حديث حمايت از "حقوق معنوي" مؤلفين و پديدآورندگان اثر در كشور ما مثل باقي مسايل جاري كشور، "همينجوري" است! چند وقت پيش بهطور تصادفي وبلاگي را ديدم كه يكي از نوشتههايم را كه مدتها پيش تحت عنوان: "عاشقي" در وبلاگم آورده بودم، تحت عنواني ديگر به نام خود درج كرده بود. قبلاً هم چنين اتفاقاتي را مشاهده كرده بودم و به دوستانم در اين مورد تذكرات لازم را هم دادهام. گمانم اينست كه درواقع قصدي دركار نيست و همة اينها بهطور تصادفي صورت ميگيرند، فقط از خوانندگان جوان عزير اين صفحات خواهشمندم كه اگر بر بنده منت ميگذارند و مطالبي از اين صفحات را در سايت يا وبلاگ خود منعكس ميكنند، حتماً با ذكر منبع كامل باشد كه خداي ناكرده سوءتفاهمي براي خوانندگاني كه ممكن است يك مطلب را به نام دو نفر در دو وبلاگ يا سايت مشاهده ميكنند، بهوجود نيايد؛ ضمن آنكه بايد به "حقوق معنوي" مؤلف بهراستي احترام گذاشت.
مطلب زير را از كتابم تحت عنوان: "فقر و عشق" انتخاب كردهام. همانطور كه در بالا گفتم، اين نوشته در وبلاگ يكي از خوانندگان عزيزم بهنام "باران عشق" آمده است. اميدوارم لذت ببريد.
*
عاشقی را باید در دل جست که جستجو در تن بیهوده است.
تن از جنس دنیاست و ظرف قابل اطمینانی برای عاشقی نیست که از جنس غیردنیاست؛ حتی اگر تن، قوی و سالم باشد اما عاشقی را نشاید.
دل برای عاشقیست که باید زلال و پاک و مطهر و سالم و فراخ باشد، معلول نباشد؛ چون قلبِ معلول که مواظبت نشده و به آلودگیها گرفتار آید، عاشقی را حامی و نگاهبان نخواهد بود.
پس تن سالم که قلب معلول داشته باشد، عاشقی را نشاید؛ اما تن معلول که قلبی سالم دارد، عاشقی را چون دری گرانبها محافظت کرده، هرگز از آن غافل نشود.
عاشقی که از جنس تن نیست که اگر تن معلول شود، نیابد آنرا؛ چه بسا که اگر تن، معلول باشد، فهم عاشقی بیشتر هم شود.
*
"دید از زاریش کو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشقی ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست"- مولانا
*
عاشقی را ابزار خرد نتواند فهمید که در جستجوی اسرار تن است و بهدنبال سلامت و عافیت آن؛ اما سلامت و عافیت دل را چه ابزاری باید، تا بفهمد عاشقی و علتش را؟
"راز شیدایی" را دل میداند و عقل از فهمش عاجز، که علت عاشقی در شیدایی و دلدادگی نهفته دارد.
پرواز از دنیا و رهاشدن از تمنیات تن، طبیب دل بیمار است که به دنبال راز شیدایی است و آگاهی از اسرار عشق و باید دانست که شرح حال عشق و عاشقی را تنها "عشق" داند و بس.
"چگونه بودن" را با دل بايد جستجو کرد، تا راز شیدایی آشکار شده، آسمان دل صاف و آبی و آفتابی شود و چشم دل نادیدنیهای بسیار بیند و در بهشت ابدی، راز و نیاز گل و بلبل را گوش جان کند.
*
"عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت"- مولانا
*
"چگونه بودن" را اما اگر تن و نیازهایش تفسیر کند، خسران ابدی در انتظار است، پس همان به که تن معلول باشد و نیازها منقطع تا دانسته شود، عاشقی از دنیا رسته و به تعبیر دنیوی، معلول است.
تن، عشق را برای لذت نفس میخواهد؛ اما دل، عشق را برای سروری و آزادگی روح.
دل برای عاشقی، گلهای لاله و شقایق برده، راز شیدایی و دلدادگی آشکار میسازد، اما تن، عاشقی را بردة نفس کرده، طوق اسارت بر بالهای کبوتر عاشق انداخته تا چگونه بودن را به ننگ آلوده کند، ننگی که تن را آلوده کرده، دل را مجروح و معلول ابدی میکند تا دنیای پر رمز و راز شیدایی را درک نکرده، به آزادگی نرسد.
