تبليغاتX
یادداشت‏های دکتر رحیمی بروجردی

 

..............روزي كه به ولايت عشق بيانديشيم؛

روز عشق است و بندگی و سرور و سرگشتگی.

روزي كه خود را در ولايت عشق خلاصه كنيم؛

روز فارغ شدن از خود است و دنیا و مادّیات؛

روز غرق شدن در تجلّی نور و یکی شدن با بینهایتِ ولایت.

روزي كه آرزويمان ديدن رخ يار باشد؛

آن‏روز، روز بازی با معشوق است؛

روز جنون است و شیدائی.

روزي كه سلام و درود بر يار فرستيم،‌ روز ادب است و تواضع و بندگي؛

تا با تمامي وجود و از صميم قلب بر عشق بگوييم:

السّلام علیک یا ثامن‏الحجج؛

السّلام علیک یا علی‏ابن موسی‏الرّضا.

اگر ادعا كنيم كه همه، امام غریبمان را عاشقانه دوست داريم،‌ حرفي به گزاف نگفته‏ايم.

اگر كسي خود را در میان جمع انبوهی از انسان‏ها، تنهای تنها احساس كند،‌ وقتي در كنار ولايت عشق قرار گيرد،‌ همة عالم را يك‏جا دركنار خود مي‏بيند،؛

چراكه در تنهاترین لحظات زندگی، وصل به ولایت عشق است؛

كه به عالم متصل است.

او همیشه در تنهایی و غربت؛

آرامش‏بخش روح و روانمان بوده است و معنی‏کنندة ولایت.

دل عاشقان هميشه برایش تنگ است و آرزو دارند كه بيشترين لحظات عمرشان را در كنار اين نور بي‏انتها گذرانده تا از پرتوش، روان و دلي روشن پيدا كنند.

چه خوب می‏شد که:

اماممان ما را قابل می‏دانست و دست راستش را روی سرمان می‏گذاشت و با دست چپش قلبمان را نوازش می‏داد.

آه!

چه خوب می‏شد که:

اماممان ما را با خود به سرزمین آشنائی و ديدار می‏برد و از آب معرفتش، سیرابمان می‏کرد.

چه خوب می‏شد که:

می‏توانستيم در آغوش اماممان مأوا گرفته و گرمی بدنش، تن سرد و خشکمان را ذوب می‏کرد.

حرم امام رضا(ع) براي عاشقان:

گوشه‏اي از بهشت است؛

خانه و مزرعة پدري است؛

تو گوئی که در آن‏جا به دنیا آمده‏ای و خانة خود توست.

آن‏جا در کنار ضریح نورانیش؛

و در کنار پنجرة فولادش؛

و در کنار زائران دردمندش؛

و در کنار عاشقانِ گریانِ حرمش؛

و در کنار سقاخانه‏اش؛

و در کنار کبوترانش؛

و روی سنگ‏فرش‏های صحن‏هایش؛

آن‏چنان آرامشی نهفته که به‏واقع توصیف‏ناشدنی است، آرامشي كه در هیچ نقطه‏ای از کرة خاکی یافت نمی‏شود و در مطب و داروخانة هیچ طبیبی پیدا نیست.

انسان را جلا می‏دهد.

شفا مي‏دهد.

ولايت عشق و بي‏نهايتِ دلدادگي؛

جملگي آن‏جاست.

آن‏جا جايي است كه:

عاشق با معشوق نجوا كرده؛

و معشوق در گوش عاشق، عارفانه‏ترين حديث دلدادگي را زمزمه مي‏كند؛

تا عاشق دست نياز و تضرع به‏سوي يار دراز كرده و با تمامي وجود او را طلب كند.

آن‏جا جايي است كه:

عشاق، زيباترين شعر و نغمة زندگي را سروده؛

و مي‏خواهند از شبكه‏هاي فولادين پنجره‏اي آسماني، يار را صدا زده؛

و در انتظار شنيدن پاسخ، چشم بر آسمان آبي دوخته تا يار گوشة‌ چشمي نشان داده، باران آرامش و سعادت، روانشان را سيراب كند.

آن‏جا جايي است كه:

حاجت‏ها روا؛

بيمار‏ها شفا؛

گرفتارها رها؛

گرفتاري‏ها دوا و

محتاجان نوا گرفته؛

 هيچ‏كس دست خالي خارج نشده؛

رنگين كماني از محبت و لطف بر آسمان دل تمامي نيازمندان مي‏افتد.

