تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی

 

فاطمه یک انسان خداگونه است.[1]

 

از فاطمه بسیار گفته‏اند و در مدح و عظمت او مطالب بسیاری سروده‏اند،

 

اما نمی‏دانم که فاطمه را بايد با چنین صفاتی شناخت یا تمامی صفات متعالی تنها با فاطمه معنی پیدا می‏کنند؛

 

و چون فاطمه در عالم خلقت آفریده شده است، چنین صفاتی قابل تفسیر و تأویل خواهند بود؟

 

تنها می‏توانم بگویم که:

 

فاطمه عین تمامی صفاتی است که باریتعالی همة آن‏ها را یک‏جا در ذات اقدس خود جمع كرده است.

 

*

 

در آغاز عشق بود و سکوت

 

و دیگر هیچ نبود

 

در عرش سکوت بود و تکرار سکوت

 

و انگار هیچ نبود

 

عشق بهانه‏ای برای خلقت نداشت

 

چون هیچ نبود.

 

*

 

سکوت را خیالی بود

 

که در دل عشق نبود

 

سکوت را بهانه‏ای بود

 

که عشق نداشت

 

سکوت تنهائی می‏خواست

 

عشق به دنبال گمشده بود.

 

*

 

عشق، شعر خلقت را سرود

 

"روز اول"، بهار بود

 

ملائک را به صف

 

"اردیبهشت" خیال بود

 

عشق، خلیفه‏ای می‏خواست

 

هنگام آفرینش "آسمان" بود.

 

*

 

شعر خلقت ناتمام ماند

 

"روز دوم"، آغاز تابستان بود

 

کائنات را به صف

 

"تیر" تشنه لب

 

مایه حیات کم داشت

 

هنگام آفرینش "آب" بود.

 

*

 

شعر خلقت ناتمام ماند

 

"روز سوم"، پایان تابستان بود

 

هفت آسمان را به صف

 

"شهریور" در انتظار

 

بهانه‏ای برای سرودن

 

هنگام آفرینش "زمین" بود.

 

*

 

شعر خلقت ناتمام ماند

 

"روز چهارم"، زرد پائیز بود

 

گاهنبار به صف

 

"مهر" را آراسته کرد

 

باران خوشه‏های گندم

 

هنگام آفرینش "گیاهان" بود.

 

*

 

شعر خلقت ناتمام ماند

 

"روز پنجم"، اول زمستان بود

 

مخلوقات به صف

 

"دی" در تنور آسمان دمید

 

یال اسب آشفته شد

 

هنگام آفرینش "جانوران" بود.

 

*

 

      عشق، سکوت را نظاره کرد

 

      سکوت خندید! محو شد؛ شعر خلقت تمام شد

 

      "روز ششم"، پایان زمستان بود

 

      بهار دوباره از راه می‏رسید، با عطر یاس

 

      هنگام آفرینش "خليفة ‌عشق" بود

 

هنگام آفرينش  "دردانة خلقت" شد.

 

*

 

شعر خلقت که تمام شد

 

عشق بود و فاطمه

 

و دیگر هیچ نبود

 

در عرش فاطمه بود و تکرار فاطمه

 

عشق بهانه‏ای برای خلقت داشت

 

فاطمه بهانه‏ای برای آفرینش "انسان" شد.

 



[1] - انشاءالله در ايام فاطميه،‌ به‏طور مرتب سلسله مقالات كوتاهي را از كتابم تحت عنوان: "عشق يار" انتخاب كرده‏ام كه تا پايان اين ايام منعكس خواهم كرد. لذت ببريد.

 

 


 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

«قطعة دهم»: استفاده ابزاري از دموكراسي

 

 

قابل توجه تمامي كاربران و علاقمندان محترم اين سايت:

 

 از امروز به‏حول و قوة الهي تصميم دارم، به مرور، صفحات كتاب "كشورداري همين‏جوري"‌ را براي مطالعه و استفاده دوستداران به‏طور مرتب منعكس كرده تا انشاءالله،‌ در آينده كسي پيدا شود و كل اين مجموعة‌ ارزشمند را به زيور طبع آراسته گرداند. هرگونه اظهارنظر و راهنمايي از طرف خوانندگان عزيز مزيد امتنان و سپاسگزاري خواهد بود.