*
"عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود"- مولانا
*
"چگونه بودن" را باید در سرزمین برهوت دنیا جستجو کرد و "منی" که سالها "خود" را گم کرده، عاشقانه و مستانه در آن بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد و بگردد تا شايد نور و سبزی در دل غنچه نماید، با تنی معلول یا سالم، فرقی نمیکند که مسیر، تنها از راه دل میگذرد که باید به سلامت باشد؛
دلی که باید از شک و تردید و دودلی رها شده و سرشار از ایمان به معشوق، در جادة سبز و بیپایان عشق، عاشقی را دنبال کرده، به سرزمین یقین و آرامش و فلاح و رستگاری برسد.
در آنجا مستی و طراوت "خود" را بازیافته، به "صورت" عشق ميرسد و از آنجا دوباره طی طریق کرده تا بلکه از صورت به "باطن" عشق دست يابد و اگر اين سفر با موفقيت انجام شود، تازه درخواهد یافت، آن نیز صورتی از باطن است و سفر دوبارهاي بايد.
پس جادة عشق پایانی نداشته، چون سفر عشق پایانی ندارد، بايد تكرار و تكرار شود تا از "فنا" به "بقا" رسيد.
*
دیرپاییست
از همان روز جدایی
- به تعبیر زمینی-
عاشقی معلولست.
*
لال است عاشقی؟
اما
بهانهای زیباست
برای گفتن ِ
کلمة عشق
و پیچیدن لب
در برگ کلمه
تا دل زمزمه کند
ترانة عاشقی را
دیوانگی را.
کر است عاشقی؟
اما
رایحهایست روحانگیز
بر تن تشنة معشوق
تا روح رها شود
از سرکشی جسم
و نجوا کند
سرگشتگی را.
عاشقی بیپاست؟
اما
دلیلیست آسمانی
برای پرکشیدن
از تن
برای عافیت
از سراب نام و نان
و نغمهای پرسوز از
ایستادگی را.
کور است عاشقی؟
اما
مرحمیست شفابخش
بر دلمة زندانی تن
که چو آزاد شود
از سینه نفس
بر لب پنجرة دل
میبیند
آزادگی را.
عاشقی بیدست است؟
اما
دست خونست
بر زورق دل
تا نشیند بر دل دریای نور
پاروزنان
با دست استغاثه و دعا
یا با دست خدا
فریاد زند
فرزانگی را.
*
دیرپاییست
که عاشقی تکراریست
قصهای تکراریست
تکراریست.
*
رهايي از معلوليت فكري، زايش فهم است كه خود را براي شركت در مجلسي با شكوه با حضور فقر و عشق آماده ميسازد.
شروع آفرينش غنچه و حركت آب و سنگيني كوه و تمناي دل و همه و همه، از نقطهاي آغاز ميشود كه دل ميشكفد و يار بر چنين شكفتني آفرين گفته، بوم عالم را با عاشقانهترين احساس و عارفانهترين تدبير و زيباترين صورت، وسعت بخشيده، بهار را فصل زايش و رويش و آفرينش قرار ميدهد.
فلسفة پيدايي جشن بهار كه در "نوروز" متجلي شده، بيانگر همان انديشة فقر و عشق است كه پدران ما با بزرگداشت چنين ايامي خواستهاند آنرا در فرهنگ جامعة ايراني نهادينه كنند.
مطالعه و تعمق در افكار و آراء اديبان، شاعران و سخنوران ايرانزمين بهروشني نشان ميدهد كه آنها از ديرباز با سرودن اشعار و قطعات عارفانه در وصف نوروز و بهار، تابلوي عميق و زيبايي از فقر و عشق ترسيم كرده و آن را براي نسلهاي بعد به يادگار گذاشتهاند كه آنها بدانند:
عيد واقعي زماني است كه فقر و عشق بر دلها حاكم و بر حالات و رفتار انسانها متجلي شود، وگرنه تفاوتي ميان ايام سال وجود نخواهد داشت و بر اين راز پدران ما آگاهي داشتند و خواستند با توسل به عرفان در قالب نظم و نثر فاش سازند.
ادامه مطلب
آنچه در ادامه از نظر ميگذرد، مقدمة كتابم تحت عنوان "فقر و عشق" است. خواننده با مطالعة اين مقدمه نهتنها بر محتويات كامل كتاب آگاهي پيدا ميكند، بلكه عصاره و روح كتاب را با سرانگشتان احساس، درك خواهد كرد. اميدوارم از خواندن اين مطلب لذت ببريد. شاد باشيد.
*
"فقر و عشق" را دو صفت انسان آزاده و آزادانديش ميتوان بهحساب آورد. كسيكه از صفت فقر تهي باشد، وابسته به ديگران بوده و هرگز نميتواند مسير آزادگي را طي كند. كسي هم كه عاشق نباشد، با آزادي بيگانه است.