آن‏جا جايي است كه:

فرشتگان، انبياء، اولياء و صالحان رفت و آمد دارند.

آن‏جا جايي است كه:

عاشقان انتظار ديدن روي ماه "آقا" را دارند.

آن‏جا جايي است كه:

مي‏توان در انتظار آمدن امام عصر نشست.

آن‏جا جايي است:

براي انتظار...................

 

 

(( برگرفته از کتابم تحت عنوان: "عشق یار"))


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

يار!

اين محبوب هميشه همراه و بي‏ريا كه به ما پناه مي‏دهد؛

گرمي مي‏دهد؛

آرامش مي‏دهد؛

بدي مي‏كنيم، مي‏بخشد؛

سركشي مي‏كنيم، فروتني مي‏كند؛‌

زشتي مي‏كنيم، چشم مي‏پوشاند؛‌

 نعمت مي‏دهد، كفران مي‏كنيم،‌ ناديده مي‏گيرد؛‌

به مردم رو مي‏آوريم كه خوار و تحقيرمان كنند، چشم فروبسته ما را به دامنش بازمي‏گرداند؛‌

لجاجت مي‏كنيم، با ما دوستي مي‏كند؛

نافرماني مي‏كنيم، بردباري مي‏كند؛

بي‏شرمي مي‏كنيم، رأفت و مهرباني مي‏كند.

عاشق اما، همه چيز را براي يار مي‏خواهد، براي يار مي‏طلبد، براي يار زندگي مي‏كند و براي يار آرزوي رفتن دارد. شوق رفتن عاشق به‏سوي يار نه از آن سبب است كه خماري سر را درمان كند، چراكه اگر يار بخواهد، هميشه خمار خواهد ماند؛ بلكه از آن روست كه رضاي يار را در آن مي‏بيند.

"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی"...................

 

پ.ن. تمامي مطالبي كه "بدون شمارة پيام" مي‏آيند، گلچيني هستند از كتابي تحت عنوان: "عشق يار: نواي دل" كه در مراحل پاياني نگارش آن هستم. انشاءالله اگر توفيق حاصل شده و ناشر مناسبي پيدا شود، آن‏را به زيباترين صورت به چاپ خواهم رساند. گزارش تكميلي كتاب را در روزهاي آينده، تقديم خواهم كرد.

 


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

............در دلي كه سرشار از اميد و واژه‏هاي دلدادگي و محبت است،‌ روح آرام گرفته،‌ چشم سر به‏جز زيبايي و نيكي و لطف و عشق، چيز ديگري را نمي‏بيند. به‏راستي در چنين دنيايي، چگونه زيستن معني پيدا كرده، ظرايف خلقت و بودن هويدا مي‏شود. دنياي پر از رمز و رازي كه هر لحظه‏اش مملو از نشاط و شور و اميد است اگر بتوان گوش جان را با موسيقي اسرارآميز خلقت آشنا كرد و با آن شاد زيست و بالعكس، چون گوش جان نشنود و دل را زنگار دنيا پر كند، زندگي تار شده، اندوه و فغان سر خواهد كشيد. هميشه گفته‏ام، روح چون خسته شود، تن خسته مي‏شود؛ پس تن خسته را همچون روح خسته، بايد با طراوت واژه‏هاي دلدادگي و عشق شستشو داد تا آرام شود. آيا به راستي تا كنون از خويش پرسيده‏ايم،‌ چگونه و چقدر زندگي كرده‏ايم و ظرف زندگاني خود را از چه عناصر و واژه‏هايي پركرده‏ايم؟ آيا در دل ما واژه‏هاي دلدادگي و محبت و عشق موج مي‏زند يا رواني آكنده از كينه و حسادت و تنگ‏نظري و.......... داريم؟.................


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

.........علم توأم با اخلاق، نمادی از "عشق" و تمامی صفات متعالی آن است و علم بدون اخلاق، نمادی از بردگی و زیاده‏خواهی. انتخاب با ماست که آرزوی ساختن چگونه دنیائی را در سر داریم؟ دنیای با عشق یا دنیای با زیاده‏خواهی؟ دنياي با عشق مي‏آموزد كه انسان دوستدار زيبايي‏ها باشد، چراكه يار عاشق زيبايي‏هاست. دنياي با عشق، دنياي زيستن در طبيعت زيبا و بي‏رياست. طبيعتي كه مظهري از وجود يار است و زيبايي‏هايش،‌ طراوت و زيبايي‏هاي يار را نشان مي‏دهد..................