 

 

*************

 

استفاده ابزاري از دموكراسي

 

 

در سياست‏مداري همين‏جوري، از واژة دموكراسي نيز استفادة‌ ابزاري به‏عمل آمده و اكثر سياست‏مداران ادعا مي‏كنند كه يگانه نظام دموكراسي در عالم گيتي را در اختيار دارند. البته ((دموکراسی)) واژة غریبی است که در كشورداري همين‏جوري اگر به ((آنارشیسم)) ختم نشود به ((خودمحوری)) می‏انجامد. سياست‏مداران در رژيم‏هاي همين‏جوري عاجز از درك اين نكته‏اند كه ((الزامات دموکراسی)) تنها در راستای رشد فرهنگ عمومی جامعه مبنی بر پذیرش آن، قابل حصول است. یعنی، امکان ندارد که جامعه‏ای یک‏شبه بتواند مسیر دموکراسی را طی کند و به الزامات آن سر تعظیم فرود آورد.

 

معمولاً دولت‏های همين‏جوري که ((خودمحوری)) را از اصول اولیة سازوکارهای سیاست داخلی برگزیده‏اند، سعی دارند با استفادة ابزاري از احساساتِ جمعی مردم و به خیایان کشاندن آن‏ها در مقیاسی بسیار وسیع، ادعای حکومتی مبتنی بر رأی مردم را به جهانیان عرضه كنند. غافل از این‏که به محض روبه‏رو شدن با بحرانی جدی، همان مردمی که روزگاری به حمایت از سیاست‏های دولت به خیابان‏ها می‏آمدند و به طرفداری، مشت‏های گره‏شده را به آسمان حواله می‏کردند، درصدد براندازی آن خواهند بود.

 

در نظام‏هاي غيرهمين‏جوري، یکی از الزامات دموکراسی این‏است که مردم برای حمایت و تأئید حکومت و دستآوردهای آن، به تشکیل تجمعات و تظاهرات و میتینگ‏های خیابانی اقدام نكرده و بالعکس، تظاهرات و اعتراضات مردمی، معمولاً در نقد سیاست‏های نظام صورت می‏پذیرد. كشورداران همين‏جوري نمي‏دانند كه رهبران سیاسی نبايد با تحریک احساسات مردم و یا صدور بخشنامه و اطلاعیه، آن‏ها را به خیابان‏ها بکشانند؛ بلكه باید هرگونه اعتراض مردمی از طریق سازمان‏هاي غيردولتي يا NGOها و نهادهای مستقل مردمی صورت ‏گیرد که نه‏تنها هیچ‏گونه ارتباطی با دولت ندارند، بلکه از منتقدین آن نیز محسوب می‏شوند.

 

در نظام‏هاي مردم‏سالار، اگر تظاهرات مردمی به شورش کشیده شود و به جان و مال افراد داخلی یا افراد و تأسیسات و سفارت‏خانه‏های خارجی، خسارتی وارد آید و هتک حرمتی صورت پذیرد، افراد نه‏تنها جایزه نمی‏گیرند و مورد تفقد و مهربانی دولت‏ها واقع نمی‏شوند، بلکه به اشد مجازات نیز محکوم می‏شوند و معمولاً دولت‏هاي غيرهمين‏جوري در چنین شرایطی ((پاسخگو)) خواهند بود نه افراد و گروه‏هائی که تظاهرات کرده‏اند و باید ‏توسط دولتشان مجازات شوند.

 

فهم ناقص از ((دموکراسی)) در رژيم‏هاي همين‏جوري باعث شده است که آن‏ها هیچ‏گاه نتوانند از چنبرة نظام‏های ((خودمحور)) خلاص شوند. البته ملّت‏ها در حكومت‏هاي همين‏جوري نسبت به برخی از نظام‏های سیاسی، دیگر اعتماد ندارند و با ((آگاهی تجربی)) که پیدا کرده‏اند، واکنش‏های منفعلانة خود را نسبت به آن‏ها ابراز می‏دارند، امّا به دلیل عدم آگاهی نسبت به نظام سیاسی دموکراسی، هرگز نتوانسته‏اند رفتار اجتماعی و فرهنگی خود را با الزامات آن تطبیق دهند و از طرفی دیگر، حکومت‏ها نيز با استفادة ابزاري از واژه‏هائی متفاوت و با روشی پوپولیستی که در عین بیگانه بودن، گوش‏نواز نیز هستند، به تحمیق ملّت‏ها پرداخته و اهداف ایدئولوژیکی خود را پی می‏گیرند.

