..................امروز زمین کربلا داغ است؛
ملتهب است و خروشان؛
نبرد آغاز شد.
صورت امام و یارانش از شوق میدرخشید.
حسین (ع) و یارانش از شوق بندگی و ظلمستیزی و عدالتخواهی و آزادیخواهی و شهادت، سر ازپا نمیشناختند و همه را به تحقیق از اسلام آموخته بودند.
امام به اتفاق یارانش و با شهامتی وصفناپذیر بر دشمن تاختند، هشت هزار و هشتاد نفر از دشمن زبون را بههلاکت رساندند و در میدان نبرد، تمامی آیات وارستگی و آزادیخواهی را تفسیر کرده و هرکدام با خون خویش، ریشة اسلام را در سرزمین شهادت آبیاری کردند.
صحنة نهایی فرا رسید.
در اینهنگام، تمامی پهنة خشکی کاغذ شد؛
و تمامی آبها مرکب؛
تا نویسندگانشان عظمت این صحنه را بنویسند؛
و شاعرانشان لطافت آنرا بسرایند؛
و نقاشانشان زیباییاش را به تصویر درآورند؛
و پیکرهسازانشان بزرگی و عظمتِ غیوران میدان مبارزه را بتراشند و ......
ناگاه!
حسین (ع)!
مردانه به عظمتی چون کوه؛
و لطافتی زیباتر از نسیم؛
وضوی عشق گرفته؛
جامة امید بر اندام شهادت میپوشاند؛
و کفشهایش را از گرد و غبار روزگار پاک؛
و قدمهایش را آراسته؛
و از صفای باطن پر میکند.
و ذوالجنان را زیور میبندد تا در میدان عشق طنازی کند؛
و کبوتران حرم عشق را آب و دانه میدهد تا پس از او هیچ کبوتری بیآشیانه نباشد؛
و بر چشم آسمان خیره میشود تا خورشید را از ناپاکیها پاکیزه سازد؛
و نبض زمان را مرتب میکند تا ثانیهها از شمارش بازنایستند که بتوانند لحظههای شهامت را بهدرستی در دل تاریخ ثبت کنند؛
و خاک نینوا را عطری از وجودش میپاشد تا معطر شده که سر از بدن جداشدهاش را خوشبو کند؛
و در گوش دشت کربلا زیارت دلدادگی میخواند تا توان نگهداری بدن پارهپاره شدهاش را داشته باشد؛
و خیمهها را یکایک وارسی کرده تا سرای پیروانش هیچگاه بیحسین نباشند؛
و دنیا را درود میفرستد که زیباترین لحظة عمرش را مهیا کرده است؛
و آخرت را بشارت میدهد که زیباترین صورت را به استقبال بنشیند؛
و مادرش زهرا (س) را نوید میدهد که روز انتظار و جدایی بهسر رسیده است؛
و مرادش علی (ع) را درود میفرستد که مكتب آزادگی را به وی آموخته است؛
و سرور و الگوی تمامی آرزوهایش محمد (ص) را خبر میکند که هرچه زودتر در آغوشش جای خواهد گرفت؛
و دستهایش را بهسوی آسمان دراز کرده،
و عاجزانه از خدایش میخواهد که:
تمامی هستی و خانواده و یارانش را که با عشق در طبق اخلاص گذاشته و پیشکش حریم یار کرده است، بپذیرد.
و بهیکباره؛
و با شوق و هیجان و لبخند؛
به انبوه دشمنان حمله برده، فریاد میزند:
"ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خذینی"
"اگر دین محمد (ص) جز با کشتهشدن من برپا نمیماند، پس ای شمشیرها مرا دربربگیرید."
او میخواهد در گوش و دل تاریخ بخواند و بنویسد که قیام تمامی آزادیخواهان برای برپایی حق و عدالت و گراميداشت زيباييها و شادمانيهاست و بس.
امام دوباره اقامة نماز عشق کرد.
غوغایی به پا شد.
امام زیر لب میخواند:
"پروردگارا!
مرا تنها مگذار.
تو که بهتحقیق کافران و انکار آنها را میبینی.
برادرم شهید شد، تنها و آغشته به خون در بیابان؛
ولکن تو همیشه در کمین (باطل) هستی!"