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

پیام شماره 368

 

یاران همراه!

 

نیافتن خانه دوست برای سوخته دلان همان‏قدر بهت‏انگيز و خنده‏آور است که یافتنش برای کسانی که تمامی عمر کاری جز سوخته‏دلی دیگران اندیشه‏ای در سر نداشته‏اند.

هیچ واژه و عبارت احساسی و شورانگیز و حماسي نمی‏تواند نشانی از خانه دوست بدهد که دل ِ سوخته می‏خواهد و مستی سر؛  (ادامه مطلب.....)


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

..........براي رسيدن به معشوق،‌ عاشق بايد عطش داشته باشد و‌ هرگز سيراب نبوده تا ميل راز و نياز پيدا كند و به گدايي در كوي يار و طلب لطف از سوي او دو زانو بر آستانش بنشيند. عاشق آگاه است كه براي رفع تشنگي تنها بايد از مي يار بنوشد و روز و شب را در ميخانة معشوق سكني گزيد؛‌ چراكه عاشق مست و خمار مي‏داند دنيا در كمين است تا مستي يار از سر برون كرده، جسم تشنه و گرسنه را با وسوسة دنيا پر كند. اگر همه مي‏دانستند كه تنها راز و نياز با يار است كه كيد و نقشة دنيا را بي‏اثر كرده، دل را خانة يار مي‏كند تا فقط يار در آن نشسته، هوس دنيا بيرون مي‏رود، آن‏گاه آرامش ابدي بر تمامي دل‏ها حكمفرما مي‏شد...................


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

.......... ميل ديدن يار در دل عاشقان آن‏چنان شعله مي‏كشد كه همه چيز و كس را براي او مي‏خواهند، حتي دنيا و زيبايي‏هايش را. در اين شوق و شعف براي منزل گرفتن در سراي يار اما دنيا رقيبی است كه اگر رام نشود،‌ آدمي را رام خود كرده،‌ مي‏خواهد جاي سراي يار را پركرده،‌ عطش سفر به كوي يار را با دل‏خوشي زودگذر در منزل دنيا عوض كند. حديث تكراري از مبارزة‌ عاشق با نفس سركشي كه مي‏خواهد او را در ميكدة دنيا مدهوش كرده تا مستي مي يار از سرش برود................

 

 


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

........ تمامی خوشی‏ها و ناخوشی‏ها، از ترفندهای هر روزة روزگارست که چشم سر را مغرور یا محزون می‏کند تا دائم انسان را سرگرم نگه دارد که چشم دلش باز نشود و از حقیقت هستی برای همیشه دور بماند. شوخی‏های دنیا را جدی بپندارد و دلخوش به آن‏ها شود. عمری سپری کند و حاصلش نامعلوم باشد. اما چشم دل که باز شد، تمامی حجاب‏ها به‏یکباره زایل می‏شوند و سِرّ آمدن به دنیا را هویدا می‏سازد که همانا بندگی محض است و رها شدن از خویشتن، که شیرینی و لذتی تمام ناشدنی در آنست. چشم دل كه باز شد، درك عالم‏هاي ناشناخته امكان‏پذير شده و ناديدني‏ها هويدا مي‏شوند..........


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

..........تقارن روزهاي غم و شادي اگر تنها براي تأمل در سير آفاق و تفكر در عالم كائنات نباشد، بيانگر واقعيتي است كه زندگي بدون اين‏دو معناي واقعي خود را از دست داده و درواقع، اين‏دو همساية قديمي و ديوار به ديوار اگر هم از يك جنس نباشند، دربرگيرندة نهايت احساس و عاطفه‏اند و بنابراين با تبديل شدن هركدام به ديگري در گذر زمان به انسان مي‏آموزند كه نه شادي باقي است كه به‏طور معمول پايان خنده،‌ گريه بوده و نه غم دائمي؛ كه پيام عشق وعده داده كه پايان هر سختي، آساني و گشايش است...........