فقر همان بينيازي است و همانطور كه گفته شد، از نشانههاي آزادانديش، بي نيازي از مردم است؛ نشانهاي كه در سيماي آزادانديشان هويدا بوده و عزت و آبروي آنها را نشان ميدهد، تا جايي كه خداوند در مورد آنها ميفرمايد:[1] "آنها را از سيمايشان ميشناسي كه با اصرار (چيزي) از مردم نميخواهند." و امام جعفر صادق (ع) به نيكويي دربارهاشان اشاره ميكند: "عزت او در بي نيازي از مردم است."[2]
هرقدر انسان خود را بيشتر بشناسد، بينيازتر ميشود و هرقدر خود را به صفات الهي نزديكتر كند، وارستگي بيشتر پيدا كرده، طلب از دنيا و خلق كمتر ميكند. چه زيبا خواجه عبدالله انصاري ميسرايد: "الهی روزگاری ترا میجستم خود را مییافتم؛ اکنون خود را میجویم ترا مییابم".
كسيكه عاشق باشد، فقير ميشود و چنين فقري به تعبير رسولالله(ص) كه ميفرمايد: "الفقر فخري"، ماية فخر و مباهات است. پس، كسيكه عاشق فقير ميشود، راز بندگي را به نيكويي ميآموزد و به آن افتخار ميكند. چه زيبا مهدي سهيلي ميسرايد:
"بر تن آلوده منگر، روح پاکم را نظر کن
دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها
من بتو رو کردهام، بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها"
*
فلسفة عشق و فقر ميآموزد كه انسان نه خدا را براي طمع عبادت ميكند و نه از روي ترس؛ بلكه عبادت و راز و نياز به پيشگاه او بهتعبير مولاي متقيان بايد به دليل عشق و معرفتي باشد كه نسبت به معبود ابراز ميدارد؛ جايي كه ميفرمايد: "گروهي خدا را بر اساس طمع و پاداش پرستش ميكنند و اين عبادت بازرگانان است!
و گروهي خدا را از روي ترس و بيم عبادت ميكنند و اين عبادت بردگان و غلامان است!
و گروهي خدا را از روي عشق و معرفت (شكر و سپاس) بندگي ميكنند و اين پرستش آزادگان است!"[3]
"ما ز دوست غیر از دوست مطلبی نمیخواهیم
حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی"- شيخ بهايي
*
فلسفة عشق و فقر، وارستگي ميآموزد كه رهرو نه در پي دنيا باشد و نه از ترس عقبي، هراسناك؛ بلكه تنها براي عشق به يار، بهدنبال معشوق و معبود خويش باشد و تمامي لحظههاي وجودش را با فكر او پر كند تا عزت و بزرگي و ثروت واقعي پيدا كند؛ جاييكه مولاي متقيان(ع) میفرمايد: "القناعهُ راسِ الغِنی" قناعت رأس بینيازی و ثروت است.
"طالب دنیا رنجور است و طالب عقبی مزدور است و طالب مولا مسرور است. در رعایت دلها میکوش و عیبها میپوش و دین به دنیا مفروش."- خواجه عبدالله انصاري
و به تعبير بسيار زيباي حافظ:
"به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان بر خیزم."
*
فلسفة فقر و عشق، رابطه انسان را با معبود تصحيح كرده، اعتماد ميان مخلوق و خالق را فزوني ميدهد، تا جاييكه رسولالله(ص) ميفرمايد:
"هر که خواهد بینيازترين مردم باشد بايد به آنچه در دست خداست اعتمادش بیشتر از آنچه در دست ديگران است، بوده باشد." يعني رهرو ميداند، آنچه در اختيار ديگران است، اعتباري بوده و هرلحظه ميتواند دستخوش تغيير شود، درحاليكه آنچه نزد خالق وجود دارد، هميشگي و دايمي بوده، هرگز خلل و تغييري در آن مشاهده نخواهد شد. به همين دليل امام صادق(ع) ميفرمايد:
"بی نیازی در لشکر خداوند و نیازمندی در لشکر شیطان قرار دارند."
وقتي عاشق در سراي فقر و عشق به انتظار يار مينشيند، از بسياري از تجليات و تمنيات دنيا رها ميشود؛ يعني ميسوزد و ميبازد تا يار رخ بنمايد و راز از پرده برون افتد و دل محرم شده، آنچه ناديدني بود، نمايان شود و چون بر اسرار آگاهي يابد، از زر و سيم و ماهرو و هوس ميگذرد و يكپارچه خود را در اختيار خورشيد قرار داده تا از گرماي وجودش، گرم شود، ذوب شود، هر آنچه يار خواهد شود و به اميد بودنِ هميشگي در كنار معشوق، هر چه در تن و در سر دارد، ميدرد و ميزاديد تا هيچ شود، تهي شود، پوچ شود، فنا شود تا به توفيق بقا در كنار يار دست پيدا كرده، در خورشيد ممزوج شده و به آرامش ابدي برسد.
شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من مسکین انداخت
گفت کای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و بگذر ز همه سیم تنان
کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان- حافظ
كتاب "فقر و عشق" در چهار دفتر تحرير شده است.
دفتر نخست تحت عنوان: "بيداري" دربرگيرندة شش مقاله با عناوين: هياهو در كوير زندگي، زيباترين شعر زندگي، حديث زندگي، حرفها و كلمات جاودانه، ظاهر و باطن و درنهايت، حديث قلم است.
دفتر بيداري، حديث زندگي را در برهوت كوير زندگي به مطالعه نشسته و عاشق منتظر هر لحظه منتظر است كه به نشئة بيداري برسد. در اين دفتر، خواننده با دنيايي پر از اميد و نشاط و شادي كه سراسر زندگي و جوشش است، آشنا شده و همگام با هر سطر، پا به دفتر بعدي ميگذارد تا به راز ايستادگي و استقامت براي گذر از كوير زندگي پي ببرد.
دفتر دوم، تحت عنوان "ايستادگي": هشت مقاله بهترتيب زير را به مطالعه مينشيند. هفت راز؛ خاموشي برازندة دل نيست كه بايد حديث دلدادگي سرود؛ وسوسه؛ خواب پروانه؛ آواز مرغ سحر؛ غم و شادي؛ اوضاع همچنان فريبنده است، نازنين و در نهايت رمز ماندگاري از عناوين مورد بررسي در اين دفتر هستند.
دنياي طراحي شده در دفتر ايستادگي، دنياي پايداري و استقامت در برابر حوادث كوير زندگي است تا رهرو آبديده شده، بتواند به سلامت از برهوت كوير گذر كرده، مرحلة بودن را به شدن تبديل كند. در اين مسر پر رمز و راز و فرود و فراز اما، چراغ لازم است و هادي و راهنما كه اگر به درستي انتخاب نشوند، عاقبت راه معلوم نباشد كه عافيت است يا شقاوت.
دفتر سوم، دفتر "اسطورهها"ست. در اين دفتر، نه مقاله بهقرار زير مطالعه ميشوند: مرشدي از عالم غيب؛ فيلسوفهاي واقعي، بوته گل سرخ را لگد نميكنند؛ تماميت آرمان؛ تماميت عشق؛ بوسه بر لبان يار؛ نگين درخشان انگشتري تاريخ بشريت؛ نشستيم و به مهتاب و شب خونين نگه كرديم؛ زخم داغ كودكان لبناني و خاك تشنه.
اسطورهها فراوانند، اما در اين دفتر به تعداد كمي از آنها اشاره رفته تا تنها جرعهاي از اقيانوس بيكران معرفت اسطورهها را نوشيده و مزه كنيم. كسيكه از مرشدان عالم غيب الهام گرفته، صفات فقر و عشق را در خود متجلي ميسازد، هرگز نميتواند نسبت به وضعيت ديگران بياعتنا باشد و با تمامي وجود، در غم و مشكلات تمامي مردم زجرديده و محنتكشيده خود را شريك ميداند.
درواقع، جهانيانديشيدن بخشي از شرايطي است كه انسان را مهيا ميسازد، صفات متعالي فقر و عشق را در خود بارور سازد. بنابراين، زخم داغ كودكان لبناني و اندوه بيكران زنان و مردان عراقي و گرسنگي و تشنگي مردم در اقصاء نقاط عالم را بخشي از اندوه خود دانسته، همراه با آنها اشك ميريزد و آمال و آرزوهاي زيادي را در دل ميپروراند. آمالي كه بايد عاشق منتظر در دل داشته باشد تا خود و ديگران را از برهوت كوير زندگي نجات داده و مسير تعادل و آرامش را نشان دهد.
دفتر چهارم، بيانگر بخشي از همين آمال و آرزوهاست. در اين دفتر، سه مقالة كوتاه تحت عناوين: "عاشقي"؛ "جشن زايش و آفرينش" و سرانجام، "آرزوها و اميدهاي شيرين" از نظر گذرانده ميشوند. آرزوهايي كه تمامي براي گذر از كوير زندگي طراحي شدهاند و ميخواهند بذر فقر و عشق را در نهاد آدمي كاشته و با مراقبت و آبياري از آن، ثمرات شيرين و اميدبخشي را شاهد باشند.
تمامي مطالب اين كتاب، همچون كتاب پيشين كه با عنوان "عشق يار" به زيور طبع آراسته شد، نواي دل است و بهراستي در فرايند نگارش هر مطلب، از عمق جان مايه گرفتهاند و با اشك چشم و سوز دل آبياري و تطهير شدهاند.