 

مطالعات تاریخی نشان می‏دهند که تنها راه رهائی کشورها از سیطرة نظام‏های مستبد و قرار گرفتن در مسیر رشد و توسعة اقتصادی- اجتماعی و فرهنگی، تطبیق الزامات دموکراسی با فرهنگ عمومی جامعه و تبعیت دولت و مردم از آن است،‌ يعني رهاشدن از تفكر همين‏جوري در سياست‏مداري و كشورداري. اما درهر صورت،‌ انديشمندان بايد نگران قدسي‏كردن مقولات سياسي و احتمال بروز استبداد ديني در جامعه باشند.

 

بسیاری اعتقاد دارند که تاریخ ((علم)) است و بسیاری از وقایع آن قابلیت تکرارپذیری دارند. حال اگر نخواهیم خود را در مناقشة چنین تفکری درگیر كنیم، حداقل بپذیریم که باید ملّت‏ها و ایضاً دولت‏ها، با سیر در آفاق و مشاهدة سرگذشت گذشتگان، از وقایع تاریخی درس‏ها بیاموزند، درغیر این‏صورت ممکن است به سرنوشت پیشینیان دچار شوند، همان‏گونه که قرآن به‏درستی در این خصوص به همه انسان‏ها نهیب می‏زند.

 

گفته می‏شود که یکی از دلائل ((رنسانس)) در کشورهای اروپای غربی، ((استبداد دینی)) و اغراق عده‏ای از مسیحیان دربارة برخی از زعمای امور مملکت و البته آئین کلیسا بود. همان‏طور که می‏دانیم ((بشر عصر جدید)) با نفی دین و اعتقاد به اندیشة ((بشر محوری)) یا "اومانیسم"، پایه‏های "رنسانس" را تقویت بخشید و به طور کلی، منکر تمامی افکار پدران خود شد. مطالعة تاریخ "قرون وسطی" در اروپا نشان می‏دهد که چگونه عده‏ای توانستند امور بسیاری را ((قدسی)) جلوه‏گر كرده و خود را رابط آن امور در بین مردم و ذات احدیت  نشان دهند. حتی علم نیز دستخوش چنین ترفندی شد و هرکس خلاف ((اسکولاستیک)) کلیسا بیانی را اظهار می‏كرد، موجب خشم و غضب واقع می‏شد و بایستی استغفار كرده یا سوزانده شود.

 

به‏واقع، ((هولوکاست)) از همین دوران در اروپا و به‏وسیلة طرفداران قدسی کردن امور دنیائی مربوط به خود، گسترش یافت. اروپائیان در قرون وسطی در چارچوب تنگ و محدود ((استبداد دینی)) و ((قدسی کردن امور دنیوی مربوط به قدرت‏نشینان)) محصور بودند و به گفتة یکی از اندیشمندان، فلسفه و علم نیز دربان دربِ چنین تفکری بودند. از طرفی دیگر، تصویری که از خدا و مذهب در این دوران به مردم خصوصاً جوانان ارائه می‏شد، چهره‏ای بسیار زشت و کریه داشت و هر بیننده‏ای را می‏توانست از خود براند و نسبت به خدا و مذهب بدبین كند.

 

شیوع خرافات به نام دین و ترویج اوهام که از اصل دین فاصلة بسیار زیادی داشت در کنار یک‏سو نگری مذهب و جزمیت دینی، بسیاری را از خدا و مذهب بیزار مي‏كرد. این عده به‏رهبری کلیسا، آن‏چه خود می‏گفتند قبول داشتند و غیر از آن‏را باطل و کفر می‏پنداشتند. آن‏ها کلیة علوم و تعلیمات را در انحصار خود قرار داده بودند و همة آحاد مردم را وادار به اطاعت از آن می‏کردند. در حقیقت، کسانی‏که با تمامی توان، امور دنیوی متعلق به‏خود را نزد مردم قدسی جلوه می‏دادند، به نوعی از دگماتیسم رسیده بودند و آن‏چنان بر روی نظریات خود پافشاری می‏کردند که گوئی حقیقت مطلق، تنها در اختیار آن‏ها قرار دارد.