اشک خاک سرازیر شد و تمامی رودها و دریاها و اقیانوسها در اشک آسمان غرق شدند.
گویی همه میگریستند.
امام یکبار دیگر به دشمن یورش برده و عبیدالله و سپاه 20هزار نفری شام را مورد خطاب قرار داده و نهیب میزند:
"ای امت نکوهیده!
چه بد کردار بودید شما.
بعد از من نمیکشید کسی را که بیمناک شوید.
بعد از من قتل هیچکس بر شما مشکل نیست. بلکه قتل مسلمانان نزد شما آزاد میشود و در آن عیب نمیبینید.
سوگند به خدا میدانم که پروردگارم ما را بزرگ دارد و شما را کیفر دهد در لحظهای که هرگز گمان نبرید."
آنگاه یکبار دیگر باقیماندة سپاه اندک خود را نگریست.
چهرة کودکان و زنانی را که بعد از شهادت او به اسارت میرفتند، در ضمیر تجسم کرد و از نظر گذارند. اما مگر قلت سپاه و اسارت و زنجیر میتواند بر نیروی ایمان و عقیده و شهامت و شهادت غلبه کند؟
هرگز!
گویی در دل این آیه را زمزمه میکرد:
"کم من فئة قلیلة غلبت فئه کثیره باذن الله والله معالصابرین"
"چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند و خداوند با پایداران است."
ذوالجنان به هر سو میتاخت،
و امام در میدان سرخ نینوا درس عرفان و معرفت و شناخت داده، عشق را تفسیر میکرد؛
و زیباترین واژههای دلدادگی و عشقبازی را درعمل نشان میداد؛
و..............
و بهیکباره.......
سکوت!
سر از بدن جداشدة امام در خاک معطر نینوا به خون غلطید؛
و خون خدا از ملکوت اعلی جاری شد.
عمربن سعد، سر مطهر حسین (ع) را در روز عاشورا توسط خولىبن يزيد اصبحى و حميدبن مسلم ازدى، نزد عبيداللهبن زياد به کوفه فرستاد. به فرمان عمربنسعد، سرهاى هفتاد و دو تن از ياران و اصحاب امام را نيز از بدنهای مطهرشان جدا کرده و همراه شمربن ذىالجوشن و قيسبن اشعث و عمروبن حجاج به كوفه فرستادند.
زمین و آسمان و تمامی مخلوقات، لباس سیاه بر تن کردند و در سوگ نشستند ولی جملگی لبخند پیروزی میزدند چراکه بهخوبی میدانستند، مکتب عاشورا، فلسفة غم نیست و بهتعبیر زینب (س) که با غرور میگفت:
"من بهجز زیبایی، در دشت کربلا چیز دیگری نمیبینم"،
عاشورا حدیث بهجت و غرور و پیروزی حق بر باطل است که باید در آن تفکر کرد و راز آنرا با جان و دل فهمید.
*
لحظه لحظههای عمر، پراست از یاد تو
و تو
در کنار ما میمانی
در یادمان میمانی
تو امروز،
خاموشی و لبخند نمیزنی
بر صورت آب و چهرة مهتاب
و شمع سرخ زندگی در سینهات روشن نیست
و سلاح نمیخواهند دستانت
و لب تشنهات منتظر آب نيست
و نبض نینوا تشنه است
در كربلا آب نيست؟
ای ستارة پرفروغ شبهای محزون ما
از خیمههایت آهنگی به گوش نمیرسد
آيا كسي بيدار نيست؟
ای تجلی نشاط
تو
همیشه در نگاه ما هستی
و در سینههامان میجوشی
نمیخواهیم به انتظار بنشینیم شام غریبانت را
با اندوه
در وسعت مکدر سینههای سوگوار
تو
نور حرکت میریزی
تو
تور شعف هستي
تو
پيروزي نسلهايي؛ غم نيستي، شادي و شرر هستي
تو
همیشه با نسلها هستی، با نسلها رفتی، با عاشقان ميماني
و برایشان آیههای آزادی و آزادگی ميخواني
گنبد آسمان از رنگ خون تو میگیرد رنگ
و خط چشم کهکشان، امتداد خط خون توست
نرمي ارادة ما از قوت راه تو ميشود سنگ
و كران زمین و زمان، از بلندای نگاه توست
و آزادی تنها میزند در نبض تو
آنها که سوختند و رفتند پروانهوار
و اگر یادشان باقیست، با یاد توست
و اگر حرفشان هست، از نقل توست.