همة اميد و هدفم از نگارش و تنظيم مطالب اين كتاب، طراحي دنيايي شيرين براي عاشقان منتظري بوده است كه همچون نگارنده آرزوي گذر از برهوت كوير زندگي را به سلامت دارند.
"اي عشق به خواهشم مرا در ميياب
هنگام نيايشم مرا در ميياب
چون طفل به دور مانده از مادر خويش
محتاج نوازشم مرا درميياب" – عليرضا قزوه
آرزو كنيم كه عشق، ما را چون مادري مهربان در آغوش گرفته، دست نوازش بر سرمان كشيده، در دامان پر از مهر و محبت خود به آرامش برساند. اين سه سطر، تمامي پيام اين كتاب است.
[1] - « لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً » سوره بقره، آيه 273
(اين صدقات) براي آن (دسته از) نيازمنداني است كه در راه خدا فرو مانده اند، و نمي توانند (براي تأمين هزينه زندگي) در زمين سفر كنند. از شدت خويشتن داري، فرد بي اطلاع، آنان را توانگر مي پندارد. آنها را از سيمايشان مي شناسي، با اصرار (چيزي) از مردم نمي خواهند.
[2] - شرف مؤمن به شب زنده داري و عزت او در بي نيازي از مردم است. شيخ كليني: كافي، ج 2، ص 148، ح 1.
[3] - سخن مولا در تفسير عبادت
ادامه مطلب
"فقر و عشق" .............. براي عاشق منتظري نوشته شده كه ميخواهد به سلامت از كوير خشك و تشنة زندگي بهسلامت عبور كند و تنها بهانهاي كوچك ميخواهد براي چنين سفري كه به تعبير عطار: از كعبه و زمزم برتر است.
"فقر و عشق" نواي دل عاشق منتظري است كه در برهوت كوير تنها مانده و سلاحي ميطلبد بران كه او را از سربالاييها و سراشيبيهاي مهلكِ دنيا رهايي بخشيده، به دياري امن كه ذاتش همه از جنس نور باشد، برساند.
............... دامنه و وسعت "فقر و عشق" بيانتهاست و آب اين اقيانوس بيكران هرگز خشك نشده؛ بلكه مدام بر حجمش كه با هيچ مقياسي قابل اندازهگيري نيست، اضافه ميشود.
هركس به هر اندازه كه بخواهد ميتواند از اين اقيانوس بنوشد، اما هربار تشنهتر شده و طلب بيشتري از آب حياتبخش "فقر و عشق" ميكند و درعوض، درياي بيكران و لايتناهي "فقر و عشق" تا آنجا كه رهرو توان نوشيدن داشته باشد، عرضه ميكند و درواقع، هر برداشت از آن، بر حجمش اضافه كرده، وسعت و دامنة "فقر و عشق" را فزوني ميبخشد................
{{بخشي از پيشگفتار كتابم تحت عنوان "فقر و عشق"}}
ادامه مطلب
.........در كوير زندگي با صداي بلند بايد از حديث رفتن گفت و زيباترين واژههاي عاشقانه را براي يار سرود؛ واژههاي پراحساسي كه روي شاخههاي بهگُل نشستة دل، خبر آمدن خورشيد را در صور اسرافيل بدمند.
واژههايي كه جملگي، حرفها و كلمات جاودانهاي باشند كه در دل روزگار بمانند و توسط امواج عشق، بر تمامي دلهاي منتظر و مشتاق بنشينند.
در كوير، ماندن بيهودگي است، روزمرگي است، مردگي است.
بايد رفت، از دشتهاي سرسبز و جنگلهاي انبوه گذر كرد و به دريا پيوست و بر قطره قطرة آبهاي پهنة عالم، حرفها و كلمات جاودانه را نقش بست تا براي هميشه بر دل روزگار بمانند و از صحنة عالم محو نشوند.............
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
ادامه مطلب
---------- بايد در سفر زندگي؛
قبل از آنكه رخت بربنديم و آمادة ملاقات با يار شويم،
حتي براي يكبار هم كه شده، زيباترين شعر زندگي خود را سروده؛
آنرا بر پهنة كوير زندگيمان با زيباترين واژههايي كه تمامي از جنس احساس باشند، نقش بنديم؛
تا بر تشنگي و خشكي كوير، آب حيات پاشيده؛
و چشمان خستة عمر را با عطري از شقايق و لاله و سوسن و زنبق نوازش داده؛
به نشئة بيداري رسيده؛
تا چگونه ديدن را براي رفتن به سوي دوست بياموزد..............
(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "فقر و عشق"))
ادامه مطلب
مطلب زير را از كتاب "كشورداري همينجوري" انتخاب كردم كه انشاءالله كار تنظيم آن در يكي دو هفتة آينده به پايان خواهد رسيد و بايد براي چاپ آن، دوباره دنبال ناشر مناسبي بگردم كه واقعاً كار خسته كنندهاي است. تا خدا چه خواهد؟ دعا بفرماييد!