 

جزم‏گرائی که این عدة در اقلیت، پیشة خود ساخته بودند، آن‏چنان محیطی در جامعه ایجاد کرده بود که حتی تنفس در آن مشکل به‏نظر می‏رسید. هر کسی پیرو نظریات آن‏ها نبود، رافضی قلمداد می‏شد و دستگاه انگیزاسیون می‏توانست به چنین بهانه‏ای جان و مال عدة بسیاری را بگیرد. روایت‏های بسیاری را تاریخ نقل کرده است که مشتی از خروار به‏قرار زیر است:

 

قتل و عام رافضیان توسط هانری ششم، امپراطور آلمان در سال 1194، سوزاندن مخالفین از طرف اوتوی چهارم در سال 1210 و لوئی هشتم سلطان فرانسه در سال 1226 و فلورانس در سال 1227 و میلان در سال 1228 و وضع قوانین مشابهی توسط فردریک دوم در خلال سنوات 1229- 39 که به موجب آن، کسانی‏که به جرم بدعت در دین و انکار استبداد دینی و قدسی بودن لوازم صاحبان دین و قدرت محکوم می‏شدند، باید در آتش سوزانده شده، اموالشان توسط حکومت ضبط و وارثین آن‏ها از حق ارث محروم شوند و اطفالشان نیز حق تصدی مشاغل اجتماعی و حکومتی را نداشتند، مگر آن‏که سایر "ملاحده" را لو دهند. روبر دومینیکان در سال 1229 در یک روز، حکم سوزانیدن 180 نفر از اندیشمندان را صادر كرد و از سال 1480 تا 1808 تعداد 40712 تن از متفکران و روشنفکران سوزانیده شدند و قریب 387944 تن از روشنفکران و دگراندیشان آن زمان، به مجازات‏های سنگین محکوم شدند. محکومین با وسائل مختلف مورد شکنجه و آزار قرار می‏گرفتند تا وادار به اعتراف و توبه شوند، درغیراین‏صورت، سوزانیده می‏شدند.

 

تمامی این اعمال برای آن بود که اندیشمندان را وادار به تسلیم در مقابل عقاید خود كنند، امّا تاریخ به‏روشنی نشان می‏دهد که چگونه اندیشمندان اروپائی در مقابل ((استبداد دینی)) قد علم کردند و پایه‏های رنسانس را قوام بخشیدند.

 

خلاصه‏ای از تاریخ اروپا را به این دلیل بیان كردم که بگویم مردم هیچ جامعه‏ای،‌ حتي جوامعي كه مجبور به تحمل سياست‏مداري همين‏جوري‏اند، بويژه جامعه ایرانی که از فرهنگی غنی و سرشار از علم و معنویت برخوردار است، هیچ‏گاه در طول تاریخ، زیربار ((استبداد دینی)) نخواهد رفت و رفتار ((مقدس مابانة)) تعدادی را که می‏خواهند دو روز بیشتر بر اریکة قدرت برانند، تحمل نخواهد كرد، ضمن آن‏که با تمامی وجود از ارزش‏های دینی خود محافظت كرده، زیر بار اندیشه‏های سکولاریسم نیز نخواهد رفت. رهبران دینی باید جداً با چنین ترفندهای باطلی به مقابله برخواسته وگرنه ممکن است، رنسانسی دیگر، اما این‏بار در مشرق زمین و در یکی از کشورهای اسلامی ظهور كند که پیآمدهای منفی آن، غیرقابل پیش‏بینی خواهد بود.

 

اكثر مردم در حكومت‏هاي همين‏جوري، اخلاق سیاسیون را در كوچه و بازار به نقد می‏کشند و اعتقاد دارند که حكومت، با استفادة‌ ابزاري از احساسات اخلاقی - دینی عوام، به‏دنبال اهداف و مقاصد سیاسی خود است.

 

از طرفي ديگر، روشنفكران و دانشگاهيان در نوشته‏هايشان يا كلاس‏هاي درس استدلال مي‏كنند که چنین تفکری تازگی نداشته و به دنبال ریشه‏هاي فلسفی آن در کتاب‏هاي تاريخ و فلسفه‏اند. شاید به جرأت بتوان ادعا كرد که بخش اعظمی از اخلاق سیاسیون، بويژه در نظام‏هاي همين‏جوري، "برداشتي سطحي‏نگر" از اخلاق "نیچه" باشد.