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

..............وقتي چشم دل باز شود و انسان قادر به درك ناديدني‏هاي چشم سر شود، غم و شادي برايش يكي شده و هر دو نشانه‏اي براي يافتن خانة دوست مي‏شوند. نشانه‏اي كه بزرگان هميشه و همه جا بدنبالش مي‏گردند؛ در دشت و صحرا. در ميدان نبرد و در ميدان عبادت و بندگي. در خواب و بيداري. در مستي و هوشياري. همه به دنبال يافتن نشانه‏اي از خانة دوست هستند تا ملاقات با يار فراهم شده و لحظة ديدار نزديك شود...............


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin
 

پيام شماره 367

 

ياران همراه!

 

مدعي خواست بداند پَس ِ آن شوق كجاست؟ حديثي كه بسياري از انسان‏ها در قاب خالي عمر به دنبال آن مي‏گردند تا خط و نشانه‏اي پيدا كرده، دل را به درگاهش بسپارند تا آرامش يافته و با دلي مطمئن به محضر عشق راه يابند. در اين دنياي پرآشوب و ملون اما اگر شوق نباشد، خط و نشانه هرگز پيدا نشوند و قاب عمر همچنان خالي بماند. حال گيريم كه شوق حاصل شد و خط و نشانه هم هويدا؛ وراي شوق كجاست تا فنا حاصل شده، بتوان به بقا رسيد؟

*

مدعي از ره نرسيده در گوش فلك خواند:‌

ميروي گشت و گذار بر سر شوق، يعني چه؟

ميروي تا ته پس كوچة آن شهر قشنگ، يعني چه؟

ميبري دست طلب بر سر شوق، يعني چه؟

مي‏كني راز و نياز با ثمن‏ش، يعني چه؟

مدعي خواست بداند كه پسْ آن شوق كجاست؟

*

مادر از كنج اطاق

چشمكي زد به گهوارة خواب

كه در آن طفلكي در باغ خيال

در پي دانايي

و پرواز بادبادك بینایی 

و تماشاي شاپرك‏ها بر صخرۀ تنهايي

انگشت حسرت داشت به دهان

و در عالم شوق

شيرة غم و شادي را مي‏ريخت در كام نهان

و در كوچة شوق

نقش رفتن را مي‏بست در خالي قاب

مدعي خواست بداند پَس ِ آن شوق كجاست؟

*

شوق:‌ نيرويي كه عامل حركت رهرو به‏سوي جلوه‏هاي نور و حركت است.

شوق: آب حيات‏بخشي كه تمامي عاشقان تشنه در پي يافتنش، بر علم و عرفان و فلسفه چنگ انداخته تا بلكه با نوشيدن جرعه‏اي هرچند بسيار اندك از آن، سيراب شوند.

شوق: نَفَس عشق در صورت معشوق كه با آن جان گرفته، زندگاني ابدي پيدا مي‏كند.

شوق: بالي براي پرواز به‏سوي يار است.

شوق: مسيري براي فهم ايمان است.

شوق: رنگ زندگي‏ست.

شوق: آدرس خانة يار است.

همان‏جا كه همه بايد بروند. تهي دست يا فراخ توشه؛ بايد بروند. از همان كوچه باغي كه پايان ندارد و سرتاسرش، نور دانايي مسير رفتن به‏سوي عشق را روشن كرده و در صميميت عطر گل‏هاي زنبق و آفتابگردان كه خاك دشت حضور را معطر كرده و رهروان در آن تيمم عشق مي‏كنند،‌ طفلكي در باغ خيال را ببينند كه انگشت حسرت به دهان داشته و در عالم شوق،‌ نقش رفتن را در همان اوائل آمدن در بوم دنيا ترسيم كرده،‌ آدرس خانۀ يار را كه آن‏سوي ديوار پشتِ كوچه باغ حيات است، مي‏پرسد. مدعي از ره نرسيده در گوش فلك خواند‌ كه پسْ آن شوق كجاست؟ و مادر از كنج اطاق، چشمكي زد به گهوارة خواب و........ و هنوز مدعي نمي‏داند پَس ِ آن شوق كجاست و اين حديث هم‏چنان ادامه دارد.

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد. 

 


ادامه مطلب
 

 

نوشته شده توسط <دكتر رحيمي بروجردي >    

    | لینک  |  

Balatarin

  RSS