*
.......قبل از شروع موضوع، اجازه دهيد فرضية اين نوشتار را بيان كنم، فرضيهاي كه فكر ميكنم براي نخستين بار مطرح ميشود. "كشورهايي كه بتوانند با غلبه بر فنآوري برتر، صورت آنرا در اختيار ساير كشورها قرار دهند، بهراحتي خواهند توانست تفكر و انديشة خود را به همان كشورها صادر كنند. يعني براي صدور تفكر و ايدئولوژي، ابتدا بايد مسلح به فنآوري جديد و برتر شد"
تاريخ به ياد ندارد كساني را كه بر مسند دين و ايدئولوژي تكيه زدهاند، نخواسته باشند الگوي فرهنگي خود را به كشورهاي ديگر صادر نكنند. از ايدئولوژيهاي چپ بگذريم، اصلاً يكي از شعارهاي معدودي از انقلابيون تند در ايران، صدور انقلاب بود كه با روی کارآمدن دولت نهم، یکبار دیگر موضوع تکراری صدور انقلاب به جهان مطرح شد.
دركنار نقلقولهاي فراوان، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت آقای احمدینژاد در جمع کارکنان وزارتخانهاش ميگويد: "در سالهای آغاز انقلاب، ایران را بهعنوان صادرکنندة انقلاب در جهان میشناختند؛ هرچند که امروز کمتر به این موضوع پرداخته میشود، اما باید مدل فرهنگی خود را به جهان صادر کنیم." اما بهنظر میرسد که مشارالیه دچار همان غفلتی است که طی تمامي ساليان پس از انقلاب، گریبانگیر مسئولین قبلی بوده است.
نخست آنکه ابتدا باید مدل فرهنگی تبیین شود و معلوم نیست که مدل فرهنگی مورد نظر کدامست؟ دوم: بر فرض مشخص شدن مدل فرهنگی، تمامی نگرشهایی که مدعی جهانشمولیاند و بنابراین قصد ورود به مرزهای دیگر را دارند با موانع کاربردی و نظری متفاوتی روبهرو هستند، از آنجمله اگر با جزمیت و انعطافناپذیری همراه باشند، مخاطبان کمتری پیدا میکنند، یعنی همان مطلبی که پارهای از مدعیان صدور فرهنگ انقلاب اسلامی ایران به آن تساهل و تسامح گفته و بر دگراندیشانی که از تکثرگرایی حمایت کرده و نظامهای حقوقی را با گذر زمان درحال تغییر میبینند، خرده میشمارند.
پرواضح است که اگر هر اندیشهای حرف جدیدی برای گفتن داشته باشد که تفکر انقلاب اسلامی نیز از آن مستثنی نیست، مورد استقبال سایر ملل قرار گرفته و از آن در صحنههای مختلف بهرهبرداری میکنند، حتی اگر با مخالفت حکومتهایشان مواجه شوند که در این مورد مصادیق فراوانند و البته باید دانست که اصرار و دخالت دولتها در صدور تفکر، میتواند نتیجة معکوس بههمراه داشته باشد. یعنی، صدور تفکر در توانايي دولتهايي كه بر اريكه دين و ايدئولوژي سوارند، نیست و ملتها اگر بخواهند از مسیر عقل و دل و عشق، آنرا بهخوبی انجام خواهند داد که شواهد تاریخی آن نیز بیشمار است. اما غفلت تنها در این نکته خلاصه نمیشود، بلکه ساختار فکری حاکمیت میتواند بزرگترین مانع بر سر راه صدور فرهنگ یا تفکری باشد که ادعای جهانشمولی دارد.
بهطور معمول دولتهايي كه از دين و ايدئولوژي استفادة ابزاري بهعمل آورده، ترويج دهندة فرهنگمداري همينجورياند، از ویژگیهای مشابهی برخوردارند، ازجمله: حکومتهای دولتسالار دارند؛ آزادیهای فردی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی توسط دولت کنترل شده و مردم از کمترین آنها بهرهمندند؛ مردم در ترتیبات اقتصادی- اجتماعی- سیاسی و فرهنگی در حاشیه نگه داشته شده و دولتها معتقدند که مصلحت مردم را بهتر از آنها تشخیص میدهند؛ رسانهها، مطبوعات و اکثر وسایل ارتباط جمعی توسط دولت کنترل شده و تنازعی دائمی میان دولت و بخش غیردولتی در چگونگی ادارة آنها وجود دارد؛ اقتصادی دولتمحور داشته و دخالت دولت در تمامی بخشهای اقتصادی بهشدت احساس میشود؛ کارایی فعالیتها در ابعاد مختلف بسیار پائین بوده و بنابراین بدنة جامعه و اقتصاد ضعیف و ناتوان است؛ اکثر این دولتها خود را نمایندة ملت معرفی کرده و بدون اعتناء به خواستههای اکثریت مردم، تصمیمات مختلف گرفته و آنها را بهنام مردم ارائه میکنند درحالیکه اکثریت مردم جامعه با تدابیر دولت موافق نیستند؛ اکثر تصمیمات دولت برای ادارة جامعه با "تحمیل هزینههای فراوان" بر بدنة جامعه روبهرو بوده و مردم درنهایت، پرداختکنندگان هزینههای تحمیلیاند و بسیاری از موارد دیگر.