*
امام در زمان خیره شد.
عشق و آزادی در برابر او به خشوع رسیدند.
آزادی، درعین عظمت و بزرگی، چقدر بیمعنی و بیمسمی میشود اگر با تكفير كفر (يعني: خودآگاهي) و برخورداري از ایمان همراه نباشد.
آزادی از اسارت زنجیر اگر همراه با خودآگاهی و ایمان نباشد، سازندة زنجیرها میشود و بر گردن آزادی میافتد.
امام دوباره در زمان خیره شد.
ثانیهها و لحظهها خود را میشمارند و بر تارك زمان حك ميشوند تا حدیث نینوا در تایخ گم نشود.
عشق با آزادی در تیغ آفتاب و اذان ظهر همراه با پروانة عرفان و شناخت در نماز جماعت امام بهمعراج رسیدند که ناگاه پس از ثانیهای، شهامت جای خود رابه شهادت سپرد.
امام شهید شد.
خودآگاهی و ايمان جان تازهای به آزادی دادند و آنرا از قید تمامی زنجیرهای موجود آزاد و خلاص کردند............
ابدیت جان تازهای گرفت.
از شوق تمامی پدیدهها گریستند و آواز پیروزی سردادند، زیرا یکبار دیگر دیدند که حق در معنا بر باطل پیروز شد.
آب میگریست و میخواند.
کوه میغرید و میگریست.
زمین و آسمان از خود نور میدادند.
چه بزرگ روزیست عاشورا!
گویی تمامی کائنات به انتظار چنین روزی نشستهاند تا آن واقعة مهم را نظارهگر باشند.
آخر شهید ما را به حجلة شهادت میبرند..........................
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "عشق يار"))
...........گذر از برهوت كوير و يافتن رمز بهتر زيستن و تلاش براي پيدا كردن نشاني از خانة دوست، مسيرهاي پر پيچ و خمي دارد كه درك محضر الگوهاي برتر، راه را بر مسافر آسانتر خواهد كرد؛ راهي كه تا صفاي بيكران، ادامه مييابد تا رهرو عاقبت صداي دوست را بشنود و دلش آرام گيرد.
كسيكه الگوي خود را افراد برتر قرار ميدهد و به مفهوم فقر و عشق آگاهي پيدا ميكند، نگرش جهانشمولي پيدا كرده و غم و مشكلات ابناء بشر را بخشي از مصائب روحي خود ميپندارد.
ژرفنگري در زندگي و منش الگوهاي برتر اگر در كنار بررسي مبارزات عاشقان قرار گيرد كه براي رهايي از بند ستمگران مبارزه ميكنند و درواقع، تماميت فلسفة فقر و عشق را به تصوير ميكشند، آنگاه معني بهتري پيدا ميكند.
كسيكه با فلسفة فقر و عشق آشنا نباشد، هرگز نخواهد توانست با جباران حقير به مبارزه برخواسته، عطر آزادي و آزادگي را بر پيكره زمان بپاشد.
زندگي مبارزاتي اين افراد سراسر درس و جوش و خروش است كه ميتواند پيامآور بينيازي و رهايي از وابستگي به وسوسههاي دنيايي باشد كه جباران حقير براي انسانها طراحي ميكنند.
درواقع كسانيكه با خون سرخ خود، فلسفة فقر و عشق را در كتاب زندگي آدميان نقش ميبندند، اسطورهايي هستند كه والاترين و متعاليترين پيام عشق را به ارمغان آورده، آنرا براي هميشه در دل زمين و زمان به يادگار خواهند گذاشت.
آنها نشان دادهاند كه براي تفسير و تبيين واژههاي فقر و عشق بايد از خامة خون مدد جست تا طرحي ماندگار بر صفحة روزگار به يادگار مانده و بر تمامي دلها، بويژه دلهاي عاشق منتظر نقش بندد؛ نقشي كه هرگز پاك نخواهد شد و حوادث روزگار كوچكترين خللي در رنگ پرفروغش نميتوانند وارد كنند.............