 

"نیچه" (1900- 1844) فیلسوف معتقد به مکتب "نهیلیسم" بود. او مردم را به دو دسته تقسیم كرده، رابطه میان آن‏ها را به‏قرار زیر تبیین می‏کرد:

 

((گروهی که زیردست و خدمتگذارند و گروهی که خواجه و فرمانروایند.)) چنین تقسیم‏بندی از مردم جوامع توسط سیاسیون، بويژه حكومت‏هاي همين‏جوري، بسیار متداول و قابل رؤیت است. او می‏گوید:

 

((اصالت و شرف و بزرگی متعلق به فرمانروایان است و اصل همان‏ها هستند و زیردستان ابزار و وسایل اجرائی خواجگان‏اند.))

 

به‏عبارت دیگر، سیاسیون از عوام، ابزار و پُلی برای ترقی و پیشرفت خود می‏سازند و از اخلاق جمعی آن‏ها برای رسیدن به مقاصد سیاسی – اقتصادی خود بهره می‏جویند.

 

به‏نظر "نیچه"، ((نیکی و راستی و خوبی و مهربانی همگی پوچ و بی‏معنی و اخلاق ضعیفان است. زیردستان چون ضعیف هستند و قدرت فرمانروائی ندارند خود را به این صفات می‏آرایند تا بدین‏وسیله، قدرت فرمانروایان را تعدیل و تضعیف نمایند و از بندگی آن‏ها خلاص شوند.))

 

شايان ذكر است آن‏چه "نيچه" در اين‏جا بدان استناد مي‏كند، از تفكر "ماكياوليسم" و نظرات "ماكياولي" به عاريت گرفته شده،‌ وگرنه نيچه به‏عنوان پيامبر "نهيليسم اجتماعي"، حرف‏هاي مؤثر ديگري هم دارد كه بحث و بررسي آن‏ها خارج از منظور اين نوشتار است.

 

 

 


 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

4- "يروم ل. سينگر"[1] در كتابش عنوان مي‌كند: "تا قبل از دو دهة اخير (پايان هزارة دوم)، علم روان‌شناسي و همچنين روان‌شناسان، انسان‌ها و حيوانات را موجوداتي به حساب مي‌آوردند كه به كمك نيروي محركة غريزه به نيازهاي فيزيولوژيك و جسماني خود نظير تشنگي، گرسنگي و نيازهاي جنسي و امثال آن پاسخ مي‌دهند. اما پژوهش‌هاي اخير دربارة مغز انسان و فعاليت‌هاي دماغي او به اندازه كافي شواهد و قرائن تجربي و اطلاعات گسترده و ارزنده‌اي را فراروي ما قرار داده كه نشان مي‌دهد، انسان قادر است اطلاعات و داده‌هايي را از محيط خود دريافت كرده، آن‏ها را تحليل و تفسير و سپس منظم و دسته‌بندي كند."

 

بخش قابل توجهي از دريافت اطلاعاتي را كه از محيط پيراموني دريافت مي‏كنيم، به دوستان و افرادي مرتبط مي‏شوند كه روزانه با آن‏ها در تماس هستيم. دوستان و هم‏نشيناني كه به‏راحتي مي‏توانند اذهان ما را تحت تأثير خود قرار داده، حتي شخصيت و رفتارمان را متأثر سازند.

 

ادبيات بين‏الملل سرشار از نكات ارزشمندي دربارة دوست و چگونگي پيداكردن دوست است. نكته‏هايي كه هركدام به تنهايي حقايق فراواني را پيش روي انسان مي‏گشايند. حرف‏هاي ساده و دلنشيني كه از تأثير دوست خوب و بد به ميان آمده و همه بيانگر اين واقعيت‏اند كه چگونگي انتخاب دوست، مي‏تواند ذهن را آن‏چنان متأثر كند كه بسياري از رفتارهاي روزانة ما را شكل دهد. به‏عبارت ديگر، چگونگي انتخاب دوست،‌ يافتن دوست "خوب" و اهتراز از هم‏نشيني با "دوست بد" را به‏مثابه يكي از عوامل مهم پيشگيرانة ذهن از آلودگي، مي‏توان به‏حساب آورد.

 

بي‏جهت نيست كه "امرسون" مي‏گويد: "به‏من بگو با چه كساني دوست هستي، تا بگويم چگونه آدمي هستي." و مولي متقيان مي‏فرمايد: "با شرور و فاسد رفاقت مكن؛ زيرا طبع و شخصيت تو از شرارت‏هاى او الگو مى‏گيرد بدون آن‏كه خودت بفهمى."