سئوال اینجاست که در چنین شرایطی آیا این قبیل از دولتها میتوانند به صدور مدل فرهنگی بیاندیشند یا در فرآیند "جهانیسازی" نقش مهم و مؤثری ایفا کرده و همسو با کشورهای پیشرفته، مسیر رشد و تعالی را طی کنند؟
بالاخره یکی از اهداف جهانیسازی در کنار سایر موارد، اعتناء به تفکر و اندیشهای است که بتواند به بهبود و تسریع روند جهانیسازی یاری رساند، یا بهتعبیری میتوان ادعا کرد که "جهانیسازی" ابزار مناسبی برای صدور "مدلهای فرهنگی" است که امروزه در انحصار مدلهای منشعب از تفکر "اومانیسم" درآمده است.
مطالعات نشان دادهاند که آندسته از دولتهاي ديني که قصد صدور تفکر خود به جهان را دارند و بر جهانشمول بودن نگرش خود صحه میگذارند، هزینههای فراوانی را به مردم تحمیل میکنند و این درحالی است که هنوز موفق نشدهاند آن نگرش را برای ملت خود بهدرستی تشریح و تبیین نموده و مردم را نسبت به آن وفادار و پایبند کنند. بهعبارت دیگر، هنوز مدعیان صدور تفکر نتوانستهاند "مدل فرهنگی" کاربردی پرجاذبه و شفافی برای جامعهای که در آن زندگی میکنند، تببین کرده و ارائه دهند و بنابراین مردم فاصلة نگرشی فراوانی با آنچه که مدعیان در سر دارند، پیدا کردهاند؛ در اینصورت چگونه میتوان انتظار داشت که در صدور "مدل فرهنگی" ناشناخته توفیق حاصل کرد؟
در دنیای امروز رسوخ فرهنگی را نمیتوان با شیوههای رایج گذشته شناسایی کرد، بلکه جذابیتی که در تنوع فرهنگهای مختلف وجود دارند و از طریق فنآوری مدرن بهمعرض نظر گذاشته میشوند، سبب شده که اندیشههای مختلف ضمن عبور از دالانهای متدلوژیکی که کارشناسان فراوان با هزینههای سرسامآور به تبیین آنها مبادرت کردهاند، بر سینه و پیشانی جوامع مختلفی حک شده و بخشی از فرهنگ و آداب و رسوم آنها را تشکیل دهد که تفکر جهانیسازی یکی از مؤثرترین ابزار صدور مدلهای فرهنگی است.
تعاریف مختلفی برای جهانیسازی ارائه شده که یکی از مرسومترین آنها، عبارت از فرآیندی است که به کاهش در هزينهها در تمامی سطوح میانجامد. از اثراث کليدی جهانی سازی، میتوان به ارتقاء سطح ادغام و يکپارچگي بينالمللي بازارها برای کالاها و خدمات (فرهنگی و غیرفرهنگی)، تکنولوژی، ايدهها- نگرشها، جريانهای مالی، سرمايه و نيروي کار اشاره کرد که يکی از شاخصهای پيشرفت آن، کاهش اختلافات در هزینههای مبادلاتی در عرض فضاي داخل و بين کشورهاست. در این فرآیند، دولتها باید کمترین حضور را در فضای اقتصادی و اجتماعی داشته باشند تا مؤلفة رقابت بتواند به افزایش کارایی، کاهش هزینهها و افزایش رفاه بیانجامد. بنابراین میتوان گفت که جهانیسازی را "ملتها" دامن زده و هدایت میکنند و دولتها تنها ابزار اجرایی ملتها هستند.