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
...........آنان كه قادر به قبول مسؤوليت نيستند، نياز به آقا بالاسر داشته و هرگز طعم آزادي و دموكراسي را نخواهند چشيد و درواقع، آنان علاقهاي به آزادي ندارند، چون از پذيرش "مسؤوليت" اعمال خود در هراسند. يعني، كسيكه مسؤوليتپذير است، زنده است وگرنه مردهاي در جسمي متحرك بوده كه از آزادي و آزادگي فاصلة زيادي خواهد گرفت و هميشه بندة ديگران و ظواهر دنيا باقي خواهد ماند.
آزادي يعني بينيازي از دنيا. آنكس كه در دام دنيا فرو ميافتد، هرگز آزاد نيست. اگر قرار باشد درس آزادي و آزادگي داده شود، معتبرترين مكتبي كه ميتواند انسانهاي آزاد و آزاده بسازد، مكتب فقر و عشق است؛ چراكه مكاتب و انديشههاي ديگر همگي طوقي از اسارت بر گردن انسانها آويخته و آنها را به بهانة آزادي، اسير افكار خويش ميكنند.
آزادي يعني داشتن حق انتخاب و قبول مسؤليت براي انتخابي كه در هر مرحله از عمر صورت ميگيرد.
كسيكه حق انتخاب دارد، در مقابل خود، خانواده، جامعه و كل بشريت مسؤول بوده و نميتواند چنين مسؤوليتي را به گردن ديگران انداخته و خود را در مقابل شرايط تحميلي، بياختيار و عاجز دانسته، مجبور به پذيرش شرايط نامطلوب شود.
تمامي زنان و مردان بزرگ در صحنههاي مختلف زندگي، با مبارزهاي بيامان، سهم بهسزايي در ترسيم آيندة بشريت داشتهاند و با خدمات ارزندهاشان، نام خود را براي هميشه در دل تاريخ به يادگار باقي گذاشتهاند........
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
............ماندگاري عاشق به ايستادگي او در تمامي شرايط و اوقات زندگي بستگي دارد؛ يعني او ميداند كسي كه فقر و عشق را ميشناسد، بايد توان ايستادگي داشته باشد؛ درغيراينصورت نيازمند است و به پرستش الههها مشغول.
عاشق بايد بتواند در سختترين شرايط زندگي كه جباران حقير احاطهاش ميكنند، ايستادگي كرده، اميد و توكل خود را به يار از دست ندهد.
اگر دل آشفتهاي پيدا ميكند، با ياد يار التيام داده، آرامش و امنيت خود را در دامان يار جستجو كرده، بينيازي نسبت به غير را از دست ندهد.
كوچكترين غفلت در برهوت كوير، برابر است با گرفتارشدن در چنبرة الهههاي وسوسهگر كه هر لحظه مترصد گرفتاركردن عاشقاند؛ حديث تلخي كه اكثر انسانها گرفتار آنند و عمري ميگذرد اما هرگز از خواب غفلت بيدار نخواهند شد.
كسيكه گرفتار الهههاي دنيا ميشود، تاب و توان ايستادگي از كف داده، نيازمند به دنيا و ظواهر آن شده، در خانة بيگانه مأوا ميگزيند. خانهاي كه از بيت عنكبوت سستتر است و هرلحظه آمادة فروپاشي است.
دنياي سرخوشي كه ميتواند به ناگاه با يك مريضي يا ورشكستگي يا ازدستدادن آبرو يا ازدستدادن عزيزي يا غفلت و لغزشي يا..... توأم شود، آنگاه سقف و بناي خانه آنچنان بر سر ساكنينش فرو ميريزد كه كسي را امان و نجاتي نخواهد بود.
خانة دوست اما امن و ايمن و مجكم و استوار است. كسي را در آنجا گزندي نميرسد و ناخوشي و افسردگي و گرفتاري و.... به سراغ اهالي نميآيد.
