، عقاب طلایی و.... و از میان خزندگان وحشی ایران، نسل تمساح ایرانی ( گاندو ) و انواع لاک پشت و از میان نسل گونههای آبزیان، ماهی قرهبرون، ماهی استورژن روسی، ماهی شیپ، ماهی استورژن ایرانی، ماهی ازونبرون و.... در حال انقراض هستند.
بهعلاوه، از میان مناطق چهارگانة طبیعی ایران، بسیاری از آنها از جمله تالاب انزلی، پناهگاه حیات وحش توران، پارک ملی خجیر، مناطق حفاظتشده ورجین و البرز مرکزی، اکوسیستم طبیعی دریای مازندران، جنگلهای حرا، دشت مغان، تالاب میانکاله مازندران، تالابهای ارژن و پریشان فارس، نرگسزارهای دهلران، تالاب بندعلیخان ورامین، عرصههای جنگلی چاهک استان یزد و..... با بحرانهای شدید زیست محیطی روبهرو هستند که دراین میان نقش دلسوزان بیادعا و سربازان گمنامی که وظیفة حراست و حفاظت از محیط زیست را بهعهده دارند، یعنی "محیط بانان" که طبیعت زیبای ایران را چون فرزندی در آغوش گرفتهاند و در حفظ و حراست آن، از جان و خانوادة خویش مایه میگذارند، حائز اهمیت است.
نقش این افراد فقط حفاظت از محیط زیست خلاصه نمیشود که آنها روزانه به مقابله با افراد سودجو در بخشهای مختلف اقتصادی- صنعتی، قاچاقچیان چوب و حیوانات، شکارچیان غیرقانونی و سایر متجاوزان به محیط زیست میپردازند، اما سودجویان با قتل محیط بانان که تا کنون صدها شهید و مجروح برجای گذاشتهاند، لطمات جبرانناپذیری بر اکوسیستم طبیعی ایران و محافظان آن وارد کردهاند، که متأسفانه بواسطة درگیری بیش از حد جامعه و حاکمیت با موضوعات سیاسی- اجتماعی و اقتصادی، چنین ضایعاتی از نظرها دور نگه داشته شدهاند و فجایع مترتب از آن، حساسیت زیادی در جامعه ندارند.
آیا بالاخره دولت نمیخواهد از سیاستی صحیح برای پایداری رشد و حفاظت واقعی از طبیعت باارزش ایران برخوردار شود تا فرزندان ایرانزمین بتوانند در آینده در جامعهای بانشاط و سالم زندگی کنند؟