 

تسلط بر ذهن و فهم قدرت ذهن، زماني امكان‏پذير است‏كه انسان از محيط پيراموني و افرادي كه به‏طور مرتب با آن‏ها در تماس است، آگاهي و شناخت كامل داشته باشد.

 

تسلط بر قدرت ذهن، به رشد قدرت عقل مي‏انجامد و پس از اين مرحله است‏كه انسان مي‏تواند تصميمات صحيح براي زندگي خود اتخاذ كند. "دوروتي سينگر" اضافه مي‏كند: "قدرت ذهن و تخيل، نقش كليدي در رشد قدرت عقلي داشته و به احتمال بسيار زياد، ارزشمندترين استعداد و موهبتي است‏كه انسان با آن زاده مي‌شود."

 

مطالعات نشان داده‏اند كه دوست و هم‏نشين ضمن تأثيرگذاري بر قدرت ذهن، قدرت تعقل را نيز متأثر كرده و بنابراين، بسياري از رفتار يا تصميمات، تحت تأثير هم‏نشيني يا مشورت با دوستان قرار مي‏گيرند تا جايي‏كه خداوند در سورة فرقان (آية 28) از زبان كساني‏كه مورد مشورت ناصحيح قرار گرفته،‌ با دوستان بد هم‏نشيني داشته و به تباهي كشيده شده‏‏اند، مي‏فرمايد: "واى بر من! كاش فلان شخص را به‏عنوان دوست برنمى‏گزيدم."

 

برعكس، دوست خوب كه به‏تعبير "ولتر": "مثل درشگه در روز باراني كمياب است"،‌ ذهن را آن‏چنان تحت تأثير قرار مي‏دهد كه قلبش را نيز متأثر كرده و بنابراين، مسير رشد و تعالي را به او نشان مي‏دهد. "ماركز" به زيبايي اشاره مي‏كند: "دوست واقعی کسی است‏که نه‏تنها دست‏های تو را مي‏گیرد، بلكه قلب ترا نيز لمس مي‏کند." به اعتقاد من، قلب در اين‏جا همان ذهن است كه رفتار، كنش، انديشه، شعور، اعتقادات و اميال هر انسان را معلوم كرده و به‏راحتي مي‏تواند تحت تأثير رفتار دوست قرار گيرد.  

 

اگر دوست خوب در زندگي كسي پيدا شود، آبشار رحمت و نعمت بر اقيانوس ذهن او سرازير خواهد شد و به همين دليل مولي متقيان علی‏ابن‏ابیطالب(ع) مي‏فرمايد: "نالایق کسی است‏که نتواند دوست پیدا کند و نالایق‏تر از او کسی است‏که دوست خود را از دست بدهد."

 

اهميت نقش دوست بر ذهن تا آن‏جاست كه بسياري از اديبان و سخنوران، به‏دنبال يافتن نشاني از خانة دوست هستند. درواقع، فهم و بينش و نگرش هر انسان، درگرو دوستي است كه انتخاب كرده و با او روزگار مي‏گذارند. به‏تعبير "لامارتين": "تا انسان دوستي نداشته باشد، به‏درستي نمي‏فهمد."

اهميت نقش دوست تا به آن‏جا پيش رفته كه معتقدم، بهترين لقبي كه مي‏توان به خداوند داد، "دوست" است،‌ لقبي كه ارادة برتر به‏زيبايي براي خود برگزيده است. تمامي برگزيدگان خدا از نوح تا.....مسيح (ع) و محمد (ص)، نيز براي ديدار دوست از دنيا دست كشيده و با نداي "بل‏الرفيق‏الاعلي"، پرواز به سوي خانة‌ دوست را مشتاقانه آرزو مي‏كنند. چه زيبا "سهراب"، نشاني از خانة دوست مي‏دهد:

 

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

 آسمان مكثي كرد.

 رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد

 و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

 "نرسيده به درخت،

 كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

 و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

 مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

 پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،

 دو قدم مانده به گل،

 پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

 و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.

 در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:

 كودكي مي‌بيني

 رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

 و از او مي‌پرسي

 خانه دوست كجاست."