*
مدعي خواست بداند
خانة دوست كجاست؟
خانة فقر كجاست؟
خانة عشق كجاست؟
دست غيب آمد و سينه را محرم كرد
سينه كه محرم شد
لبخند يار بر آيينة دل افتاد
مدعي عاشق شد
خواب چشمانش شكست
كل عالم خانه دوست بشد
كل عالم خانه فقر بشد
كل عالم خانه عشق بشد
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
...........گاهي وسوسة ننوشتن آنچنان در عاشق شدت ميگيرد كه ميپندارد، هرچه مينويسد و نواي دل سر ميدهد، همه از ديوانگي است. در جايي خواندم:
"در سرزميني دور كه مردمان همه وسوسة دنيا داشتند، پيشگويي ماهر به پادشاه خبر رساند که بهزودي بادي مسموم به كشورش خواهد وزيد و هر که در معرض آن قرار گيرد، ديوانه ميشود. شاه چون ميدانست بهاندازه كفايت براي تمامي مردمان پناهگاه ندارد، تصميم گرفت به همراه وزيران در پناهگاه امني مأوا گزيده تا حداقل آنها از اين مصيبت رهايي يافته و سپس، براي مردم چارهانديشي كنند. باد آمد و هرکه در معرض آن بود ديوانه شد. شاه و وزيران هم بيرون آمدند تا به مردم کمک کنند؛ اما ديدند همه برهنهاند و با خيالي آسوده در حال عبور و مرور. مردم با ديدن ايشان که لباس بر تن داشتند فرياد کنان به دنبالشان افتادند که ديوانگان را ببينيد لباس پوشيدهاند. شاه و اطرافيان هرچه ميگفتند اصل بر پوشيدن است و مردمان براي رعايت آن بايد لباس بر تن کنند، آنان بيشتر خنديده و استهزاء ميکردند."
ترس و واهمه از ديوانگي و برهنگي و سرگشتگي در برهوت زندگي براي نويسندة عاشق آنچنان دردآور است كه گهگاه، وسوسة ننوشتن را به نوشتن رجحان داده، ميخواهد قلم را در سينه پنهان كند تا مبادا سرنوشت مجنوني را پيدا كند كه ترس هرگز به معشوق نرسيدن او را آشفته و ديوانه كرده است...........
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
![]()
Happy New Year 2008!
سال نو ميلادي بر تمامي هموطنان مسيحي مبارك باد!
..........نويسندة عاشق ميداند كه استفاده از هر واژهاي برايش مسؤوليتي عظيم بهمراه دارد و اگر استفادة درست از واژگان بهعمل آيد، رمز ايستادگي آموخته و بدانچه ميداند، عمل خواهد كرد، چراكه علم بدون عمل نزد ارادة برتر كمترين ارزشي ندارد. از عيسي مسيح نقل ميكنند كه:
"سـنـگـى را ديدم كه بر رويش نوشته بود: مرا برگردان؛ وقتىكه برگرداندم ديدم در اندرونش نوشته شده: كسىكه به دانستهها و علومش عمل نمىكند، علمآموزيش به ضررش تمام مىشود و هرچه مىداند عليه او بهكار گرفته خواهد شد."
رمز ايستادگي به عاشق، چگونه بودن در كوير زندگي را نشان ميدهد تا با توسل به فقر و عشق، حديث دلدادگي در بوم كوير ترسيم كرده، مسير رفتن را در اعماق درياي وجود براي يافتن مرواريد هستي، همچنانكه مردانه ايستاده است، طي كند.
او مينويسد تا بر "راز" آگاهي يافته، در كوير، مسير بيهودگي نرود و اميدوار و شاداب، فردا را در چشمان خورشيد جستجو كند؛ بلكه ميخواهد بنويسد تا خورشيد را در مشت گرفته، سراسر وجودش را آفتابي كند تا رخسار همراهان خطوطش را سرخ و سبز و زنده نگه دارد.
نويسندة عاشق، قلم را در خدمت كرامت انسانها قرار داده، از آن پرچم ايستادگي و مبارزه ساخته و ميخواهد تمامي انسانها را به سرزمين علم و معرفت و ادب و هنر رهنمون كرده، تا رمز و راز خلقت و بندگي را هويدا سازد.