مطالعات کاربردی نشان میدهند که موانع، انحصارها و کنترلهای دولت، هزينهها را در دو بعد داخل و خارج تحت تأثیر قرار داده که این امر با اهداف جهانیسازی مغایرت دارد، چراکه جهانیسازی اصولاً بهدنبال کاهش هزینههاست. برای مثال، کاهش در هزينههای حمل و نقل، کاهش قابل توجه هزينههای اطلاعاتی و ارتباطی و حذف موانع تعرفهای و غيرتعرفهای بر تجارت کالاها و خدمات بهمنظور تسريع جهاني سازی در اواخرقرن بيستم، همگی دست به دست هم داده بودند تا روند جهانی سازی را با سرعتی بیسابقه سرعت بخشند که به دنبال آن صدور تفکر فرهنگی اومانیستی با شتاب زیادی در کشورهای مختلف امکانپذیر میشد، اما روند جهانیسازی در حكومتهاي ديني به سبب ساختار حکومتی و اقتصاد دولتسالار که هزینههای سنگینی را بهطور مداوم بر اقتصاد و جامعه تحمیل کرده و قدرت تبیین مدل فرهنگی مؤثر و کارا را از آنها سلب میکرد، تنها تحت تأثیر امواج تفکر فرهنگی اومانیستی قرار میگرفت چراکه خود نمیتوانست بهطور عملی در فرآیند جهانیسازی مؤثر و سهیم باشد.
مشاهدات و مطالعات کاربردی هيچ نشاني از کاهش سرعت و روند جهانی سازی در کشورهایی که دولت و اقتصاد مردمسالار دارند، نميدهد و همین امر سبب شده که آنها بتوانند بهطور گستردهای، تفکر و سلیقة خود را بدون پرداختن به شعارهای جذاب و عامهپسند، به کشورهای دیگر ازجمله، کشورهای با حكومت مذهبي صادر کنند که برخی از رهبران این کشورها، آنرا به "تهاجم و شبیخون فرهنگی" از سوی غرب نامگذاری کردهاند.
اما باید دانست تا زمانیکه روند جهانیسازی با استفاده از ابعاد فنآوری و فنشناختی موجود که از ابتدای قرن بیستم با ظهور ماشین بخار در غرب آغاز شد و با انقلاب دیجیتال در همانجا ادامه پیدا کرده و توان پرداختن به مدلهای فرهنگی اومانیستی را در این کشورها فزونی بخشده است، کمتر مانعی میتواند جلوی آنرا سد کند و این درحالی استکه حتی بسیاری از مقولات علمی تحت تأثیر انقلاب دیجیتالی قرار گرفته و در حال بستن نطفة انقلابهای دیگری در فنآوری زیستی و سایر رشتههای علمی است.
جهانیسازی سبب واردات آندسته از اندیشه و افکاری شده که دربرگیرندة فنآوری جدید و کالاهای متنوع فرهنگی و غیرفرهنگی است و با ابزار رسانه و تبلیغات، توانسته طرفداران فراوانی در اقصاء نقاط دنیا بهدست آورد. جالب است بدانیم که در دنیای غرب، کمتر کسی شعار "مستقیم" صدور الگوی فرهنگ غربی را میدهد، اما با استفاده از ابزار مناسبی که توسط آنها بوجود آمده، توانستهاند اندیشة غربی را بهطور گستردهای فراگیر کنند و روزبهروز هم بر ابعادش اضافه شود.
مطالب بالا، فرضيهاي را كه در شروع اين مطلب مطرح شد، بهروشني تبيين ميكند.
پس ميتوان ادعا كرد كه امروزه الگوی فرهنگ غربی برای همگان مشخص بوده و غایت آنرا ابزار جهانیسازی مشخص کرده است، اما بهراستی الگوی فرهنگی ما از دید مسئولین کدامست و چرا کمتر کسانی از آن اطلاع دارند؟ در شعارها گفته میشود که الگوی فرهنگی مبتنی بر ظلمستیزی، استکبارستیزی، عدالتخواهی و... است، اما اینها که حرفهای جدیدی نیستند که نیاز به سرمایهگذاری برای صادرات داشته باشند؛ چراکه از دیرباز بسیاری از كشورها حتي جوامع سكولار، از آنها استفاده کرده و قربانیان فراوانی برای تحقق آرمانهای متعالی و دستیافتن به استقلال و آزادی هدیه دادهاند.
برخی اعتقاد دارند که الگوی فرهنگی باید بر آرمان و تفکر نوظهور "مردمسالاری دینی" استوار باشد، اما تا چه اندازه پیامها و مؤلفههای آن تبیین شدهاند و از همه مهمتر، آیا در اندام حاکمیت، نهادهای سیاسی- اجتماعی، روابط اجتماعی-فرهنگی و مدنی، تکالیف و حقوق حکومت نسبت به جامعه و بالعکس، حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی، روابط خارجی و.... ظهور و تبلور یافتهاند و رابطة حاکمیت با مردم جامعه و دولتها و مردم سایر جوامع، بر اساس آنها تنظیم و اداره میشود؟ اگر اینگونه نیست، یعنی اندیشة مردمسالاری دینی فعلاً در مرحلة نوزایی، تشریح و توضی