 



[1] - Yerome L. Singer


 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

موضوعات و درگیری‏های سیاسی – اجتماعی طی سه دهة گذشته در ایران چنان گسترش یافته‏اند که پرداختن به برخی از موضوعاتی که با سلامتی، آرامش، نشاط و حیات ما گره خورده‏اند، مورد علاقة دولت نبوده و قلم اندیشمندان نیز کمتر به آن‏ها پرداخته‏اند که از این میان، تخریب شدید "محیط زیست" و قربانی‏شدن "محیط‏ بانان" به‏خاطر حراست از آن، فاجعه‏ای است که زیر خروارها غفلت یا ناآگاهی جامعه مدفون شده است.

گفته می‏شود که ایران یکی از پرجاذبه‏ترین محیط‏ زیست در جهان را دارد و اجزاء آن که خاک، آب، گازها و غیره به همراه جانداران هستند، بر پیشانی طبیعت مصفای عالم می‏درخشد، اما چنین ثروت ارزشمندی درحال نابودی است.

اکوسیستم ایران که شامل موجودات تولید کننده:گیاهان سبز، موجودات مصرف کننده:جانوران و موجودات تجزیه کننده:باکتری‏ها و قارچ‏ها به‏علاوة عوامل غیرزندة اکوسیستم شامل نور، گرما، دما، گازها و آب می‏شوند، در معرض خطرات شدید زیست‏محیطی هستند چراکه قدر نمی‏دانند ایرانیان از این‏همه ثروتی که خالق هستی‏بخش به رایگان در کفشان نهاده است.

شگفتا که یک دهم فرسایش خاک‏های جهان مربوط به ایران است و اگر روند تخریب خاک در ایران چنین ادامه یابد، انتظار است در ۳۰ سال آینده تمام زمین‏های حاصل‏خیز کشور نابود شوند. دریغا که هر سال، ۹ درصد یا یک و نیم میلیون هکتار از خاک‏های مرغوب ایران به بیابان تبدیل و سالانه همین مقدار به مساحت کویرهای کشور اضافه می‏شود. صد افسوس که سالانه یک میلیمتر از قشر خاک کشاورزی که برای ایجاد آن ۷۰ سال زمان لازم است، در اثر فقدان پوشش گیاهی، ازبین می‏رود و فرسایش خاک از  ۱۰ تن در هکتار در دهه ۷۰، به ۲۰ تن در هکتار در سال‏های اخیر افزایش یافته است و به‏نظر می‏رسد که مسئولان را با این‏همه فجایعی که رخ می‏دهد، کاری نیست!

از طرفی جای خوشحالی است که ایران با دراختیار داشتن ۲۲ تالاب بین‏المللی {که از این تعداد ۷ تالاب در کرانه‏های خزر( گیلان، مازندران، گلستان) ، ۵ تالاب در کرانه خلیج فارس(هرمزگان، خوزستان) ، یک تالاب در کرانه‏های دریای عمان، یک تالاب مرزی و ۹ تالاب در استان‏های غیرساحلی قرار دارند.}  یا به‏عبارتی، یک میلیون و ۴۸۱ هزار و ۱۸۷ هکتار عرصه تالابی در بین کشورهای عضو کنوانسیون رامسر، رتبه هیجدهم را داراست اما افسوس که این تالاب ها به دلیل سیاست‏های غلط آب‏رسانی ، آلودگی‏های متعدد از جمله نفتی و هدایت فاضلاب‏ها و پسماندهای صنعتی در حال نابودی هستند.

به‏همین‏ترتیب جنگل‏های سرسبز و رؤیایی ایران با خطر نابودی روبه‏رو هستند. در هر ثانیه ۳۶۰ متر مربع یا در هر ۵ سال یک میلیون هکتار یا سالانه یک و نیم درصد از سطح جنگل‏ها و مراتع کشور تخریب می‏شوند، یعنی با تخریب ۳۳ درصد از جنگل‏های کشور، وسعت ۸ میلیون هکتاری آن، به ۱۲/۴ میلیون هکتار کاهش یافته‏است.

بر اساس معیارهای جهانی، چنان‏چه سطح جنگل‏های کشوری کمتر از ۲۵ درصد خاک آن باشد، وضعیت محیط زیست در آن کشور بحرانی است، درحالی‏که سطح پوشش جنگل و مرتع در ایران ۵/۷ درصد از مساحت کشور است، تو خود بخوان حدیث مفصل از این‏همه فجایعی که نزدیکی ما صورت می‏گیرد و ما از آن بی‏خبریم!