راز خلقت، عبادت است[1]، اما قلم را افضل از عبادت دانستهاند و كسب علم را پر فضيلتتر از عبادت بهحساب آوردهاند كه اين همان رمز و راز خلقت است. رسولالله ميفرمايد:
"فضيلت علم نزد خداوند سبحان، محبوبتر است از فضيلت عبادت"[2] و "برترى عالم بر عابد مانند برترى مهتاب است بر ستارگان در شب بدر."[3]
تمامي فضيلت علم، از قلم است كه پيام و سخن معشوق را بر صفحة كاغذ نقش ميبندد و دلهاي عاشق را اسير و دربند خود ساخته، اسرار بر محرمان درگاهش هويدا كرده و آدرس كوي يار را افشا ميكند.
آنكه براي عشق و عاشقي مينويسد، رمز ايستادگي آموخته، از انديشة فقر و عشق، ابزار برندهاي براي سير و سلوك و حركت بهسوي معشوق ساخته و اميدوار است كه با همان نشئه، از برهوت كوير زندگي به سلامت گذر كند. نشئةاي كه هرلحظهاش سرشار از ياد معشوق است و به تعبير قرآن، از ميان تمامي بندگان خدا، تنها صاحبان قلم از چنين خصوصيتي برخوردارند.[4]
*
بنويس! بنويس! بنويس! اسطوره پايداري
تاريخ اي فصل روشن زين روزگاران تاري
بنويس ايثار جان بود، غوغاي پير و جوان بود
فرزند و زن خانمان بود، از بيش و كم هر چه داري
بنويس پرتاب سنگي حتي ز طفلي به بازي
بنويس خم كلنگي حتي ز پيري به ياري
بنويس قنداق نوزاد بر ريسمان تاب مي خورد
با روز با هفته با ماه بر بام بي انتظاري
نستوه نستوه مردا اين شير دل اين تكاور
بشكوه بشكوه مرگا اين از وطن پاسداري...- سيمين بهبهاني
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
[1] - و ما خلقتالجن والا نس الا ليعبدون
[2] - فضل العلم احب الى اللّه من فضل العبادة
[3] - فضل العالم على العابد كفضل القمر على سائر النجوم ليلة البدر
[4] - انما يخشىاللّه من عباده العلماء
...........اینهمه وسوسه و تشویش در دنیایی که درازایش بهاندازة یک چشم بههمزدن نمیرسد، از کجا سرچشمه میگیرند؟
در دهلیز قلب بنشینیم،
و زیباترین شعر زندگی را
با
سروشي از هفت آسمان معرفت؛
و آهنگ حركت ابرهاي دانايي؛
و نواي دل فرشتگان نگهبان نفْس؛
و صداي آبشار كوهستانهاي سبز و بلند اشراق؛
و وزش بادهاي عرفان در سرزمين شوق؛
و آواز خاك در بيابانهاي تنها و نگران سكوت؛
و لرزش بال پرندگان عاشق در سرزمين شيدايي و جنون؛
و زمزمة مرغان در دشتِ اشتياق؛
و پژواك نقش خيال در پردة واقعيت؛
و ترنم بازشدن گل سرخ در گلخانة وجود؛
و آواي صخرة وجود در گوش زمان؛
و خروش درياي اميد و آرزو؛
و هياهوي دلهرهآور جنگلهاي انبوه تنهايي؛
و سرود خون در رگهاي وجود؛
و همهمة نيايش در سجادة سجود؛
و اذان گلدستههاي وجود؛
و تكبير لبهاي خشك در طواف كعبة يار؛
و موية ققنوس بر شبنم برگي از شاخة هستي؛
و ضربان نَفَس در جادة عشق؛
و سوز و گداز دل تمامي عاشقان منتظر؛
و شيهة امتداد سرخي سحر در يك روز جاري؛
و چكچك چكاوك در چلة نور افق؛
و تپش قلب سينههاي سوخته؛
و طنين نگاههاي منتظر؛
و
بسرائیم؛
آنگاه خواهیم دید که دنیا رنگ و بوی دیگری پیدا خواهد کرد و عشق از حجاب بیرون آمده، رخ مینماید.
باید از خود و حجاب خویش رهید تا عشق را دید.............
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
.........كلمات كه جاودانه شدند، باطن اشياء بر دل عاشق منتظر نقش ميبندد و سير سلوك از ظاهر به باطن، بخشي از رفتار عادي نويسندة عاشق ميشود.