در کنار موارد بالا، وضعیت‏ رودخانه‏ها و آب‏های کشور از وضعیت مطلوبی برخوردار نیستند. برای مثال، به گزارش سازمان حفاظت محیط زیست، در رودخانة سفید رود که به ولگای ایران معروف است، سالانه یکهزار و ٨۴۰ تن نیترات و فسفات ریخته می‏‏شود که بعد به دریای خزر انتقال می‏یابد. این رودخانه با تخلیه ٣/۱۵ تن بقایای حشره‌کش، آلوده‌ترین رودخانه ایران از نظر آلودگی سموم کشاورزی است.

بنا به گزارش بالا، پس از این رودخانه به ترتیب رودخانه‌های آستارا، چالوس و بابل در وضعیت بحرانی قرار دارند که همگی نشان‏دهندة آلودگی شدید با ارزش‌ترین اکوسیستم آبی ایران، یعنی حوزه دریای خزر است.

علاوه بر تخریب و نابودی خاک، جنگل‏ها، آب و گونه‏های بسیار نادر گیاهی در ایران، شکار بی‏رویة حیوانات باعث شده است جمعیت ۲۵ درصد از گونه‏های پستانداران و ۱۱ درصد از گونه‏های پرندگان ایران رو به‏انقراض روند.

برای مثال از میان پستانداران وحشی ایران، تاکنون نسل شیر ایرانی و ببر مازندرانی به کل منقرض شده و نسل برخی دیگر از گونه‏های جانوری در حال انقراض‏اند. همچنین از میان پرندگان ایران، نسل پلیکان خاکستری، عروس غاز، قوی کوچک، عقاب طلایی و.... و از میان خزندگان وحشی ایران، نسل تمساح ایرانی ( گاندو ) و انواع لاک پشت و از میان نسل گونه‏های آبزیان، ماهی قره‏برون، ماهی استورژن روسی، ماهی شیپ، ماهی استورژن ایرانی، ماهی ازون‏برون و.... در حال انقراض هستند.

به‏علاوه، از میان مناطق چهارگانة طبیعی ایران، بسیاری از آن‏ها از جمله تالاب انزلی، پناهگاه حیات وحش توران، پارک ملی خجیر، مناطق حفاظت‏شده ورجین و البرز مرکزی، اکوسیستم طبیعی دریای مازندران، جنگل‏های حرا، دشت مغان، تالاب میانکاله مازندران، تالاب‏های ارژن و پریشان فارس،  نرگس‏زارهای دهلران، تالاب بندعلیخان ورامین، عرصه‏های جنگلی چاهک استان یزد و..... با بحران‏های شدید زیست محیطی روبه‏رو هستند که دراین میان نقش دلسوزان بی‏ادعا و سربازان گمنامی که وظیفة حراست و حفاظت از محیط زیست را به‏عهده دارند، یعنی "محیط بانان" که طبیعت زیبای ایران را چون فرزندی در آغوش گرفته‏اند و در حفظ و حراست آن، از جان و خانوادة خویش مایه می‏گذارند، حائز اهمیت است.

نقش این افراد فقط حفاظت از محیط زیست خلاصه نمی‏شود که آن‏ها روزانه به مقابله با افراد سودجو در بخش‏های مختلف اقتصادی- صنعتی، قاچاقچیان چوب و حیوانات، شکارچیان غیرقانونی و سایر متجاوزان به محیط‏ زیست می‏پردازند، اما سودجویان با قتل محیط بانان که تا کنون صدها شهید و  مجروح برجای گذاشته‏اند، لطمات جبران‏ناپذیری بر اکوسیستم طبیعی ایران و محافظان آن وارد کرده‏اند، که متأسفانه بواسطة درگیری بیش از حد جامعه و حاکمیت با موضوعات سیاسی- اجتماعی و اقتصادی، چنین ضایعاتی از نظرها دور نگه داشته شده‏اند و فجایع مترتب از آن، حساسیت زیادی در جامعه ندارند.

آیا بالاخره دولت نمی‏خواهد از سیاستی صحیح برای پایداری رشد و حفاظت واقعی از طبیعت باارزش ایران برخوردار شود تا فرزندان ایران‏زمین بتوانند در آینده در جامعه‏ای بانشاط و سالم زندگی کنند؟<